وقتی اومدم هنوز مشغول کار بودی... تلفن و ... دلم میخواست طوری رفتار کنم که باورت بشه آرومم... باورکنی میخوام آروم باشم، یه بار منو متهم کردی به حسودی، به اینکه مثل کسی رفتار میکنم که سالها با من رفتار کرده، به اینکه نسبت به تو بدبینم... راستش انقدر این حرفها دلمو به درد آورده که هرگز حاضر نیستم باز کاری انجام بدم که شایسته شنیدنشون باشم... میخوام به جای اصرارهای بی ثمر به لحظه های قشنگ با تو بودن دلخوش باشم، واقعا نه با تظاهر... تو رو داشتن برای همیشه آرزوی تمام لحظه هامه پس حاضرم هر کاری انجام بدم تا محقق بشه، حتی اگه شده پا رو دلم بذارم که انقدر بهونتو نگیره... می خواستم بهت بگم دارم تغییر می کنم... دارم اون طوری میشم که تو رو کمتر آزار بده... دارم موقعیتها رو از هم تفکیک می کنم...دارم روزمرگی رو که جزء لاینفک هر زندگیه رو بهتر می پذیرم و برای خودم و تو یه خلوت کوچولو درست می کنم فقط و فقط برای لحظه هایی که هیچ کار دیگه ای نیست... هیچ کس دیگه ای نیست... و هیچ...
انگار دارم منطقی تر رفتار کنم و عاقلانه تر...
یه کم دور و برت راه رفتم، نشستم و ... ولی تو همچنان مشغول بودی هر از گاهی حرفی میزدی... به خودم گفتم باید منتظر بمونی... و موندم...رفتم تو اتاق دراز کشیدم و چشامو بستم تا شاید تلفنا تموم بشه و تو بیای کنارم... گفتم شاید بخوای منو به نوازشهای دستهای مهربونت مهمون کنی... شاید بخوای بعد از این دو سه روزی که ندیدمت با حرفهای قشنگت ذهن آشفتمو آروم کنی... شاید بخوای مثل همیشه منو به حرف بیاری و سکوت قلبمو بشکنی...و شاید بخوای فرصت سرگذاشتن رو شونه هاتو از من دریغ نکنی... نیومدی... خوابم برد... کنار پیراهنت که بوی تو رو میداد... انکار نمیکنم که چند بار از خواب پریدم و می شنیدم که همچنان ...
بالاخره اومدی، بیدار شدم ولی وقتی گفتی "بخواب من دیگه دارم می رم" کم مونده بود بغضم بترکه ولی دستمو گذاشتم رو چشامو فشار دادم تا اشکام پس بزنه... دیگه خوابم نمی برد... اومدم تا دم در همراهیت کنم، همچنان درگیر تلفن بودی با اشاره سر، خداحافظی...
پس ... پس یعنی هیچی نمیخواستی بهم بگی... یعنی ... حرفام مونده بود تو دلم... چند لحظه پشت در نشستم و با خودم فکر کردم این همه حرفی که تو دلمه و میخواستم بهت بگم چیه؟ ولی فقط تونستم این یک کلمه رو پیدا کنم پس بارها و بارها تکراش کردم ولی هنوز دلم خالی نشده... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...
اگه اصرار دارم لحظه ای رو بدون تو نگذرونم، اگه تلاش می کنم از هر زمانی و به هر قیمتی برای با تو بودن استفاده کنم، اگه بخاطر اینکه کنار تو باشم از خیلی چیزای دیگه فاصله می گیرم و اگه ... واقعا برای پرکردن تنهائیام نیست... همیشه وقتی در مورد خودمون فکر می کنم من یا تو به تنهائی تو ذهنم نمیاد بیشتر کل این موضوعه دغدغه منه، اینکه چطور میشه یکی شدن رو با تو به انتها رسوند... چطور میشه لحظه های خالی و کمرنگ زندگی رو در کنار تو به خاطرات قشنگی تبدیل کرد تا توی روزایی که بهشون نیاز داریم بشن حلقه های اتصالی که حتی فکر کردن بهشون به تداوم و عمق بخشیدن به این رابطه کمک کنه... دلم میخواد وقتی به گذشته فکر می کنم یا رویایی از آینده رو برای خودم مجسم میکنم نقطه های خالی کمتری توش باشه... میدونم لحظاتی هست که تو مجبوری به زندگی عادیت برگردی و من منتظر باشم تا باز خورشید بخاطر اینکه ما رو به هم برسونه طلوع کنه... میدونم روزایی هست که هر کدوم از ما باید در کنار کسانی باشیم که بخشی از ما هستند، بخشی از گذشته ما و شاید همونها باعث شدن تا ما الان کنار هم باشیم...
