پنجشنبه صبح زود با هم رفتیم دماوند هنوز درگیر امتحانامم، البته تو هم امتحان داشتی تا ساعت ۱۰ خودمونو رسوندیم و تو هم به امتحانت رسیدی.
عصر پنجشنبه رفتین... بخاطر موضوع خونه... منم رفتم دنبال بچه ها، بعد هم با بچه های ف... اومدیم خونه،تو راه بودم که زنگ زدی و با هیجان زیاد بهم خبر دادی کاری که با بانک ... شروع کرده بودیم درست شده انرژیی که تو صدات بود همه وجودمو گرفت. تنها کسانی که کنارم بودن بچه ها بودن که از خوشحالی من لبخند به لباشون نشست و تعجب کرده بودند که این چه خبری بود که تا این حد منو خوشحال کرد...جمعه با بچه ها رفتیم خونه ف...اینا و تا شنبه اونجا بودیم. شنبه صبح اومدیم خونه و من منتظر شدم تا شما بیایین. بهم زنگ زدی و گفتی که رسیدی تقریبا ساعت ۲ بود که اومدم شرکت و بعد هم شهرداری... خلاصه درست شد و من خیلی خوشحال شدم که بالاخره این اتفاق افتاد. نمیدونم خوبه یا بد ... فقط همنینقدر که تصمیم گرفتیم کاری رو انجام بدیم و تا این مرحلش به خوبی انجام شده، خوشحالم...
وقتی کارم تموم شد اومدم شرکت دنبالت و با هم اومدیم نزدیک خونه جلو پارک و تو ماشین فوتبال ایران ـ پرتقال رو با هم دیدیم... بعد منو رسوندی و رفتی. یکشنبه روز خوبی نبود، تو تا عصر کلاس داشتی و من با بچه ها بودن نمیتونم دقیقاْ بنویسم این چند روز با بچه ها چطوری گذشت... خنده هاشون... دعواهاشون... غذاخوردنشون... خوابیدنشون و از همه مهم تر حرفهاشون... یه شب دیدم ش... داره گریه می کنه گفتم چی شده گفتم دلم واسه بابام تنگ شده گفتم میخوای الان ببرمت پیشش، گفت نه آخه اونوقت دلم برای تو تنگ میشه مثل شبای دیگه که تو نیستی و من هنوز گاهی انقدر برات گریه میکنم تا خوابم ببره... گذاشتمش رو پام و انقدر باهاش حرف زدم تا خوابش برد... میدونم اونجا موندم فقط میتونست باعث بشه شبا بچه ها جسم خسته و بی روح منو کنار خودشون داشته باشن ولی وقتی این احساسات میاد سراغم باز می مونم که آیا من حق داشتم حتی این حضور بی ثمر رو ازشون بگیرم؟ بعد از خودم بدم میاد از اینکه گاهی بدون اونا خوشحالم از اینکه بی حضور بچه ها لحظاتی رو در کنار تو می گذرونم که بیشتر به پرواز شبیه تا زندگی... بعد با خودم میگم در عوض وقتی می بینمشون روح این شادی رو بهشون منتقل می کنم، درعوض... ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی نمیتونه این احساس ناخوشایند رو نسبت به خودم از ذهنم پاک کنم...
