گفتم: مثل همیشه برخورد نکردی... گفتی: جدی شدم... گفتم: فرق داری با همیشه... گفتی: شاید، بهتره یا بدتر؟ ولی من جوابی نداشتم... با تو بد و خوب معنای مطلقشون رو از دست دادن... یادمه یه بار گفته بودی بد و خوب نسبیه! اون روز نتونستم قبول کنم ولی انگار داره باورم میشه...
به مهربونیهای بی حد و مرزت عادتم داده بودی... شاید حالا موقشه که به جدیتت هم عادت کنم.
برای با تو بودن و تو رو داشتن حاضرم هر راهی رو امتحان کنم، میدونم که بن بستی وجود نداره... میدونم با تو هیچ راهی به بیراهه نمیره...
نگاه مهربونتو دوست دارم حتی وقتی حرفهای جدی می زنی...
باز خوابم نمی بره هر چند صبح زود باید بیدار شم (شیراز)
امشب وقتی زنگ زدی راستش خیلی برام قوت قلب بود، تلفنتو قطع نکردم وقتی داشتم باهاش صحبت می کردم چون انگار اینجا بودی... انگار یه کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم... نمیدونی اینجور وقتها چقدر بهت دلگرم میشم... چقدر از اینکه تو رو دارم تو دلم ذوق می کنم... از اینکه تنها نیستم...
نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه نکنم... گفتی باید محکم باشی... نباید مثل زنای معمولی گریه کنی... نمیدونی چی تو دلم میگذشت... نمیدونی که دلم با گریه ی آروم هم راضی نمیشد دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم ...
وقتی گریه هام تموم شد و تو دوباره زنگ زدی... میخواستم بهت بگم ببخشید... ببخشید که بازم با این آشفتگی هام که همیشه خواستی از خودم دورشون کنم و انگار من هر چی تلاش می کنم کمتر موفق میشم، آرامش اندک تو رو هم به هم می زنم...
بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند
تو میدونی امشب چی گذشت، گفتم شاید حافظ از حال بچه ها باخبرتر باشه...

یک سال گذشت... درست یکسال پیش... شاید یه همچین وقتی بود، نزدیک غروب...
امروز وقتی اومدم خونه یه راست رفتم سراغ آرشیوی که از مسنجر نگه داشته بودیم، همینطور آرشیو همین وبلاگ... اولین چت... شروع کردم به خوندن وقتی نگامو از مانیتور برداشتم که ساعتها گذشته بود و تو بهم مسیج زدی که کارها رو پیگیری کنم...
الان زنگ زدی ... داشتی می رفتی شرکت، به شوخی بهت گفتم نرو بیا اینجا گفتی جلسه دارم تا ۷... گفتم میشه بعد از جلسه من بیام شرکت با هم بریم بیرون... گفتی آره، میخواستم بهت بگم میدونی امروز چه روزیه؟ ولی نگفتم میدونم این مناسبتها خیلی یادت نمی مونه... ظهر که دیدمت چند بار نزدیک بود بهت بگم ولی انقدر با هیجان از مباحث کلاس صحبت می کردی که دلم نیومد ذهنتو پراکنده کنم... راستش خودمم تا وقتی باهات بودم دیگه یادم رفت و جذب حرفات شده بودم... ولی همینکه ازت جدا شدم دلم میخواست زودتر برسم خونه و یه چیزی بنویسم... یه چیزی که شاید سالها بعد وقتی با هم می شینیم و می خونیم خاطره این روز رو به همین اندازه که الان برای من قشنگ و تازس، حفظ کنه. وقتی داشتم آرشیو رو می خوندم بارها و بارها اشکام سرازیر شد...
پس بزار با اولین حرفامون شروع کنم:
گفتم: اینجا کسی هست که بدونه ارکات چیه؟
گفتی: آره
گفتم: شما عضو ارکاتی؟
گفتی: نه
گفتم: من میخوام با کسی صحبت کنم که عضو باشه
گفتی: شاید بتونم به دوستم بگم...