از "اصرار" صحبتهایی کردی که همیشه یادم می مونه... شاید تو درست می گی، نباید اصرار کرد... هر چند همیشه لحظه های بی تو، خالی ترین لحظات عمرمه ولی میدونم به همه چیز میشه عادت کرد... میشه منتظر موند تا بگذره... میشه اصرار نکرد... میشه صبور بود... میشه صبورتر بود... میدونم که تو هم این لحظه ها رو دوست نداری... ولی فرق من و تو اینه که من هیچ وقت نتونستم وقتی به تو فکر میکنم، جز احساسم از عقل یا منطقم هم کمک بگیرم...
به هر حال منو ببخش اگه گاهی با اصرارهای مسخرم ذهنتو به هم ریختم یا باعث شدم اذیت بشی... باید کمکم کنی تا آروم تر باشم، تا خودمو عادت بدم، تا کمتر اصرار کنم... تا دیگه اصرار نکنم...
حتما همونطوری میشه که خدا میخواد...
با تو در میان همکلاسیهایت و اساتیدی که همگی برایت احترام و شان خاصی قائل بودند باز هم مایه مباهات و افتخار من بود... مهمانی شام به مناسبت پایان اولین ترم و من هم در کنار تو از تک تک لحظه ها لذت بردم... مخصوصا زمانی که روی صحبتی با تو بود یا تو رشته کلام رو به دست میگرفتی...
کلامت با همه تفاوت داشت، مثل همیشه متفاوت و دوست داشتنی...
لحظاتی گذشت و خاطراتی به جا موند تا تکه ای از توشه سفر قشنگ با تو بودن باشه...
"برای تو می نویسم نه به پاس صبوری ها و دلگرمی ها و نه حتی به پاس رنگی که به زندگیم بخشیدی، که برای همه اینه،ا واژه ها از بار حقارت خرد می شوند. برای تو می نویسم تا حتی واژه ها را در ستایشت از دست نداده باشم.
باید بنویسم اما از واژه ها دلم خون است، باید بنویسم و این بار شعر هم یاری نمی کند. گوئی واژه ها نیز با من قهرند اما باید بنویسم... برای همه از بزرگی خویش در پناه تو گفتم، حال از کوچکی خویش می گویم در برابر تو. همه باید بدانند... باید بنویسم، دردناک است، گاهی واژه ها تنها چاره اند.
اگر چشمانت را ندارم اما شور نگاهت همیشه با من است، اگر صدایت را ندارم اما سحر کلامت جاودانیست و اگر حضورت را ندارم، اما گرمی لبخندت بر وجودم نقش بسته. با این همه باز گاهی به واژه ها دل می بندم. می دانم عزیزم می دانم حقیرانه است. من برای خوب بودن تلاش می کنم و در این کار همیشه نوعی خستگی هست. تو طراوت لبخندی و من تو را به خستگی هایم مهمان می کنم. جز تو مرا پناهی نیست."
می دانم باز هم دستانت مهربانت همراهیم خواهند کرد و باز به دلگرمی قلب مهربانت ادامه خواهم داد، تصور تکیه بر شانه های استوارت که هرگز رنگی از تزلزل با خود ندارند بیشتر مرا شرمنده لغزشها و بی تجربه گیهای کودکانه ام می کند...
چشمهایم را می بندم و باز به دنیای با تو بودن پا می گذارم صدایت را با گوش جان می شنوم صدایی که مرا به خود میخواند به دور از دنیای گرگ و میش جایی دور تر از دنیای بودن یا نبودن جایی که بودن خویش را در وجودت معنی کنم ... به عقربه رقاص زمان نگاه می کنم که بدون توجه به من می رقصد و می رقصد ... صدای قلبم را می شنوم که سراسیمه تر از همیشه ترا در خود تکرار می کند... به آسمان نگاه می کنم و بارش باران رحمتش برای آبیاری این نهال نوپا، باز مرا در شگفت و بهت فرو می برد... دستی از آنسوی مرزهای پندار آرام و بی صدا مراقب است تا فریادها به دل بنشیند و دل نگرانیها به آرامش تبدیل شود...
و این عشق جاودانه گردد...
خسته نيستي ... هزاران اميد به تو بسته است ...
شاید فصل خوبی نباشه برای سرماخوردن، ولی وقتی از هر چیزی خاطراتی با تو درست می شه هم خوبه همه قشنگه هم بیادموندنی...
