<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حدیث عشق</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/</link>
<description>آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Jan 2008 03:07:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اهلي کردن</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; MARGIN: 11.25pt 0cm 0pt; VERTICAL-ALIGN: top; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شازده کوچولو پرسيد: &quot;&lt;STRONG&gt;اهلي کردن&lt;/STRONG&gt;&quot; يعني چي؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; VERTICAL-ALIGN: top; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روباه گفت: &quot;يک چيزي است که پاک فراموش شده، معنيش ايجاد علاقه کردن است، اگر تو منو اهلي کني، انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشي، آن وقت صداي پايي رو مي­شناسم که با هر صداي پاي ديگري فرق مي­کند، تازه! نگاه کن! آن گندم­زار را مي­بيني؟ براي من که نان خور نيستم، گندم چيز بي فايده­اي است، اما تو موهات رنگ طلاست، پس وقتي اهليم کردي، محشر مي­شود، گندم که طلايي رنگ است، مرا به ياد تو مي­اندازد و صداي باد را هم که توي گندم­زار مي­پيچد دوست خواهم داشت،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BACKGROUND: white; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; VERTICAL-ALIGN: top; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;تو تا زنده­اي، نسبت به اون که اهلي کرده­اي مسئولي، تو مسئو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;لِ گلتي... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 03:07:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم میخواد خوشحال باشم...</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;دلم میخواد خوشحال باشم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Jul 2006 17:05:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر...</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدی و گفتی&amp;nbsp;ساعت ۵/۸ یه فیلم مستند از پدر پخش میشه... دل تو دلم نبود که ببینم... برای اولین بار بود که میدیدمش راستش تصویرهای مختلفی ازش تو ذهنم بود ولی بیشتر&amp;nbsp;دلم میخواست بدونم حرکات و حرف زدنش چه حسی بهم میده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه میگفتی شباهت زیادی بین شما هست ولی تا وقتی ندیده بودمش از دیدن عکسهای مختلف این شباهتو چندان حس نمی کردم شاید به این خاطره که بیشتر از چهره بیشتر حالتهای مشابهی دارین... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دچار احساس عجیبی شدم، انگار از سالها پیش می شناختمش، می تونستم در لابلای حرفهاش کلماتی رو پیش بینی کنم، یا منتظر بودم چیزی رو بیان کنه که تو ذهن من میگذشت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذهنم&amp;nbsp;تصویر گم شده ی پازلی را جستجو می کرد که تا حد زیادی کامل شده بود، دلم با هرکلام و هر حرکتش به گوشه ای پر می زد و در نهایت احساس کردم درست همون کسی است که تو برام تعریف کرده بودی، &lt;STRONG&gt;یک پدر...&lt;/STRONG&gt; مطمئن از چیزی که میگفت... و محکم و ثابت قدم از راهی که پا به آن گذاشته بود... و در عین حال رئوف و مهربان حتی نسبت به کسی که&amp;nbsp;یادگارهای دردناکی&amp;nbsp;در وجودش برجا گذاشته بود ولی&amp;nbsp;معلوم بود نه تنها حالا که در جایگاه متهم قرارگرفته بلکه از ابتدا هم برای پدر&amp;nbsp;کسی نبود جز موجودی قابل ترحم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم باید برای داشتن همچین پدری بهت تبریک گفت یا برای دیگه نداشتنش تسلیت... پرواز قشنگش همیشه در یاد کسانی که به پرواز می اندیشند به یادگار می ماند و جای خالیش هر از گاه گونه هایشان را با باران اشک می نوازد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم همیشه هست درست با ویژگیهای یک پدر... