شاید فصل خوبی نباشه برای سرماخوردن، ولی وقتی از هر چیزی خاطراتی با تو درست می شه هم خوبه همه قشنگه هم بیادموندنی...
گرچه دیروز هردومون رفتیم دکتر ولی امروز که دیر کردی فهمیدم حالت بدتر شده وقتی اومدی از تب تنت داغ داغ بود، کمکت کردم لباساتو عوض کردی و دراز کشیدی... خوابت که برد رفتم بیرون یه کم خرید کردم و اومدم ... بعد هم رفتم دنبال ش... ظهر که برگشتم هنوز تب داشتی و خوردن مایعات هم انگار کمکی نمی کرد... بهت گفتم میخوای آب بیارم کمی پاهاتو بذارم توش، گفتی آره... وقتی اینکارو کردم گفتی تو تنها کسی هستی که بعد از مامانم منو پاشویه کردی... راستش از اینکه گاهی تو رو یاد مامانت میندازم نمیدونم باید بگم چه احساسی دارم ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم خودمو بزارم جای مامان... کاش بود تا بهش می گفتم چقدر دوسش دارم، کاش بود و می دید که چقدر عاشقتم...
امروز وقتی کتاب دکترو می خوندی و اشک رو گونه هات جاری شده بود از چیزایی که گاهی تو ذهنم میاد و منو به هم می ریزه خجالت کشیدم... گریم گرفت ولی شاید نه به اون دلیلی که تو گریه می کردی... گریم گرفت چون خیلی وقتا که تو نیستی تنهائی بدجوری کلافم می کنه و به خودم حق میدم تو دلم از تنها موندانم شکوه کنم، از اینکه چرا تو نیستی، چرا بچه ها نیستن، چرا...چرا؟ گریم گرفت چون از خودم خجالت کشیدم از اینکه چرا قوی تر نیستم، از اینکه چرا مطمئن تر نیستم و از اینکه چرا ایمانم بیشتر نیست... و گریه ام گرفت چون وقتی از دوست داشتن حرف می زد انگار حرف دلم من بود ...
"دوست داشتن! وای که چه قدر دل من می تواند دوست بدارد! باورکردنی نیست، به اندازه ی ستاره های آسمان ها و ریگ های بیابان ها و نگین انگشتری سلیمانی.
ولی من شکست نمی خورم.
اگر تنها ترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن ها است. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق، گرگ های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی."
دوسٍت دارم به اندازه ی ...