بچه ها دلشون میخواست باز اینجا بمونن ولی من دوشنبه امتحان داشتم و قرار بود ۳ روز برم با م... دماوند بمونم، پس مجبور بودم ببرمشون... وقتی رسوندمشون بغض بدی تو گلوم بود، لازم بود در مورد حرفایی که زده بودن و رفتارایی که کرده بودن کمی فکر کنم... تو کلاست تموم شده بود و اومده بودی دنبالم... وقتی نشستم تو ماشین از قراری که برای فرداشب با همکلاسیهات گذاشته بودی صحبت کردی و ... هر چی میگذشت حالم بدتر میشد ولی دلم نمیخواست از دنیایی که توش بودی بیرونت بیارم... رسیدیم خونه نشستی پشت کامپیوتر برای تهیه یه نامه که قرار بود بفرستی کیش... منم کتابمو گذاشتم جلوم و سعی کردم بخونم آخه این چند روز که بچه ها بودن دلم نیومد بهشون بگم نمیتونم غذایی رو که شما دوست دارید بپزم... نمیتونم باهاتون بازی کنم... نمیتونم... خلاصه تو هر از گاهی که از کار دست می کشیدی باهام صحبت می کردی انگار تو هم فهمیده بود حال بدی دارم ولی طوری برخورد کردی که انگار هر چی که هست انقدرا هم مهم نیست... نمیخوام بگم فقط این بود ولی شاید عکس العمل تو منو مصمم تر کرد که سکوت کنم ... راستش خدا میدونه که تصمیم نبود، قدرت حرف زدن نداشتم... از چی بگم... حرفای تکراری؟ هر چند همیشه برای من زندس ولی شاید گفتنش تکراریش کنه... بیشتر از هر شب موندی می فهمیدم دلت میخواد یه جوری این یخ بشکنه ولی شاید انقدر این بغض تو گلوم بزرگ شده بود که فرصت بیشتری برای تخلیش لازم بود... شاید باید یه شب تا صبح سرمو میذاشتم رو سینتو باهات حرف میزدم تا دلم خالی بشه... صدای ضربه های ساعت اذیتم میکرد دلم میخواست زودتر تموم بشه... نگرانی تو رو حس میکردم و از اینکه نمیتونستم خیال تو رو از جانب خودم راحت کنم و از نگرانی درت بیارم بیشتر اذیت می شدم... نمیدونم تا حالا سر دوراهی موندی یا نه؟...
شاید هنوز پات به آسانسور نرسیده بود که دیگه گریه امونم نداد... بهت زنگ زدم، قطع شد... دوباره... خلاصه با هم صحبت کردیم... گفتم میخواستم باهات خداحافظی کنم وقتی می رفتی نتونستم ... گفتی منم منتظر همین بودم... گفتم...نه از اون چیزایی که هنوز اذیتم می کرد ولی دلم میخواست تو شب راحت بخوابی، امیدوارم موفق شده باشم.
فقط میخواستم بدونی زمان بدی بود... موقعیت بدی...
صبح زود با م... رفتیم دماوند و ۳ روز اونجا موندیم واسه امتحان، دلتنگی بدجوری اذیتم می کرد ولی چاره ای نبود ۳ تا امتحان پشت سر هم ... شبا که آسمونه پر از ستاره رو نگاه می کردم با خودم تصور می کردم بهت نزدیکترم انقدر نزدیک که میتونم حست کنم، باهات حرف بزنم، برات بگم چی تو دلم میگذره... چهارشنبه آخرین امتحان بود وقتی برگشتم دل تو دلم نبود که ببینمت اومدی دنبالم... انگار اولین بار بود که می دیدمت وقتی نگات می کردم تو دلم خالی میشد... برام از دلتنگیهات گفت... از اینکه مجبور شده بودی برگردی به تنهائیهای قبلیت و این بیشتر از همه چیز منو اذیت کرد راستش فکر کردم شاید نباید می رفتم می موندم ولی گفتی نه... شاید این فاصله ها باعث میشه که ما خودمونو محک بزنیم... گفتی نمیتونم یه روز هم بدون تو بگذرونم... گفتی... گفتم حتی اگه یه روزی پیش بیاد که مجبور بشیم از هم دور بمونیم من بازم دوست دارم... شاید نتونم تو رو برای همیشه و توی همه لحظاتم کنار خودم داشته باشم ولی میتونم عشق تو رو تا وقتی مال منی تو دلم زنده نگه دارم و باهاش نفس بکشم، راه برم و زندگی کنم... تا همیشه...
امروز رفتم دماوند، امتحان داشتم عصر که برگشتم خونه، خیلی جات خالی بود دلم میخواست فقط صدای تو سکوت خونه رو بشکنه ولی نتونستم خودمو راضی کنم بهت زنگ بزنم با رویای تو خوابم برد و با صدای تلفن تو بیدار شدم اومده بودی خرید تا شب چند بار با هم صحبت کردیم و هر بار من برای شنیدن صدات مشتاق تر بودم، خدا رو شکر می کنم که این فرصتها رو پیش میاره چون گاهی دلتنگی خیلی سخت میشه حتی اگه دو روز قبل ۱۴ ساعت رو با هم گذرونده باشیم ...
بوی لباسات آرومم میکنه، فکر کردن به حرفات بهم دلگرمی میده و یاد کسی که جز او هیچ کسی همراه این لحظه های ما نیست امیدوارم میکنه...
حتی این لحظه ها هم قشنگی خودشو داره، چون با یاد تو میگذره... خوشحالم که تو رو دارم...