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسش دارم و بی تاب برای دیدنش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;دلم گرفته است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;دلم گرفته است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;به ايوان مي روم و انگشتانم را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بر پوست كشيده شب مي كشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;چراغهاي رابطه تاريكند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;چراغهاي رابطه تاريكند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;كسي مرا به آفتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;معرفي نخواهد كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;&lt;STRONG&gt;پرواز &lt;/STRONG&gt;را به خاطر بسپار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;پرنده مردني است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 5px&quot; align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jun 2006 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>oliver &amp; Chloe</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;شنبه ظهر امتحان داشتم اومدی دنبالم و با هم رفتیم. بعد از&amp;nbsp;امتحان&amp;nbsp;برای ناهار رفتیم آبعلی خیلی جاده قشنگی بود حس خیلی خوبی&amp;nbsp;داشتم تا شب با هم بودیم و شب تو رفتی خونه.&amp;nbsp;یکشنبه صبح اومدی که بریم دنبال خونه&amp;nbsp;ولی گشتنمون چندان موفقیت آمیز نبود،&amp;nbsp; بعد هم تو رفتی سرکلاس... تا بعد از ظهر که اومدم دنبالت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره&amp;nbsp;ساعت ۵ بود&amp;nbsp;که مهمونامون زنگ زدن که رسیدن، با هم رفتیم دنبالشون اومدیم خونه و بعد از اینکه یه استراحت کوتاه داشتند رفتیم کافی شاپی که تو میدون ونک با بقیه بچه ها قرار گذاشته بودیم، شب خوبی بود با چند نفر آشنا شدیم که مسلما هر کدوم دنیای جالبی داشتند، بعد هم برای شام رفتیم باغ گیلاس که جای قشنگ و آرومی&amp;nbsp;بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که رسیدیم خونه هر دومون خسته بودیم ولی تو خوابت نمیگرفت در طول روز حس می کردم انگار حواست یه جای دیگس چند بار ازت پرسیدم ولی جواب درستی ندادی میدونستم که شاید باید موقعیت مناسبی باشه تا بخوای باهام حرف بزنی ... اونشب خیلی تلاش کردم که بیدار بمونم تا ساعت ۲ صبح هم بیدار بودم ولی اتفاقی افتاد که مجبور شدم برم دراز بکشم و نفهمیدم کی خوابم برد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودي&amp;nbsp;من&amp;nbsp;اومدم تا تنهائيهاتو پر كنم... فكر مي كردم دارم اينكارو مي كنم... اميدوار بودم جاي يه چيزايي كه ميگفتي برات اذيت كننده بوده بگيرم... خيلي تلاش كردم تا اينطور بشه ... وقتي از اون لحظات برام حرف مي زدي هميشه آرزو مي كردم بودم و ميتونستم كاري بكنم... فكر مي كردم میتونم اینکارو بکنم ولی اون شب بهم ثابت کردی که خیلی هم موفق نبودم... راستش احساس بدیه... حسی که فقط باید تجربه کنی... نمیدونستم چرا باید اینطوری بشه ولی گاهی اتفاقاتی میافته که نمیشه پیش بینی کرد و حسی به آدم میده که چندان خوشایند نیست... صبح که بیدار شدم به محض اینکه چشامو باز کردم این حس اومد سراغم انگار خواب دیده بودم... انگار حس کرده بودم ... نمیدونم چی بود ولی انقدر بد بود که&amp;nbsp;دلم نمیخواست&amp;nbsp;صبح شده باشه... بهت گفتم چرا بیدارم نکردی... چرا... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از صبحانه&amp;nbsp;تو رفتی خونه بخاطر بچه ها و من&amp;nbsp;با الیویه و کلوئه تنها موندم تقریبا تا ظهر خواب بودند و من تو فکر عکس العملی که نشون داده بودم... نمیدونم چرا نمیتونستم خودمو قانع کنم که به من ربطی نداره... و نمیدونستم اصلا این موضوع جای این همه درگیری ذهنی رو داره یا نه... ولی باور کن انقدر برام بزرگ و مهمی که نمیتونم از هیچ چیزی در مورد تو بی تفاوت بگذرم ... خودمو میذاشتم جای کسانی که به تو نزدیک بودن و در مقابل این اتفاقات چه واکنشهایی نشون میدادن... نمیتونستم بفهمم کدوم باعث شده دیگری چه عکس العملی انجام بده... از یه طرف میگفتم اصلا چرا من باید عکس العملی نشون بدم شاید به من ربطی نداره ولی از اینکه شونه هامو بندازم بالا و از کنار مسئله ای رد بشم که تو همیشه بهم گفته بودی دوست نداری اتفاق بیافته... گفته بودی با خدا عهد کردی ... ناممکن بود، از یه طرف هم اگه قراره چیزی بگم... اون حرف چیه؟ باید چطوری بگم؟ باید چیکار کنم؟ و نهایتا بی تفاوتی کار من نیست... پس گذاشتم احساسم منو به جایی ببره که باید ببره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم تو هم اذیت شدی ولی سعی کردم خودم باشم... با همه عشقی که به تو دارم... بالاخره گذشت ولی لحظات بدی بود، هیچ وقت فراموش نمیکنم راستش برای اولین بار از حرفهایی که بهم زدی تمام وجودمو ترس گرفته بود&amp;nbsp;و از اینکه می دیدم&amp;nbsp;از&amp;nbsp;اتفاقات و حرفهایی که در خلوت من و تو گذشته نگرانی&amp;nbsp;به شدت دلم گرفته بود، میخواستم بگم نگران نباش،&amp;nbsp;من با خودم درگیرم تا بهترین راه رو انتخاب کنم ... چون میخوام بمونم... چون میخوام تو رو برای همیشه داشته باشم... چون نسبت به تو بی تفاوت نیستم... چون دوست دارم...&amp;nbsp;بهرحال&amp;nbsp;اینم یکی از درسهایی بود که باید با تو تمرینش می کردم... هنوزم گاهی سردرگمم ولی میدونم عشقی که بین من و تو هست ما رو راهنمایی میکنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با الیویه و کلوئه روزای خوبی رو تجربه کردیم... یه شب رفتیم کردان که یکی از بچه ها برای اسب سواری و شام دعوتمون کرده بود که البته فقط قسمت دومش کامل اتفاق افتاد و در مورد اول فقط تونستیم اسبها رو تماشا کنیم ... ولی اونجا خانمی اومده بود (مادر رضا) که یکی از جالبترین آدمایی بود&amp;nbsp;که تا حالا با هم دیدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه عصر رفتند و ما هم بعد از یه جلسه طولانی و&amp;nbsp;شام با آقای ع... که از ترکیه اومده بود رفتیم دربند و برگشتیم خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه نزدیک ظهر رفتی... میخوام بدونی خونه بی تو خیلی غمگین میشه... دوست دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Jun 2006 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزاي دلتنگي...</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه صبح زود با هم رفتیم دماوند هنوز درگیر امتحانامم، البته تو هم امتحان داشتی تا ساعت ۱۰ خودمونو رسوندیم و تو هم به امتحانت رسیدی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر پنجشنبه رفتین... بخاطر موضوع خونه... منم رفتم دنبال بچه ها، بعد هم با بچه های ف... اومدیم خونه،تو راه بودم که زنگ زدی و با هیجان زیاد بهم خبر دادی کاری که با بانک&amp;nbsp;... شروع کرده بودیم درست شده انرژیی که تو صدات بود همه وجودمو گرفت.&amp;nbsp;تنها کسانی که کنارم بودن بچه ها بودن که از خوشحالی من لبخند به لباشون نشست و تعجب کرده بودند که این چه خبری بود که تا این حد منو خوشحال کرد...جمعه&amp;nbsp;با بچه ها رفتیم خونه ف...