دلم میخواد بنویسم... انگار با نوشتن دارم خودمو تکرار می کنم... انگار نوشتن بهم هویت میده... همیشه وقتی تو دلم آشوبی بپا میشد می رفتم سراغ نوشتن، یه جور تخلیه روحی... یه سبکی خاص بعد از نوشتن هست که فقط کسی که تجربه داره می تونه بفهمه...
یاد قدیما افتادم اون موقعها که آرزوهای بزرگی داشتم، نه فقط برای خودم بیشتر دغدغه هایی که هر کسی ازش خبردار می شد با تعجب میگفت بچه جان تو رو چه به این حرفها... ولی خیلی چیزا بود که ذهن منو آشفته می کرد... یه چیزای کلی مثل فقر... مثل بی عدالتی... مثل حق مثل حقیقت مثل اخلاقیات... همه چیزم شده بود این حرفها، انقدر زیاد که مامان منو برد پیش روانشناس... و مابقی قضایا... دنبال این چیزا بودم که سر از یه دنیای کوچیک و تاریک درآوردم... به امید خیلی چیزا وارد این دنیا شدم ولی همه جا یخ زده بود... همه چیز اندازه داشت، حتی فکر کردن... حتی آرزو کردن... حتی نفس کشیدن... همه متهم بودن... همه مظنون... این سفر دو تا قربانی کوچولو داشت که فکر می کردم باید بمونم و ازشون مواظبت کنم ولی هر چی میگذشت اوضاع بدتر میشد تا جایی که اونا شده بودن شاهد کلنجارای من با دنیایی که تلاش من برای وسعت بخشیدن بهش بی نتیجه بود...
یه روز رفتم سراغ کسی که همیشه مامان ازش حرف می زد، یادمه روزی که منو تو این دنیای کوچیک رها کرد آخرین لحظه گفت فقط به خدا می سپارمت... ازش خواستم تمومش کنه و بچه ها رو سپردم بهش... زیاد طول نکشید... تموم شد ولی نه اونطوری که من تصور می کردم...
تو اومدی، از دنیایی که دلم باهاش آشنا بود... با آرزوهایی که حد و مرزی نداشت و با دلی به روشنی و پاکی دریا... با تو آروم شدم... برگشتم به خودم، تلاش کردم که برگردم... دلم میخواد با تو تا انتهای دنیا قدم بزنم... دلم میخواد با تو بودن، تجربه تمام لحظه های عمرم بشه وقتی از با تو بودن حرف می زنم و تو کنارم نیستی یه حس غریبی دارم یاد حرفهای تو می افتم که میگی شاید لحظه های جداییه که لذت با هم بودنو بیشتر می کنه بعد تصور میکنم روزی رو که تمام لحظه هاشو با تو گذروندم و باز عطش بودن با تو تمام وجودمو پرکرده اونوقت می فهمم که قصه من و تو قصه دله نه جسم، یادم میافته که تو همیشه با منی همه جا و باز آرزو می کنم هیچ لحظه ای رو بی تو و بی یاد تو از دست ندم... گاهی که حرفهاتو نمی فهمم و نمیتونم با رفتارت کنار هم بذارمشون، بهشون فکر می کنم... دلم نمیخواد بین من و تو فاصله ای به اندازه یک حرف یا یک نگاه مبهم وجود داشته باشه پس هر وقت ذهنم از حل یه موضوع هر چند کوچیک عاجز می شه اونو به دلم می سپرم و هیچ وقت نشده قلبم جوابی برای سوالهای ذهنم نداشته باشه... با دلم به سمت تو اومدم و تا انتهای این راه اونو دنبال می کنم... میدونم دل من و تو از یه جنسه پس از هر راهی باز من و تو به هم می رسیم حتی اگه به قول تو لحظاتی هست که تو به دنبال انجام وظایفت باشی و شاید من هم...
