صبح که اومدی یه حال خاصی بودی، خیلی خوشحال... گفتی به قرآن رجوع کردم، بازم خدا ما رو تایید کرد... بازم خدا چیزی گفت که دیگه نباید نگران باشیم... گفتم چرا دوباره از خدا پرسیدی مگه شک داری؟ گفتی نه ... فقط چون دلم آروم بگیره... کاری که موسی با همه ایمانش بخاطر آروم گرفتن دلش کرد... قرآن رو برداشتی و برام خوندی... خطاب خدا به حضرت مریم بود که بهش گفته بود:
فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْناً فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيّاً
پس [ از آن خرما ] بخور و [ از آن نهر ] بياشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم كسى را ديدى [ كه درباره نوزادت پرسيد ] بگو: من براى [ خداى] رحمان روزه [ سكوت ] نذر كرده ام، پس هرگز امروز با هيچ انسانى سخن نخواهم گفت.
گفتی دیگه نگران نباش... گفتم تا تو رو دارم نیستم...