اینا و تا شنبه اونجا بودیم. شنبه صبح اومدیم خونه و من منتظر شدم تا شما بیایین. بهم زنگ زدی و گفتی که رسیدی تقریبا ساعت ۲ بود که اومدم شرکت و بعد هم شهرداری... خلاصه درست شد و من خیلی خوشحال شدم که بالاخره این اتفاق افتاد. نمیدونم خوبه یا بد ... فقط همنینقدر که تصمیم گرفتیم کاری رو انجام بدیم و تا این مرحلش به خوبی انجام شده، خوشحالم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی کارم تموم شد اومدم شرکت دنبالت و با هم اومدیم نزدیک خونه جلو پارک و تو ماشین فوتبال ایران ـ&amp;nbsp;پرتقال رو با هم دیدیم... بعد منو رسوندی و رفتی. یکشنبه روز خوبی نبود، تو تا عصر کلاس داشتی و من با بچه ها بودن نمیتونم دقیقاْ بنویسم این چند روز با بچه ها چطوری گذشت... خنده هاشون... دعواهاشون... غذاخوردنشون... خوابیدنشون و از همه مهم تر حرفهاشون... یه شب دیدم ش... داره گریه می کنه گفتم چی شده گفتم دلم واسه بابام تنگ شده گفتم میخوای الان ببرمت پیشش، گفت نه آخه اونوقت دلم برای تو تنگ میشه مثل شبای دیگه که تو نیستی و&amp;nbsp;من هنوز گاهی انقدر&amp;nbsp;برات گریه میکنم تا خوابم ببره... گذاشتمش رو پام و انقدر باهاش حرف زدم تا خوابش برد... میدونم اونجا موندم فقط میتونست باعث بشه شبا بچه ها جسم خسته و بی روح منو کنار خودشون داشته باشن ولی وقتی این احساسات میاد سراغم باز می مونم که آیا من حق داشتم حتی این حضور بی ثمر رو ازشون بگیرم؟ بعد از خودم بدم میاد از اینکه گاهی بدون اونا خوشحالم از اینکه بی حضور بچه ها لحظاتی رو در کنار تو می گذرونم که بیشتر به پرواز شبیه تا زندگی... بعد با خودم میگم در عوض وقتی می بینمشون&amp;nbsp;روح این شادی رو بهشون منتقل می کنم، درعوض... ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی نمیتونه این احساس ناخوشایند رو نسبت به خودم از ذهنم پاک کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها دلشون میخواست باز اینجا بمونن ولی من دوشنبه امتحان داشتم و قرار بود ۳ روز برم با م... دماوند بمونم، پس مجبور بودم ببرمشون... وقتی رسوندمشون بغض بدی تو گلوم بود، لازم بود در مورد حرفایی که زده بودن و رفتارایی که کرده بودن کمی فکر کنم... تو کلاست تموم شده بود و اومده بودی دنبالم... وقتی نشستم تو ماشین از قراری که برای فرداشب با همکلاسیهات گذاشته بودی صحبت کردی و ... هر چی میگذشت حالم بدتر میشد ولی دلم نمیخواست از دنیایی که توش بودی بیرونت بیارم... رسیدیم خونه نشستی پشت کامپیوتر برای تهیه یه نامه که قرار بود بفرستی کیش... منم کتابمو گذاشتم جلوم و سعی کردم بخونم آخه این چند روز که بچه ها بودن دلم نیومد بهشون بگم نمیتونم غذایی رو که شما دوست دارید بپزم... نمیتونم باهاتون بازی کنم... نمیتونم... خلاصه تو هر از گاهی که از کار دست می کشیدی باهام صحبت می کردی انگار تو هم فهمیده بود حال بدی دارم ولی طوری برخورد کردی که انگار هر چی که هست انقدرا هم مهم نیست... نمیخوام بگم فقط این بود ولی شاید عکس العمل تو منو مصمم تر کرد که سکوت کنم ... راستش خدا میدونه که تصمیم نبود، &amp;nbsp;قدرت حرف زدن نداشتم... از چی بگم... حرفای تکراری؟ هر چند همیشه برای من زندس ولی شاید گفتنش تکراریش کنه... بیشتر از هر شب موندی می فهمیدم دلت میخواد یه جوری این یخ بشکنه ولی شاید انقدر این بغض تو&amp;nbsp;گلوم بزرگ شده بود که فرصت بیشتری برای تخلیش لازم بود... شاید باید یه شب تا صبح سرمو میذاشتم رو سینتو باهات حرف میزدم تا دلم خالی بشه... صدای ضربه های ساعت اذیتم میکرد دلم میخواست زودتر تموم بشه... نگرانی تو رو حس میکردم و از اینکه نمیتونستم خیال تو رو از جانب خودم راحت کنم و از نگرانی درت بیارم بیشتر اذیت می شدم... نمیدونم تا حالا سر دوراهی موندی یا نه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هنوز پات به آسانسور نرسیده بود که دیگه گریه امونم نداد... بهت زنگ زدم، قطع شد... دوباره... خلاصه با هم صحبت کردیم... گفتم میخواستم باهات خداحافظی کنم وقتی می رفتی نتونستم ... گفتی منم منتظر همین بودم... گفتم...