تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

 

دلم میخواد خوشحال باشم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 20:36 | لینک  | 

 

زنگ زدی و گفتی ساعت ۵/۸ یه فیلم مستند از پدر پخش میشه... دل تو دلم نبود که ببینم... برای اولین بار بود که میدیدمش راستش تصویرهای مختلفی ازش تو ذهنم بود ولی بیشتر دلم میخواست بدونم حرکات و حرف زدنش چه حسی بهم میده...

همیشه میگفتی شباهت زیادی بین شما هست ولی تا وقتی ندیده بودمش از دیدن عکسهای مختلف این شباهتو چندان حس نمی کردم شاید به این خاطره که بیشتر از چهره بیشتر حالتهای مشابهی دارین...

دچار احساس عجیبی شدم، انگار از سالها پیش می شناختمش، می تونستم در لابلای حرفهاش کلماتی رو پیش بینی کنم، یا منتظر بودم چیزی رو بیان کنه که تو ذهن من میگذشت...

ذهنم تصویر گم شده ی پازلی را جستجو می کرد که تا حد زیادی کامل شده بود، دلم با هرکلام و هر حرکتش به گوشه ای پر می زد و در نهایت احساس کردم درست همون کسی است که تو برام تعریف کرده بودی، یک پدر... مطمئن از چیزی که میگفت... و محکم و ثابت قدم از راهی که پا به آن گذاشته بود... و در عین حال رئوف و مهربان حتی نسبت به کسی که یادگارهای دردناکی در وجودش برجا گذاشته بود ولی معلوم بود نه تنها حالا که در جایگاه متهم قرارگرفته بلکه از ابتدا هم برای پدر کسی نبود جز موجودی قابل ترحم ...

نمیدونم باید برای داشتن همچین پدری بهت تبریک گفت یا برای دیگه نداشتنش تسلیت... پرواز قشنگش همیشه در یاد کسانی که به پرواز می اندیشند به یادگار می ماند و جای خالیش هر از گاه گونه هایشان را با باران اشک می نوازد...

میدونم همیشه هست درست با ویژگیهای یک پدر...

دوسش دارم و بی تاب برای دیدنش...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:33 | لینک  | 

 

 

 شنبه ظهر امتحان داشتم اومدی دنبالم و با هم رفتیم. بعد از امتحان برای ناهار رفتیم آبعلی خیلی جاده قشنگی بود حس خیلی خوبی داشتم تا شب با هم بودیم و شب تو رفتی خونه. یکشنبه صبح اومدی که بریم دنبال خونه ولی گشتنمون چندان موفقیت آمیز نبود،  بعد هم تو رفتی سرکلاس... تا بعد از ظهر که اومدم دنبالت.

بالاخره ساعت ۵ بود که مهمونامون زنگ زدن که رسیدن، با هم رفتیم دنبالشون اومدیم خونه و بعد از اینکه یه استراحت کوتاه داشتند رفتیم کافی شاپی که تو میدون ونک با بقیه بچه ها قرار گذاشته بودیم، شب خوبی بود با چند نفر آشنا شدیم که مسلما هر کدوم دنیای جالبی داشتند، بعد هم برای شام رفتیم باغ گیلاس که جای قشنگ و آرومی بود.

شب که رسیدیم خونه هر دومون خسته بودیم ولی تو خوابت نمیگرفت در طول روز حس می کردم انگار حواست یه جای دیگس چند بار ازت پرسیدم ولی جواب درستی ندادی میدونستم که شاید باید موقعیت مناسبی باشه تا بخوای باهام حرف بزنی ... اونشب خیلی تلاش کردم که بیدار بمونم تا ساعت ۲ صبح هم بیدار بودم ولی اتفاقی افتاد که مجبور شدم برم دراز بکشم و نفهمیدم کی خوابم برد...