گفتم: ....
گفتی: ...
گفتی: ادت می کنم
گفتم: باشه
منم اینکارو كردم تو رو add کردم ولي نه فقط به لیست مسنجرم، به متن زندگیم... به تاروپودهای قلبم... به عمق افکارم... به نفسم ... تو رو پيوند زدم به وجودم... حالا شدي يه جزء لاينفك از هستي من... همه جا تو زندگيم جاي پاتو مي بينم، توي تمام لحظه ها زمزمه هاتو مي شنوم و توي همه ي شرايط حضورتو حس مي كنم... ميدونم با مني... ميدونم همراهمي... ميدونم پناهمي... ميدونم همه هستي مني...
امروز سالروز اولين قدميست كه ندانسته و ناخواسته به سمت تو... خودم و زندگي برداشتم... سالروز لحظه اي كه فقط به دنبال قلبم به راه افتادم و خودم رو در وجود تو يافتم... حالا كه اينجا ايستادم و به عقب باز ميگردم هيچ قدرت ديگري رو جز اراده و خواست آنكه ما رو در اين مسير قرار داد براي پيمودن اين راه دشوار كه بر ما آسانتر از آني كه بتوان تصور كرد گذشت، نمي بينم...
با خواست او شروع شد، با كمك او پيش رفت و باز هم با لطف او ادامه خواهد يافت...
همنفسم، مي خوام بدوني حالا ديگه دانسته و خواسته ادامه ميدم... تا روزي كه پاياني نداره ... تا جايي كه انتهايي براش متصور نيستم و تا وقتي تو بخواي...
دوست دارم... عاشقتم... عاشقت مي مونم ... براي هميشه...
بیست و نهم ساعت ۴۵/۴ با بچه ها به سمت بندرعباس حرکت کردیم، هواپیما یه توقف کوچیک توی اصفهان داشت و بالاخره قبل از تحویل سال رسیدیم . اونجا ... منتظرمون بودن. لحظه ای که سال تحویل شد همه داشتند سعی می کردن برای کسانی که دوسشون دارن یا مناسبتی باهاشون دارن پیغام تبریک بفرستند یا تلفنی صحبت کنن . من فقط تو رو داشتم و بچه ها، نمی تونستم بهت زنگ بزنم پس برات پیغام فرستادم و جالبه که تنها پیغامی که بین اون همه آدم send شد پيغامي بود كه من براي تو فرستادم با اولين تلاش ... بعد دعا كردم... همه ي آرزوهاي خوب دنيا رو براي تو، بچه ها، خانوادت و همه كساني كه تو دوسشون داري و من... دعا كردم هر اتفاقي كه پيش مياد دلهاي من و تو رو به هم نزديك كنه حتي اگه ظاهرا فاصله اي بين ما بندازه... دعا كردم هيچ وقت مجبور نشم بهت تمام حقيقتو نگم و هيچ وقت احساس نكنم تو مجبور به اين كار شدي... دعا كردم اون چيزي كه هستم هموني باشه كه تو دوست داري و اگر گاهي اينطور نيست بتونم به سمت اون شخصيتي كه ايده آل تو هست حركت كنم... و خيلي آرزوهاي ديگه كه انگار تا نصفه شب طول كشيد ... تا وقتي كه با ياد تو خوابم برد...
بعد هم ادامه تعطيلات... قشم... كه خيلي به بچه ها خوش گذشت و منم از خوشحالي اونا سرحال شده بودم. بودن با بچه ها و ديدن خنده ها و شاديهاشون خيلي برام لذت بخش بود ولي خيلي دلتنگت شده بودم گه گاه با هم تلفني صحبت مي كرديم ولي خيلي كم... تا اينكه برگشتيم بندرعباس و اومدم كه ماشينو ازت بگيرم... بعد از تقريبا يك هفته ديدمت... قيافت انگار تغيير كرده بود، البته تو هم به من گفتي يه جوري شدي... خيلي كوتاه بود ولي طعم بوسه هات هنوز رو لبامه...