نه از اون چیزایی که هنوز اذیتم می کرد ولی دلم میخواست تو شب راحت بخوابی، امیدوارم موفق شده باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط میخواستم بدونی زمان بدی بود... موقعیت بدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح زود با م... رفتیم دماوند و ۳ روز اونجا موندیم واسه امتحان، دلتنگی بدجوری اذیتم می کرد ولی چاره ای نبود ۳ تا امتحان پشت سر هم ... شبا که آسمونه پر از ستاره رو نگاه می کردم با خودم تصور می کردم بهت نزدیکترم انقدر نزدیک که میتونم حست کنم، باهات حرف بزنم، برات بگم چی تو دلم میگذره... چهارشنبه آخرین امتحان بود وقتی برگشتم دل تو دلم نبود که ببینمت اومدی دنبالم... انگار اولین بار بود که می دیدمت وقتی نگات می کردم تو دلم خالی میشد... برام از دلتنگیهات گفت... از اینکه مجبور شده بودی برگردی به تنهائیهای قبلیت و این بیشتر از همه چیز منو اذیت کرد راستش فکر کردم شاید نباید می رفتم می موندم ولی گفتی نه... شاید این فاصله ها باعث میشه که ما خودمونو محک بزنیم... گفتی نمیتونم یه روز هم بدون تو بگذرونم... گفتی... گفتم حتی اگه یه روزی پیش بیاد که مجبور بشیم از هم دور بمونیم من بازم دوست دارم... شاید نتونم تو رو برای همیشه و توی همه لحظاتم کنار خودم داشته باشم ولی میتونم عشق تو رو تا وقتی مال منی تو دلم زنده نگه دارم و باهاش نفس بکشم، راه برم و زندگی کنم... تا همیشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jun 2006 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عصر جمعه...</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز رفتم دماوند، امتحان داشتم عصر که برگشتم خونه، خیلی جات خالی بود دلم میخواست فقط صدای تو&amp;nbsp;سکوت خونه رو بشکنه ولی نتونستم خودمو راضی کنم بهت زنگ بزنم با رویای تو خوابم برد و با صدای تلفن تو بیدار شدم اومده بودی خرید تا شب چند بار با هم صحبت کردیم و هر بار من برای شنیدن صدات مشتاق تر بودم، خدا رو شکر می کنم که این فرصتها رو پیش میاره چون گاهی دلتنگی خیلی سخت میشه حتی اگه دو روز قبل ۱۴ ساعت رو با هم گذرونده باشیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی لباسات آرومم میکنه، فکر کردن به حرفات بهم دلگرمی میده و یاد کسی که جز او هیچ کسی همراه این لحظه های ما&amp;nbsp;نیست امیدوارم میکنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی این لحظه ها هم قشنگی خودشو داره، چون با یاد تو میگذره... خوشحالم که تو رو دارم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;SPAN class=usertext&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;When a GIRL is quiet, Millions of things are running in her mind. When a GIRL is not arguing,She is thinking deeply. When a GIRL looks at u with eyes full of questions, She is wondering how long you will be around. When a GIRL answers &quot;i&apos;m fine&quot; after a few seconds, She is not at all fine. When a GIRL stares at you, She is wondering why you are lying. When a GIRL says I love you, She means it. When a GIRL says &quot;i miss you&quot;, No one in this world can miss you more than her&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jun 2006 17:19:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدیه حافظ برای سالروز تولدت</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.niksalehi.com/hafez/fhafez/66.gif&quot; border=0&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jun 