دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385
گفتم: مثل همیشه برخورد نکردی... گفتی: جدی شدم... گفتم: فرق داری با همیشه... گفتی: شاید، بهتره یا بدتر؟ ولی من جوابی نداشتم... با تو بد و خوب معنای مطلقشون رو از دست دادن... یادمه یه بار گفته بودی بد و خوب نسبیه! اون روز نتونستم قبول کنم ولی انگار داره باورم میشه...
به مهربونیهای بی حد و مرزت عادتم داده بودی... شاید حالا موقشه که به جدیتت هم عادت کنم.
برای با تو بودن و تو رو داشتن حاضرم هر راهی رو امتحان کنم، میدونم که بن بستی وجود نداره... میدونم با تو هیچ راهی به بیراهه نمیره...
نگاه مهربونتو دوست دارم حتی وقتی حرفهای جدی می زنی...
نوشته شده توسط angel در ساعت 16:51 | لینک
|
