تبليغاتX
حدیث عشق - روزاي دلتنگي...
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

پنجشنبه صبح زود با هم رفتیم دماوند هنوز درگیر امتحانامم، البته تو هم امتحان داشتی تا ساعت ۱۰ خودمونو رسوندیم و تو هم به امتحانت رسیدی.

عصر پنجشنبه رفتین... بخاطر موضوع خونه... منم رفتم دنبال بچه ها، بعد هم با بچه های ف... اومدیم خونه،تو راه بودم که زنگ زدی و با هیجان زیاد بهم خبر دادی کاری که با بانک ... شروع کرده بودیم درست شده انرژیی که تو صدات بود همه وجودمو گرفت. تنها کسانی که کنارم بودن بچه ها بودن که از خوشحالی من لبخند به لباشون نشست و تعجب کرده بودند که این چه خبری بود که تا این حد منو خوشحال کرد...جمعه با بچه ها رفتیم خونه ف...اینا و تا شنبه اونجا بودیم. شنبه صبح اومدیم خونه و من منتظر شدم تا شما بیایین. بهم زنگ زدی و گفتی که رسیدی تقریبا ساعت ۲ بود که اومدم شرکت و بعد هم شهرداری... خلاصه درست شد و من خیلی خوشحال شدم که بالاخره این اتفاق افتاد. نمیدونم خوبه یا بد ... فقط همنینقدر که تصمیم گرفتیم کاری رو انجام بدیم و تا این مرحلش به خوبی انجام شده، خوشحالم...

وقتی کارم تموم شد اومدم شرکت دنبالت و با هم اومدیم نزدیک خونه جلو پارک و تو ماشین فوتبال ایران ـ پرتقال رو با هم دیدیم... بعد منو رسوندی و رفتی. یکشنبه روز خوبی نبود، تو تا عصر کلاس داشتی و من با بچه ها بودن نمیتونم دقیقاْ بنویسم این چند روز با بچه ها چطوری گذشت... خنده هاشون... دعواهاشون... غذاخوردنشون... خوابیدنشون و از همه مهم تر حرفهاشون... یه شب دیدم ش... داره گریه می کنه گفتم چی شده گفتم دلم واسه بابام تنگ شده گفتم میخوای الان ببرمت پیشش، گفت نه آخه اونوقت دلم برای تو تنگ میشه مثل شبای دیگه که تو نیستی و من هنوز گاهی انقدر برات گریه میکنم تا خوابم ببره... گذاشتمش رو پام و انقدر باهاش حرف زدم تا خوابش برد... میدونم اونجا موندم فقط میتونست باعث بشه شبا بچه ها جسم خسته و بی روح منو کنار خودشون داشته باشن ولی وقتی این احساسات میاد سراغم باز می مونم که آیا من حق داشتم حتی این حضور بی ثمر رو ازشون بگیرم؟ بعد از خودم بدم میاد از اینکه گاهی بدون اونا خوشحالم از اینکه بی حضور بچه ها لحظاتی رو در کنار تو می گذرونم که بیشتر به پرواز شبیه تا زندگی... بعد با خودم میگم در عوض وقتی می بینمشون روح این شادی رو بهشون منتقل می کنم، درعوض... ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی نمیتونه این احساس ناخوشایند رو نسبت به خودم از ذهنم پاک کنم...