2006 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>06/06/06 </title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;تولدت مبارک مسافر من &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز یه مسافر از کنار جاده زندگیم گذشت... منو با خودش همراه کرد و شد مسافر من... با مسافر زندگیم سفری رو آغاز کردم که چون و چراهای زیادی توش بود و هست... هدف مسافر سفر بود و هدف من همراه شدن... مسافر دلبسته راه بود چون مصمم بود باید سفری آغاز کرد و من دلبسته این راه شدم چون همسفرش شده بودم... از زیبائی های راه برام میگفت و من زیبائی کلامشو می شنیدم... قشنگی های سفرو بهم نشون میداد و من محو قشنگیهای وجود مهربونش بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار مسافر بودن سخت تر از همسفر شدنه... بخاطر همینه که همه منتظرن مسافری پیدا بشه تا همسفرش بشن، ولی توی این مدت&amp;nbsp;اون با من طوری رفتار کرد که گاهی اوقات فکر کردم منم میتونم مسافرش باشم و&amp;nbsp;اون همسفرم... حالا دیگه فرقی نداره که کی مسافره و کی همسفر... من و&amp;nbsp;اون با هم عجین شدیم...&amp;nbsp;حالا دیگه سفر مهمه و آثاری که بجا میذاره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این سفر دومین باریه که میتونم شاهد سالروز پا به عرصه وجود گذاشتن مسافرم باشم... میدونم اگه بگم عزیزترینم تولدت مبارک حق مطلبو ادا نکردم، میدونم اگه برات کادویی بخرم که موندگار نباشه دلم و دلت راضی نمیشه ... فقط دلم میخواد برات بنویسم... به اندازه یه کتاب حرف تو دلم هست... به اندازه یه افسانه میتونم از زیبائی های این سفر برات بگم از روزی که تو متولد شدی و سفر قشنگتو آغاز کردی... از&amp;nbsp; کسی که میدونست تو این سفر یه روز یه جایی هم برای من هست... از لحظاتی که تو این سفر بی من و با من گذروندی... و از دنیایی که از این پس با هم می سازیم... یه دنیای قشنگ بهترینم... یه دنیای پر از&amp;nbsp;عشق... میتونم حسش کنم... میتونم بوی عطرشو استشمام کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای&amp;nbsp;مامان و&amp;nbsp;پدرجون&amp;nbsp;خالی که بالیدن این عشقو شاهد باشن هر چند به قول تو اونا تنها شاهدان همیشگی دنیای من و تو هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دوسشون دارم چون تو رو به من دادن... همیشه دوست دارم چون همه دنیای منی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jun 2006 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاه دبی</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یکم تا پنجم خرداد&amp;nbsp;رفتیم دبی، بخاطر شرکت توی نمایشگاه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح زود که رسیدیم فرودگاه ماشینی که از قبل اجاره کرده بودیم اونجا بود ولی کلی طول کشید تا همدیگرو پیدا کردیم. چون صبح زود بود و هتل ما هنوز آماده نبود اول رفتیم بانک تو کمی کار داشتی و یه حساب هم برای من باز کردی بعد هم صبحانه خوردیم&amp;nbsp;و رفتیم هتل... بماند که کلی معطل شدیم چون ما اینترنتی رزرو کرده بودیم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ، روز بعدش هم همینطور تقریبا دو روز اول وقتمون به نمایشگاه رفتن گذشت و کمی دنبال کارهای تاسیس شرکت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه شب با هم رفتیم کنار دریا، هر چند دریا خیلی طوفانی بود ولی خوش گذشت آخر شب با لباسهای پر از شن برگشتیم هتل...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین روز هم رفتیم وایلد وادی... که حسابی جالب بود ولی خیلی خستمون کرد مخصوصا منو چون تقریبا وقتی رسیدیم فرودگاه خواب بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس می کردم حوسلمو نداری بعد از شام&amp;nbsp;با موبایلت تو اینترنت مشغول&amp;nbsp;بودی ... بهم گفتی آدم نباید اینقدر خودشو خسته کنه... راستش از اینکه خوابم میومد و تو فرودگاه نمیتونستم راحت بخوام حسابی کلافه بودم... قرار بود بریم کمی خرید کنیم ولی دیگه نشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن آدما تو سفر بهتر همدیگرو می شناسن... درست میگن مگه نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 May 2006 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست دارم...</title>