گرچه دیروز هردومون رفتیم دکتر ولی امروز که دیر کردی فهمیدم حالت بدتر شده وقتی اومدی از تب تنت داغ داغ بود، کمکت کردم لباساتو عوض کردی و دراز کشیدی... خوابت که برد رفتم بیرون یه کم خرید کردم و اومدم ... بعد هم رفتم دنبال ش... ظهر که برگشتم هنوز تب داشتی و خوردن مایعات هم انگار کمکی نمی کرد... بهت گفتم میخوای آب بیارم کمی پاهاتو بذارم توش، گفتی آره... وقتی اینکارو کردم گفتی تو تنها کسی هستی که بعد از مامانم منو پاشویه کردی... راستش از اینکه گاهی تو رو یاد مامانت میندازم نمیدونم باید بگم چه احساسی دارم ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم خودمو بزارم جای مامان... کاش بود تا بهش می گفتم چقدر دوسش دارم، کاش بود و می دید که چقدر عاشقتم...
امروز وقتی کتاب دکترو می خوندی و اشک رو گونه هات جاری شده بود از چیزایی که گاهی تو ذهنم میاد و منو به هم می ریزه خجالت کشیدم... گریم گرفت ولی شاید نه به اون دلیلی که تو گریه می کردی... گریم گرفت چون خیلی وقتا که تو نیستی تنهائی بدجوری کلافم می کنه و به خودم حق میدم تو دلم از تنها موندانم شکوه کنم، از اینکه چرا تو نیستی، چرا بچه ها نیستن، چرا...چرا؟ گریم گرفت چون از خودم خجالت کشیدم از اینکه چرا قوی تر نیستم، از اینکه چرا مطمئن تر نیستم و از اینکه چرا ایمانم بیشتر نیست... و گریه ام گرفت چون وقتی از دوست داشتن حرف می زد انگار حرف دلم من بود ...
"دوست داشتن! وای که چه قدر دل من می تواند دوست بدارد! باورکردنی نیست، به اندازه ی ستاره های آسمان ها و ریگ های بیابان ها و نگین انگشتری سلیمانی.
ولی من شکست نمی خورم.
اگر تنها ترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن ها است. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق، گرگ های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی."
دوسٍت دارم به اندازه ی ...
دلم تنگ شده... واسه تو... واسه بچه ها...

دلم میخواد بنویسم... انگار با نوشتن دارم خودمو تکرار می کنم... انگار نوشتن بهم هویت میده... همیشه وقتی تو دلم آشوبی بپا میشد می رفتم سراغ نوشتن، یه جور تخلیه روحی... یه سبکی خاص بعد از نوشتن هست که فقط کسی که تجربه داره می تونه بفهمه...
یاد قدیما افتادم اون موقعها که آرزوهای بزرگی داشتم، نه فقط برای خودم بیشتر دغدغه هایی که هر کسی ازش خبردار می شد با تعجب میگفت بچه جان تو رو چه به این حرفها... ولی خیلی چیزا بود که ذهن منو آشفته می کرد... یه چیزای کلی مثل فقر... مثل بی عدالتی... مثل حق مثل حقیقت مثل اخلاقیات... همه چیزم شده بود این حرفها، انقدر زیاد که مامان منو برد پیش روانشناس... و مابقی قضایا... دنبال این چیزا بودم که سر از یه دنیای کوچیک و تاریک درآوردم... به امید خیلی چیزا وارد این دنیا شدم ولی همه جا یخ زده بود... همه چیز اندازه داشت، حتی فکر کردن... حتی آرزو کردن... حتی نفس کشیدن... همه متهم بودن... همه مظنون... این سفر دو تا قربانی کوچولو داشت که فکر می کردم باید بمونم و ازشون مواظبت کنم ولی هر چی میگذشت اوضاع بدتر میشد تا جایی که اونا شده بودن شاهد کلنجارای من با دنیایی که تلاش من برای وسعت بخشیدن بهش بی نتیجه بود...
یه روز رفتم سراغ کسی که همیشه مامان ازش حرف می زد، یادمه روزی که منو تو این دنیای کوچیک رها کرد آخرین لحظه گفت فقط به خدا می سپارمت... ازش خواستم تمومش کنه و بچه ها رو سپردم بهش... زیاد طول نکشید... تموم شد ولی نه اونطوری که من تصور می کردم...
