تبليغاتX
حدیث عشق - تعطیلات 85
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

بیست و نهم ساعت ۴۵/۴ با بچه ها به سمت بندرعباس حرکت کردیم، هواپیما یه توقف کوچیک توی اصفهان داشت و بالاخره قبل از تحویل سال رسیدیم . اونجا ... منتظرمون بودن. لحظه ای که سال تحویل شد همه داشتند سعی می کردن برای کسانی که دوسشون دارن یا مناسبتی باهاشون دارن پیغام تبریک بفرستند یا تلفنی صحبت کنن . من فقط تو رو داشتم و بچه ها، نمی تونستم بهت زنگ بزنم پس برات پیغام فرستادم و جالبه که تنها پیغامی که بین اون همه آدم send شد پيغامي بود كه من براي تو فرستادم با اولين تلاش ... بعد دعا كردم... همه ي آرزوهاي خوب دنيا رو براي تو، بچه ها، خانوادت و همه كساني كه تو دوسشون داري و من... دعا كردم هر اتفاقي كه پيش مياد دلهاي من و تو رو به هم نزديك كنه حتي اگه ظاهرا فاصله اي بين ما بندازه... دعا كردم هيچ وقت مجبور نشم بهت تمام حقيقتو نگم و هيچ وقت احساس نكنم تو مجبور به اين كار شدي... دعا كردم اون چيزي كه هستم هموني باشه كه تو دوست داري و اگر گاهي اينطور نيست بتونم به سمت اون شخصيتي كه ايده آل تو هست حركت كنم... و خيلي آرزوهاي ديگه كه انگار تا نصفه شب طول كشيد ... تا وقتي كه با ياد تو خوابم برد...

بعد هم ادامه تعطيلات... قشم... كه خيلي به بچه ها خوش گذشت و منم از خوشحالي اونا سرحال شده بودم. بودن با بچه ها و ديدن خنده ها و شاديهاشون خيلي برام لذت بخش بود ولي خيلي دلتنگت شده بودم گه گاه با هم تلفني صحبت مي كرديم ولي خيلي كم... تا اينكه برگشتيم بندرعباس و اومدم كه ماشينو ازت بگيرم... بعد از تقريبا يك هفته ديدمت... قيافت انگار تغيير كرده بود، البته تو هم به من گفتي يه جوري شدي... خيلي كوتاه بود ولي طعم بوسه هات هنوز رو لبامه...

با بچه ها و ... حركت كرديم به سمت شيراز، ترمز ماشين يه كم ايراد داشت ولي قوت قلبي كه تو بهم داده بودي كه مي تونم انقدر بهم انرژي و اعتماد به نفس داده بود كه ميدونستم تا اون سر دنيا هم مي تونم برونم... داراب براي ناهار توقف كرديم، خيلي جات خالي بود... عصر هم رسيديم شيراز... رفتيم هتل يه دوش گرفتيم و رفتيم تو شهر يه كم گشتيم و براي خواب دوباره برگشتيم ... صبح دوباره رفتيم تو شهر تا جاهاي ديدنيشو ببينم كه راستش خيلي هم موفق نشديم ظهر بعد از ناهار به سمت اصفهان حركت كرديم. سر راهمون تخت جمشيد بعد هم پاسارگاد... كه هر چي ازش بنويسم مخصوصا تخت جمشيد بازم كمه... خيلي قشنگ و ديدني بود، يه جورايي به آدم اعتماد به نفس ميداد يه غرور خاص نسبت به ايران قديم هر چند داشته ها و زمان حال بايد اين حسو به آدم بده ولي خلاصه حس خوبي بود... شايد اولين باري بود كه عظمت ايران تا اين حد به چشمم اومد...

شب شد و ما همچنان تو جاده بوديم يه كم سخت بود ولي لطف خدا و ياد تو هر كاري رو آسون مي كنه برام... ۵/۱۱ رسيديم اصفهان خونه يكي از همكارهاي ... و صبح زود هم بيدار شديم رفتيم تو شهر، سي و سه پل و ... ظهر هم بعد از ناهار به سمت تهران حركت كرديم... يه توقف كوتاه بعد از قم و بعد هم تهران... وقتي رسيديم خيلي خدا رو شكر كردم كه توي اين سفر ما رو به حال خودمون رها نكرد... مثل هميشه و مثل همه ي سفرهاي ديگه ي زندگي...

عصر هشتم همه رفته بودن، منتظرت بودم كه بياي... خيلي دلتنگت بودم... خيلي...

وقتي اومدي نصفه شب فكر مي كنم ساعت يك بود... قرار بود ۵ روز آخر تعطيلات رو با هم باشيم... واقعا براش هيچ برنامه ريزي نكرده بودم فقط ميخواستم با تو باشم... فرقي نمي كرد كجا... و ميدونستم كه تو هم همين حسو داري...

شايد بشه گفت پنج روز رويايي...  تمام لحظه هاش پر بود از حرفهاي قشنگت... نگاه هاي مهربونت، بوي عطر تنت... صداي نفسات و ... هزاران نكته جالب و جذاب كه مثل گره هاي قالي تار و پود زندگيمونو محكم تر و عميق تر مي كرد... هيچ وقت فراموششون نمي كنم واقعا برام فقط لذت بردن از اون لحظه ها  جالب نبود بيشتر از همه وقتي فكر مي كردم دارم با تو زندگي مي كنم و اين روزا و لحظه ها دارن خاطرات زندگي و با تو بودنو شكل مي دن غرق لذت مي شدم...

دو روز آخر هم يه سفر قشنگ و موندن يه شب توي كوه بين برفها، توي يه خونه قشنگ چوبي كه ميشد از پنجرش تا دوردستها رو ديد و پيست اسكي ... خاطره هاي قشنگ با تو بودنو به اوج خودش رسوند.

تعطيلات تموم شد... تو رفتي و من و شب كه ديگه با هم داريم كنار ميائيم بدون تو مونديم ولي با ياد تو...

حالا سال جديد شروع شده... كار، تلاش، ساختن آينده و هزاران انگيزه براي بودن، موندن و ادامه دادن...

با تو... با هم... و با همه آرزوهاي خوب دنيا... دوست دارم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:19 | لینک  |