<link>http://thornbird.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی اومدم هنوز مشغول کار بودی... تلفن و ... دلم میخواست طوری رفتار کنم که باورت بشه آرومم... باورکنی میخوام آروم باشم، یه بار منو متهم کردی به حسودی، به اینکه مثل کسی رفتار میکنم که&amp;nbsp;سالها با من رفتار کرده، به اینکه&amp;nbsp;نسبت به تو بدبینم... راستش انقدر این حرفها دلمو به درد آورده که هرگز حاضر نیستم&amp;nbsp;باز کاری انجام بدم که شایسته شنیدنشون باشم... میخوام به جای اصرارهای بی ثمر به&amp;nbsp;لحظه های قشنگ&amp;nbsp;با تو بودن&amp;nbsp;دلخوش باشم، واقعا&amp;nbsp;نه با تظاهر...&amp;nbsp;تو رو داشتن برای همیشه آرزوی تمام لحظه هامه پس حاضرم هر کاری انجام بدم تا محقق بشه، حتی اگه شده پا رو دلم بذارم که انقدر بهونتو نگیره... می خواستم بهت بگم دارم تغییر می کنم... دارم اون طوری میشم که تو رو کمتر آزار بده... دارم موقعیتها رو از هم تفکیک می کنم...دارم روزمرگی رو که جزء لاینفک هر زندگیه رو بهتر می پذیرم و برای خودم و تو یه خلوت کوچولو درست می کنم فقط و فقط برای لحظه هایی که هیچ کار دیگه ای نیست... هیچ کس دیگه ای نیست... و هیچ...&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار دارم منطقی تر رفتار کنم و عاقلانه تر... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کم دور و برت راه رفتم، نشستم و ... ولی تو همچنان مشغول بودی هر از گاهی حرفی میزدی... به خودم گفتم&amp;nbsp;باید منتظر بمونی... و موندم...رفتم تو اتاق دراز کشیدم و چشامو بستم تا شاید تلفنا تموم بشه و تو بیای کنارم... گفتم شاید بخوای منو به نوازشهای دستهای مهربونت مهمون کنی... شاید بخوای بعد از این دو سه روزی که ندیدمت با حرفهای قشنگت ذهن آشفتمو آروم کنی... شاید بخوای مثل همیشه منو به حرف بیاری و سکوت قلبمو بشکنی...و شاید بخوای&amp;nbsp;فرصت سرگذاشتن رو شونه هاتو&amp;nbsp;از من دریغ نکنی... نیومدی... خوابم برد... کنار پیراهنت که بوی تو رو میداد... انکار نمیکنم که چند بار از خواب پریدم و&amp;nbsp;می شنیدم که همچنان ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره اومدی، بیدار شدم ولی وقتی گفتی &quot;بخواب من دیگه دارم می رم&quot; کم مونده بود بغضم بترکه ولی دستمو گذاشتم رو چشامو فشار دادم تا اشکام پس بزنه...&amp;nbsp;دیگه خوابم نمی برد... اومدم تا دم در همراهیت کنم، همچنان درگیر تلفن بودی با اشاره سر، خداحافظی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس ... پس یعنی هیچی نمیخواستی بهم بگی... یعنی ... حرفام مونده بود تو دلم... چند لحظه پشت در نشستم و با خودم فکر کردم این همه حرفی که تو دلمه و میخواستم بهت بگم&amp;nbsp;چیه؟ ولی فقط تونستم&amp;nbsp;این یک کلمه رو پیدا کنم پس بارها و بارها تکراش کردم ولی هنوز دلم خالی نشده... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...&amp;nbsp; دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 May 2006 20:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=thornbird&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>thornbird</dc:creator>
<guid>http://thornbird.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