تو اومدی، از دنیایی که دلم باهاش آشنا بود... با آرزوهایی که حد و مرزی نداشت و با دلی به روشنی و پاکی دریا... با تو آروم شدم... برگشتم به خودم، تلاش کردم که برگردم... دلم میخواد با تو تا انتهای دنیا قدم بزنم... دلم میخواد با تو بودن، تجربه تمام لحظه های عمرم بشه وقتی از با تو بودن حرف می زنم و تو کنارم نیستی یه حس غریبی دارم یاد حرفهای تو می افتم که میگی شاید لحظه های جداییه که لذت با هم بودنو بیشتر می کنه بعد تصور میکنم روزی رو که تمام لحظه هاشو با تو گذروندم و باز عطش بودن با تو تمام وجودمو پرکرده اونوقت می فهمم که قصه من و تو قصه دله نه جسم، یادم میافته که تو همیشه با منی همه جا و باز آرزو می کنم هیچ لحظه ای رو بی تو و بی یاد تو از دست ندم... گاهی که حرفهاتو نمی فهمم و نمیتونم با رفتارت کنار هم بذارمشون، بهشون فکر می کنم... دلم نمیخواد بین من و تو فاصله ای به اندازه یک حرف یا یک نگاه مبهم وجود داشته باشه پس هر وقت ذهنم از حل یه موضوع هر چند کوچیک عاجز می شه اونو به دلم می سپرم و هیچ وقت نشده قلبم جوابی برای سوالهای ذهنم نداشته باشه... با دلم به سمت تو اومدم و تا انتهای این راه اونو دنبال می کنم... میدونم دل من و تو از یه جنسه پس از هر راهی باز من و تو به هم می رسیم حتی اگه به قول تو لحظاتی هست که تو به دنبال انجام وظایفت باشی و شاید من هم...

دو تا سفر تقريبا پشت سر هم باعث شد كمي از نوشتن فاصله بگيرم... اوليش شيراز بود كه صبح رفتيم و شب برگشتيم، يه سفر كاملا كاري ولي پر از لحظه هاي قشنگ با تو بودن... اتفاقي كه تو هتل افتاد! و ... ديدار از سعديه و شنيدن اشعار ماندگار سعدي كه بر ديواره هاي مقبره ش نقش بسته بود با صداي گرم تو خستگي و حجم زياد كار رو برام سبك و دلنشين كرده بود...
بعد هم سفر يك هفته اي به تركيه...
درسته كه باز هم مسائل و جلسات كاري مثل هميشه جزء لاينفك سفر بود ولي در كنار تو بودن، قشنگترين نكته اين سفرهاست. هر وقت حرف از يك سفر به ميون مياد اولين و جذاب ترين چيزي كه منو ترغيب ميكنه با تو و كنار تو بودنه... لحظه هاي تازه اي رو با هم تجربه كرديم... دوستهاي تازه اي پيدا كرديم شايد بشه گفت اولين دوستان مشترك من و تو، كساني كه ازشون خيلي چيزا ياد گرفتيم...
اين يك هفته فراز و نشيب هاي زيادي داشت، اتفاقاتي كه شايد براي همه به معني فاصله بود ولي براي من و تو مايه وصل بيشتر شد چون انگار چيزي من و تو رو به هم پيوند زده كه ناگسستنيه، ظاهري نيست كه بند به ظواهر باشه... سطحي نيست كه هر موضوع سطحي و سبكي بتونه اثرات عميق و اساسي روش بزاره... هيچ چيز نتونسته قلبمو از تو بكنه... هيچ چيز نتونسته محبت تو رو از دلم خارج كنه. اينا همه رو لطف خدا نسبت به خودم ميدونم چون فقط اونه كه ميدونه بدون تو مي ميرم... ازش خواستم تا هستم عشق تو همراهم باشه، تا هستم تو باشي، تا هستم دستاي گرمت مال من باشه و قلب مهربونت همراهم... ميدونم اين بار ديگه تنها نيستم چون ملتمسانه به سمتش رفتم و ازش خواستم تو رو از من نگيره ... ميخوام شاهد موفقيتهات در هر زمينه و هر جايي باشم، حتي در عرصه هاي بين المللي... نميدوني وقتي تو جلسات صحبت مي كردي چقدر به وجودت افتخار مي كردم، چقدر تو دلم ذوق مي كردم كه كنار توام... با تو ام و همراه تو... بهترينم در پروازهاي بلند خيالت هرگز جاي مرا خالي نخواهي ديد، تا انتهاي افق آرزوهايت بال پروازت خواهم بود و تا كرانه هاي اقيانوس افكارت گام به گام همراهيت خواهم كرد...
این سفر نیز به پایان رسید، زیباتر و شیرین تر از آن چیزی که در تصور ما بود... چنان آرام از کنار وقایع و اتفاقاتی که می توانست مشکل ساز شود گذشتیم که وقتی با خودم فکر می کنم باز هم هیچ چیز جز لطف و توجه مدام خدا چیزی نمی بینم.
به امید لحظه های قشنگی که با شتاب به سمت ما می آیند، با هم قرار گذشتیم هیچ کدومشون رو از دست ندیم. یادته؟
