تبليغاتX
حدیث عشق - سفر... دلتنگی...
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

پنجشنبه صبح که می رفتم کلاس غذا گذاشتم رو گاز، تو هم رفته بودی شرکت ظهر اومدم خونه منتظرت موندم تا ناهار بیای می دونستم خیلی سرت شلوغه و ممکنه دیر بیای... ساعت نزدیک ۳ بود که اومدی... خیلی خسته بودی با هم ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم عصر هم رفتیم بیرون... قرار بود شب بریم خونه ف... که نشد (دعواش شده بود) خلاصه شام رفتیم بیرون کباب خوردیم و پیاده اومدیم خونه... از صبح که بیدار شدم کلی با خودم کلنجار رفتم که سرحال باشم چون میدونستم روز آخریه که قبل از تعطیلات می بینمت ... شب هم مثل همه شبایی که تا حالا با تو گذروندم رویائی و آروم گذشت و صبح با صدای تو بیدار شدم... از لحظه ای که بیدار شدم تا وقتی رفتی بارها و بارها اشک تو چشام جمع شد ولی از تو پنهانش کردم ولی نزدیک ظهر بود که داشتی می رفتی دیگه نتونستم طاقت بیارم... بغلم کردی و گفتی یاد لحظه ها و روزای خوبی باش که با هم گذرونیدم ولی می تونست اینطوری نباشه... محکم باش... و ... بهت قول دادم که باشم... ولی آخه وقتی نیستی انگار یهو بی کس و تنها می شم... سردرگمم نمیدونم باید چیکار کنم... دلم برات تنگ میشه...

ظهر منم رفتم آرایشگاه میخواستم موهامو مش کنم آخه تو چند بار گفته بودی ولی راستش خیلی خودم راغب نبودم خلاصه گفتم خودش یه تنوع... چند ساعت اونجا بودم تا بالاخره تموم شد ...همه میگن قشنگ شده ولی خودم هنوز باهاش کنار نیومدم...

عصر اومدم خونه و presentationي كه بايد براي شنبه آماده مي شد رو شروع كردم كه پريا آنلاين شد و شروع كرد به حرف زدن... انقدر حرفهاي تلخ زد كه راستش حالم بد شد ... همينطوريش نزده من مي رقصيدم اونم كه حرفهايي زد كه حسابي خلاصه اشك ما رو درآورد ... ديگه نتونستم ادامه بدم چشام درد مي كرد رفتم رو تخت دراز كشيدم، خوابم برد... ساعت 8 بود كه زنگ زدي بپرسيدي presentation آماده شده يا نه... گفتم خوابم برده بود تا شب حاضرش مي كنم و واقعا هم تا 12 نشستم و تمومش كردم...

امروز صبح زود با صدای تلفنت از خواب بیدار شدم گفتی داری میای اینجا... خیلی خوشحال شدم ولی بخاطر موهام ازت خجالت می کشیدم وقتی اومدی گفتم چشاتو ببند... تو هم چشاتو بستی... اومدم کنارت و خودمو چسبوندم بهت تا نتونی منو ببینی... گفتی خیلی بهت میاد... قشنگ شدی... مثل ... خلاصه خوشت اومد، برام جالبه که همه تو آرایشگاه گفتن قشنگ شدی ولی تا تو نگفتی احساس خوبی بهش نداشتم...

با هم صبحانه خوردیم ... گفتی خدا خودش همه کارها رو جور می کنه... گفتم چطور؟ گفتی فقط دلم میخواست بعد از آرایشگاه ببینمت و قبل از رفتنم یه خداحافظی.... داشته باشیم که همونطور هم شد...

می دونم هیچوقت خدا نمی تونه با بی خیالی از کنار دل تو بگذره... به همین خاطره که می گم یه چیزایی رو ازش نخواه، چون میدونم خواسته های تو دیر یا زود محقق میشه و این باعث میشه همیشه یه ترسی توی دلم باشه...

ساعت تقریبا ۸ بود که با هم رفتیم بیرون تو باید ۹ به یه جلسه می رسیدی و منم چند تا کار بود که باید انجام می دادم ... نزدیک ساعت ۱۱ جلسه تموم شد و همدیگرو دیدیم... می دونستم داری استرس زیادی رو تحمل می کنی ولی نمیتونستم کاری بکنم جز اینکه کنارت باشم تا لحظه آخر... چند بار رفتی شرکت تا اوضاع بالاخره یه کم سرو سامان پیدا کرد ساعت ۱ منو گذاشتی سر توانیر و رفتی...

آروم آروم اومدم پائین... دلم نمیخواست خیابون تموم بشه ولی خیلی زود رسیدم خونه... زیرپوشت وسط اتاق بود، بوی تو رو میده... شلوارت که میخواستی ببریش هنوز رو تخته... هر چیزی رو که نگاه می کنم ... لیوانی که توش چای خوردی... دلم میخواد همینطور بمونن تا تو برگردی... نمیدونم چرا اینبار مثل این احمقا رفتار می کنم ... تو رو خدا مواظب خودت و ... باش.

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 15:36 | لینک  |