با بچه ها و ... حركت كرديم به سمت شيراز، ترمز ماشين يه كم ايراد داشت ولي قوت قلبي كه تو بهم داده بودي كه مي تونم انقدر بهم انرژي و اعتماد به نفس داده بود كه ميدونستم تا اون سر دنيا هم مي تونم برونم... داراب براي ناهار توقف كرديم، خيلي جات خالي بود... عصر هم رسيديم شيراز... رفتيم هتل يه دوش گرفتيم و رفتيم تو شهر يه كم گشتيم و براي خواب دوباره برگشتيم ... صبح دوباره رفتيم تو شهر تا جاهاي ديدنيشو ببينم كه راستش خيلي هم موفق نشديم ظهر بعد از ناهار به سمت اصفهان حركت كرديم. سر راهمون تخت جمشيد بعد هم پاسارگاد... كه هر چي ازش بنويسم مخصوصا تخت جمشيد بازم كمه... خيلي قشنگ و ديدني بود، يه جورايي به آدم اعتماد به نفس ميداد يه غرور خاص نسبت به ايران قديم هر چند داشته ها و زمان حال بايد اين حسو به آدم بده ولي خلاصه حس خوبي بود... شايد اولين باري بود كه عظمت ايران تا اين حد به چشمم اومد...
شب شد و ما همچنان تو جاده بوديم يه كم سخت بود ولي لطف خدا و ياد تو هر كاري رو آسون مي كنه برام... ۵/۱۱ رسيديم اصفهان خونه يكي از همكارهاي ... و صبح زود هم بيدار شديم رفتيم تو شهر، سي و سه پل و ... ظهر هم بعد از ناهار به سمت تهران حركت كرديم... يه توقف كوتاه بعد از قم و بعد هم تهران... وقتي رسيديم خيلي خدا رو شكر كردم كه توي اين سفر ما رو به حال خودمون رها نكرد... مثل هميشه و مثل همه ي سفرهاي ديگه ي زندگي...
عصر هشتم همه رفته بودن، منتظرت بودم كه بياي... خيلي دلتنگت بودم... خيلي...
وقتي اومدي نصفه شب فكر مي كنم ساعت يك بود... قرار بود ۵ روز آخر تعطيلات رو با هم باشيم... واقعا براش هيچ برنامه ريزي نكرده بودم فقط ميخواستم با تو باشم... فرقي نمي كرد كجا... و ميدونستم كه تو هم همين حسو داري...
شايد بشه گفت پنج روز رويايي... تمام لحظه هاش پر بود از حرفهاي قشنگت... نگاه هاي مهربونت، بوي عطر تنت... صداي نفسات و ... هزاران نكته جالب و جذاب كه مثل گره هاي قالي تار و پود زندگيمونو محكم تر و عميق تر مي كرد... هيچ وقت فراموششون نمي كنم واقعا برام فقط لذت بردن از اون لحظه ها جالب نبود بيشتر از همه وقتي فكر مي كردم دارم با تو زندگي مي كنم و اين روزا و لحظه ها دارن خاطرات زندگي و با تو بودنو شكل مي دن غرق لذت مي شدم...
دو روز آخر هم يه سفر قشنگ و موندن يه شب توي كوه بين برفها، توي يه خونه قشنگ چوبي كه ميشد از پنجرش تا دوردستها رو ديد و پيست اسكي ... خاطره هاي قشنگ با تو بودنو به اوج خودش رسوند.
تعطيلات تموم شد... تو رفتي و من و شب كه ديگه با هم داريم كنار ميائيم بدون تو مونديم ولي با ياد تو...
حالا سال جديد شروع شده... كار، تلاش، ساختن آينده و هزاران انگيزه براي بودن، موندن و ادامه دادن...
با تو... با هم... و با همه آرزوهاي خوب دنيا... دوست دارم...
