تبليغاتX
حدیث عشق - برای تو می نویسم، تنها پناهم...
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

"برای تو می نویسم نه به پاس صبوری ها و دلگرمی ها و نه حتی به پاس رنگی که به زندگیم بخشیدی، که برای همه اینه،ا واژه ها از بار حقارت خرد می شوند. برای تو می نویسم تا حتی واژه ها را در ستایشت از دست نداده باشم.

باید بنویسم اما از واژه ها دلم خون است، باید بنویسم و این بار شعر هم یاری نمی کند. گوئی واژه ها نیز با من قهرند اما باید بنویسم... برای همه از بزرگی خویش در پناه تو گفتم، حال از کوچکی خویش می گویم در برابر تو. همه باید بدانند... باید بنویسم، دردناک است، گاهی واژه ها تنها چاره اند.

اگر چشمانت را ندارم اما شور نگاهت همیشه با من است، اگر صدایت را ندارم اما سحر کلامت جاودانیست و اگر حضورت را ندارم، اما گرمی لبخندت بر وجودم نقش بسته. با این همه باز گاهی به واژه ها دل می بندم. می دانم عزیزم می دانم حقیرانه است. من برای خوب بودن تلاش می کنم و در این کار همیشه نوعی خستگی هست. تو طراوت لبخندی و من تو را به خستگی هایم مهمان می کنم. جز تو مرا پناهی نیست."

می دانم باز هم دستانت مهربانت همراهیم خواهند کرد و باز به دلگرمی قلب مهربانت ادامه خواهم داد، تصور تکیه بر شانه های استوارت که هرگز رنگی از تزلزل با خود ندارند بیشتر مرا شرمنده لغزشها و بی تجربه گیهای کودکانه ام می کند...

چشمهایم را می بندم و باز به دنیای با تو بودن پا می گذارم صدایت را با گوش جان می شنوم صدایی که مرا به خود میخواند به دور از دنیای گرگ و میش جایی دور تر از دنیای بودن یا نبودن جایی که بودن خویش را در وجودت معنی کنم ... به عقربه رقاص زمان نگاه می کنم که بدون توجه به من می رقصد و می رقصد ... صدای قلبم را می شنوم که سراسیمه تر  از همیشه ترا در خود تکرار می کند... به آسمان نگاه می کنم و بارش باران رحمتش برای آبیاری این نهال نوپا، باز مرا در شگفت و بهت فرو می برد... دستی از آنسوی مرزهای پندار آرام و بی صدا مراقب است تا فریادها به دل بنشیند و دل نگرانیها به آرامش تبدیل شود...

و این عشق جاودانه گردد...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:59 | لینک  |