یک سال گذشت... درست یکسال پیش... شاید یه همچین وقتی بود، نزدیک غروب...
امروز وقتی اومدم خونه یه راست رفتم سراغ آرشیوی که از مسنجر نگه داشته بودیم، همینطور آرشیو همین وبلاگ... اولین چت... شروع کردم به خوندن وقتی نگامو از مانیتور برداشتم که ساعتها گذشته بود و تو بهم مسیج زدی که کارها رو پیگیری کنم...
الان زنگ زدی ... داشتی می رفتی شرکت، به شوخی بهت گفتم نرو بیا اینجا گفتی جلسه دارم تا ۷... گفتم میشه بعد از جلسه من بیام شرکت با هم بریم بیرون... گفتی آره، میخواستم بهت بگم میدونی امروز چه روزیه؟ ولی نگفتم میدونم این مناسبتها خیلی یادت نمی مونه... ظهر که دیدمت چند بار نزدیک بود بهت بگم ولی انقدر با هیجان از مباحث کلاس صحبت می کردی که دلم نیومد ذهنتو پراکنده کنم... راستش خودمم تا وقتی باهات بودم دیگه یادم رفت و جذب حرفات شده بودم... ولی همینکه ازت جدا شدم دلم میخواست زودتر برسم خونه و یه چیزی بنویسم... یه چیزی که شاید سالها بعد وقتی با هم می شینیم و می خونیم خاطره این روز رو به همین اندازه که الان برای من قشنگ و تازس، حفظ کنه. وقتی داشتم آرشیو رو می خوندم بارها و بارها اشکام سرازیر شد...
پس بزار با اولین حرفامون شروع کنم:
گفتم: اینجا کسی هست که بدونه ارکات چیه؟
گفتی: آره
گفتم: شما عضو ارکاتی؟
گفتی: نه
گفتم: من میخوام با کسی صحبت کنم که عضو باشه
گفتی: شاید بتونم به دوستم بگم...
گفتم: ....
گفتی: ...
گفتی: ادت می کنم
گفتم: باشه
منم اینکارو كردم تو رو add کردم ولي نه فقط به لیست مسنجرم، به متن زندگیم... به تاروپودهای قلبم... به عمق افکارم... به نفسم ... تو رو پيوند زدم به وجودم... حالا شدي يه جزء لاينفك از هستي من... همه جا تو زندگيم جاي پاتو مي بينم، توي تمام لحظه ها زمزمه هاتو مي شنوم و توي همه ي شرايط حضورتو حس مي كنم... ميدونم با مني... ميدونم همراهمي... ميدونم پناهمي... ميدونم همه هستي مني...
امروز سالروز اولين قدميست كه ندانسته و ناخواسته به سمت تو... خودم و زندگي برداشتم... سالروز لحظه اي كه فقط به دنبال قلبم به راه افتادم و خودم رو در وجود تو يافتم... حالا كه اينجا ايستادم و به عقب باز ميگردم هيچ قدرت ديگري رو جز اراده و خواست آنكه ما رو در اين مسير قرار داد براي پيمودن اين راه دشوار كه بر ما آسانتر از آني كه بتوان تصور كرد گذشت، نمي بينم...
با خواست او شروع شد، با كمك او پيش رفت و باز هم با لطف او ادامه خواهد يافت...
همنفسم، مي خوام بدوني حالا ديگه دانسته و خواسته ادامه ميدم... تا روزي كه پاياني نداره ... تا جايي كه انتهايي براش متصور نيستم و تا وقتي تو بخواي...
دوست دارم... عاشقتم... عاشقت مي مونم ... براي هميشه...