بچه ها دلشون میخواست باز اینجا بمونن ولی من دوشنبه امتحان داشتم و قرار بود ۳ روز برم با م... دماوند بمونم، پس مجبور بودم ببرمشون... وقتی رسوندمشون بغض بدی تو گلوم بود، لازم بود در مورد حرفایی که زده بودن و رفتارایی که کرده بودن کمی فکر کنم... تو کلاست تموم شده بود و اومده بودی دنبالم... وقتی نشستم تو ماشین از قراری که برای فرداشب با همکلاسیهات گذاشته بودی صحبت کردی و ... هر چی میگذشت حالم بدتر میشد ولی دلم نمیخواست از دنیایی که توش بودی بیرونت بیارم... رسیدیم خونه نشستی پشت کامپیوتر برای تهیه یه نامه که قرار بود بفرستی کیش... منم کتابمو گذاشتم جلوم و سعی کردم بخونم آخه این چند روز که بچه ها بودن دلم نیومد بهشون بگم نمیتونم غذایی رو که شما دوست دارید بپزم... نمیتونم باهاتون بازی کنم... نمیتونم... خلاصه تو هر از گاهی که از کار دست می کشیدی باهام صحبت می کردی انگار تو هم فهمیده بود حال بدی دارم ولی طوری برخورد کردی که انگار هر چی که هست انقدرا هم مهم نیست... نمیخوام بگم فقط این بود ولی شاید عکس العمل تو منو مصمم تر کرد که سکوت کنم ... راستش خدا میدونه که تصمیم نبود،  قدرت حرف زدن نداشتم... از چی بگم... حرفای تکراری؟ هر چند همیشه برای من زندس ولی شاید گفتنش تکراریش کنه... بیشتر از هر شب موندی می فهمیدم دلت میخواد یه جوری این یخ بشکنه ولی شاید انقدر این بغض تو گلوم بزرگ شده بود که فرصت بیشتری برای تخلیش لازم بود... شاید باید یه شب تا صبح سرمو میذاشتم رو سینتو باهات حرف میزدم تا دلم خالی بشه... صدای ضربه های ساعت اذیتم میکرد دلم میخواست زودتر تموم بشه... نگرانی تو رو حس میکردم و از اینکه نمیتونستم خیال تو رو از جانب خودم راحت کنم و از نگرانی درت بیارم بیشتر اذیت می شدم... نمیدونم تا حالا سر دوراهی موندی یا نه؟...

شاید هنوز پات به آسانسور نرسیده بود که دیگه گریه امونم نداد... بهت زنگ زدم، قطع شد... دوباره... خلاصه با هم صحبت کردیم... گفتم میخواستم باهات خداحافظی کنم وقتی می رفتی نتونستم ... گفتی منم منتظر همین بودم... گفتم...نه از اون چیزایی که هنوز اذیتم می کرد ولی دلم میخواست تو شب راحت بخوابی، امیدوارم موفق شده باشم.

فقط میخواستم بدونی زمان بدی بود... موقعیت بدی...

صبح زود با م... رفتیم دماوند و ۳ روز اونجا موندیم واسه امتحان، دلتنگی بدجوری اذیتم می کرد ولی چاره ای نبود ۳ تا امتحان پشت سر هم ... شبا که آسمونه پر از ستاره رو نگاه می کردم با خودم تصور می کردم بهت نزدیکترم انقدر نزدیک که میتونم حست کنم، باهات حرف بزنم، برات بگم چی تو دلم میگذره... چهارشنبه آخرین امتحان بود وقتی برگشتم دل تو دلم نبود که ببینمت اومدی دنبالم... انگار اولین بار بود که می دیدمت وقتی نگات می کردم تو دلم خالی میشد... برام از دلتنگیهات گفت... از اینکه مجبور شده بودی برگردی به تنهائیهای قبلیت و این بیشتر از همه چیز منو اذیت کرد راستش فکر کردم شاید نباید می رفتم می موندم ولی گفتی نه... شاید این فاصله ها باعث میشه که ما خودمونو محک بزنیم... گفتی نمیتونم یه روز هم بدون تو بگذرونم... گفتی... گفتم حتی اگه یه روزی پیش بیاد که مجبور بشیم از هم دور بمونیم من بازم دوست دارم... شاید نتونم تو رو برای همیشه و توی همه لحظاتم کنار خودم داشته باشم ولی میتونم عشق تو رو تا وقتی مال منی تو دلم زنده نگه دارم و باهاش نفس بکشم، راه برم و زندگی کنم... تا همیشه...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:2 | لینک  |