When a GIRL is quiet, Millions of things are running in her mind. When a GIRL is not arguing,She is thinking deeply. When a GIRL looks at u with eyes full of questions, She is wondering how long you will be around. When a GIRL answers "i'm fine" after a few seconds, She is not at all fine. When a GIRL stares at you, She is wondering why you are lying. When a GIRL says I love you, She means it. When a GIRL says "i miss you", No one in this world can miss you more than her.

تولدت مبارک مسافر من
یه روز یه مسافر از کنار جاده زندگیم گذشت... منو با خودش همراه کرد و شد مسافر من... با مسافر زندگیم سفری رو آغاز کردم که چون و چراهای زیادی توش بود و هست... هدف مسافر سفر بود و هدف من همراه شدن... مسافر دلبسته راه بود چون مصمم بود باید سفری آغاز کرد و من دلبسته این راه شدم چون همسفرش شده بودم... از زیبائی های راه برام میگفت و من زیبائی کلامشو می شنیدم... قشنگی های سفرو بهم نشون میداد و من محو قشنگیهای وجود مهربونش بودم...
انگار مسافر بودن سخت تر از همسفر شدنه... بخاطر همینه که همه منتظرن مسافری پیدا بشه تا همسفرش بشن، ولی توی این مدت اون با من طوری رفتار کرد که گاهی اوقات فکر کردم منم میتونم مسافرش باشم و اون همسفرم... حالا دیگه فرقی نداره که کی مسافره و کی همسفر... من و اون با هم عجین شدیم... حالا دیگه سفر مهمه و آثاری که بجا میذاره...
تو این سفر دومین باریه که میتونم شاهد سالروز پا به عرصه وجود گذاشتن مسافرم باشم... میدونم اگه بگم عزیزترینم تولدت مبارک حق مطلبو ادا نکردم، میدونم اگه برات کادویی بخرم که موندگار نباشه دلم و دلت راضی نمیشه ... فقط دلم میخواد برات بنویسم... به اندازه یه کتاب حرف تو دلم هست... به اندازه یه افسانه میتونم از زیبائی های این سفر برات بگم از روزی که تو متولد شدی و سفر قشنگتو آغاز کردی... از کسی که میدونست تو این سفر یه روز یه جایی هم برای من هست... از لحظاتی که تو این سفر بی من و با من گذروندی... و از دنیایی که از این پس با هم می سازیم... یه دنیای قشنگ بهترینم... یه دنیای پر از عشق... میتونم حسش کنم... میتونم بوی عطرشو استشمام کنم...
جای مامان و پدرجون خالی که بالیدن این عشقو شاهد باشن هر چند به قول تو اونا تنها شاهدان همیشگی دنیای من و تو هستند...
همیشه دوسشون دارم چون تو رو به من دادن... همیشه دوست دارم چون همه دنیای منی...
از یکم تا پنجم خرداد رفتیم دبی، بخاطر شرکت توی نمایشگاه ...
صبح زود که رسیدیم فرودگاه ماشینی که از قبل اجاره کرده بودیم اونجا بود ولی کلی طول کشید تا همدیگرو پیدا کردیم. چون صبح زود بود و هتل ما هنوز آماده نبود اول رفتیم بانک تو کمی کار داشتی و یه حساب هم برای من باز کردی بعد هم صبحانه خوردیم و رفتیم هتل... بماند که کلی معطل شدیم چون ما اینترنتی رزرو کرده بودیم و ...
بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ، روز بعدش هم همینطور تقریبا دو روز اول وقتمون به نمایشگاه رفتن گذشت و کمی دنبال کارهای تاسیس شرکت...
یه شب با هم رفتیم کنار دریا، هر چند دریا خیلی طوفانی بود ولی خوش گذشت آخر شب با لباسهای پر از شن برگشتیم هتل...
آخرین روز هم رفتیم وایلد وادی... که حسابی جالب بود ولی خیلی خستمون کرد مخصوصا منو چون تقریبا وقتی رسیدیم فرودگاه خواب بودم...
حس می کردم حوسلمو نداری بعد از شام با موبایلت تو اینترنت مشغول بودی ... بهم گفتی آدم نباید اینقدر خودشو خسته کنه... راستش از اینکه خوابم میومد و تو فرودگاه نمیتونستم راحت بخوام حسابی کلافه بودم... قرار بود بریم کمی خرید کنیم ولی دیگه نشد...
میگن آدما تو سفر بهتر همدیگرو می شناسن... درست میگن مگه نه؟