گفته بودي من اومدم تا تنهائيهاتو پر كنم... فكر مي كردم دارم اينكارو مي كنم... اميدوار بودم جاي يه چيزايي كه ميگفتي برات اذيت كننده بوده بگيرم... خيلي تلاش كردم تا اينطور بشه ... وقتي از اون لحظات برام حرف مي زدي هميشه آرزو مي كردم بودم و ميتونستم كاري بكنم... فكر مي كردم میتونم اینکارو بکنم ولی اون شب بهم ثابت کردی که خیلی هم موفق نبودم... راستش احساس بدیه... حسی که فقط باید تجربه کنی... نمیدونستم چرا باید اینطوری بشه ولی گاهی اتفاقاتی میافته که نمیشه پیش بینی کرد و حسی به آدم میده که چندان خوشایند نیست... صبح که بیدار شدم به محض اینکه چشامو باز کردم این حس اومد سراغم انگار خواب دیده بودم... انگار حس کرده بودم ... نمیدونم چی بود ولی انقدر بد بود که دلم نمیخواست صبح شده باشه... بهت گفتم چرا بیدارم نکردی... چرا...

بعد از صبحانه تو رفتی خونه بخاطر بچه ها و من با الیویه و کلوئه تنها موندم تقریبا تا ظهر خواب بودند و من تو فکر عکس العملی که نشون داده بودم... نمیدونم چرا نمیتونستم خودمو قانع کنم که به من ربطی نداره... و نمیدونستم اصلا این موضوع جای این همه درگیری ذهنی رو داره یا نه... ولی باور کن انقدر برام بزرگ و مهمی که نمیتونم از هیچ چیزی در مورد تو بی تفاوت بگذرم ... خودمو میذاشتم جای کسانی که به تو نزدیک بودن و در مقابل این اتفاقات چه واکنشهایی نشون میدادن... نمیتونستم بفهمم کدوم باعث شده دیگری چه عکس العملی انجام بده... از یه طرف میگفتم اصلا چرا من باید عکس العملی نشون بدم شاید به من ربطی نداره ولی از اینکه شونه هامو بندازم بالا و از کنار مسئله ای رد بشم که تو همیشه بهم گفته بودی دوست نداری اتفاق بیافته... گفته بودی با خدا عهد کردی ... ناممکن بود، از یه طرف هم اگه قراره چیزی بگم... اون حرف چیه؟ باید چطوری بگم؟ باید چیکار کنم؟ و نهایتا بی تفاوتی کار من نیست... پس گذاشتم احساسم منو به جایی ببره که باید ببره...

میدونم تو هم اذیت شدی ولی سعی کردم خودم باشم... با همه عشقی که به تو دارم... بالاخره گذشت ولی لحظات بدی بود، هیچ وقت فراموش نمیکنم راستش برای اولین بار از حرفهایی که بهم زدی تمام وجودمو ترس گرفته بود و از اینکه می دیدم از اتفاقات و حرفهایی که در خلوت من و تو گذشته نگرانی به شدت دلم گرفته بود، میخواستم بگم نگران نباش، من با خودم درگیرم تا بهترین راه رو انتخاب کنم ... چون میخوام بمونم... چون میخوام تو رو برای همیشه داشته باشم... چون نسبت به تو بی تفاوت نیستم... چون دوست دارم... بهرحال اینم یکی از درسهایی بود که باید با تو تمرینش می کردم... هنوزم گاهی سردرگمم ولی میدونم عشقی که بین من و تو هست ما رو راهنمایی میکنه...

با الیویه و کلوئه روزای خوبی رو تجربه کردیم... یه شب رفتیم کردان که یکی از بچه ها برای اسب سواری و شام دعوتمون کرده بود که البته فقط قسمت دومش کامل اتفاق افتاد و در مورد اول فقط تونستیم اسبها رو تماشا کنیم ... ولی اونجا خانمی اومده بود (مادر رضا) که یکی از جالبترین آدمایی بود که تا حالا با هم دیدیم...

چهارشنبه عصر رفتند و ما هم بعد از یه جلسه طولانی و شام با آقای ع... که از ترکیه اومده بود رفتیم دربند و برگشتیم خونه...

پنجشنبه نزدیک ظهر رفتی... میخوام بدونی خونه بی تو خیلی غمگین میشه... دوست دارم

  

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:56 | لینک  |