امروز روز پایانیه ساله، وقتی به عقب برمیگردم و روزهای گذشته رو مرور می کنم انگار سالهای ساله که تو توی زندگیم بودی، باورم نمیشه فقط نزدیک یک ساله... میتونم برگردم به گذشته حتی به دوران کودکیم و تمام لحظه هاشو با تو تصور کنم ولی چیزی که بیشتر از همه منو به وجد میاره لحظه ها، روزها، ماهها و سالهائیه که قراره با تو آینده مونو رقم بزنیم...
| بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم | فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم |
| اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد | من و ساقی به هم تازيم و بنيادش براندازيم |
| شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم | نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم |
| چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش | که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم |
| صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز | بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم |
| يکی از عقل میلافد يکی طامات میبافد | بيا کاين داوریها را به پيش داور اندازيم |
| بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه | که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازيم |
| سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شيراز | بيا حافظ که تا خود را به ملکی ديگر اندازيم |
روزی که داشتی می رفتی سفر گفتی بمون چون فقط همسرم نیستی اگه بری خیلی کارها هست که لنگ می مونه... گفتم می مونم چون همسرتم... گفتی خیلی بیشتر از این... گفتم آره می مونم چون دوست دارم... چون دوستتم... چون... گفتی وقتی این حرفو میگی خیلی بیشتر بهم می چسبه چون همسر داشتنو تجربه کردم و خیلی هم ... ولی هیچ وقت دوستی نداشتم... گفتم ولی حالا داری، برای همیشه... تا وقتی که م... منی، تا وقتی که بخوای...
از عید گفتی و هشدار از عقب نمودن از قافله ای که بسرعت داره می گذره... شاید تنها سالیه که حس خوبی دارم به معنای واقعی ... حسی که راضیم می کنه هر چند میدونم راه درازی درپیشه ولی از ابتدای راه میتونم عاقبت قشنگی که با تو در انتظار مونه، مجسم می کنم... روزی رو که با تو نشستیم و به گذشته های دورمون فکر میکنیم... میتونم لبخند تو رو تجسم کنم و دستای مهربونتو که همیشه دوسشون داشتم حس کنم...
دلم میخواد سالهای سال توی چنین روزی بشینم و از گذشته های قشنگی که با هم ساختیم بنویسیم و از آرزوهای بلندی که در آینده خواهیم داشت... از موفقیتهای کاری و درسی... و از همه چیزایی که هردمونو خوشحال میکنه...
بهت می بالم، از اینکه دوستتم، همکارتم، همراهتم و همسرت احساس غرور میکنم... میدونم این همراهی و همدلی تا آخرین نفس ادامه داره چون خدا این همراهی رو بارها و بارها تائید کرده ... پس ادامه می دیم همنفس...
پنجشنبه صبح که می رفتم کلاس غذا گذاشتم رو گاز، تو هم رفته بودی شرکت ظهر اومدم خونه منتظرت موندم تا ناهار بیای می دونستم خیلی سرت شلوغه و ممکنه دیر بیای... ساعت نزدیک ۳ بود که اومدی... خیلی خسته بودی با هم ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم عصر هم رفتیم بیرون... قرار بود شب بریم خونه ف... که نشد (دعواش شده بود) خلاصه شام رفتیم بیرون کباب خوردیم و پیاده اومدیم خونه... از صبح که بیدار شدم کلی با خودم کلنجار رفتم که سرحال باشم چون میدونستم روز آخریه که قبل از تعطیلات می بینمت ... شب هم مثل همه شبایی که تا حالا با تو گذروندم رویائی و آروم گذشت و صبح با صدای تو بیدار شدم... از لحظه ای که بیدار شدم تا وقتی رفتی بارها و بارها اشک تو چشام جمع شد ولی از تو پنهانش کردم ولی نزدیک ظهر بود که داشتی می رفتی دیگه نتونستم طاقت بیارم... بغلم کردی و گفتی یاد لحظه ها و روزای خوبی باش که با هم گذرونیدم ولی می تونست اینطوری نباشه... محکم باش... و ... بهت قول دادم که باشم... ولی آخه وقتی نیستی انگار یهو بی کس و تنها می شم... سردرگمم نمیدونم باید چیکار کنم... دلم برات تنگ میشه...
ظهر منم رفتم آرایشگاه میخواستم موهامو مش کنم آخه تو چند بار گفته بودی ولی راستش خیلی خودم راغب نبودم خلاصه گفتم خودش یه تنوع... چند ساعت اونجا بودم تا بالاخره تموم شد ...همه میگن قشنگ شده ولی خودم هنوز باهاش کنار نیومدم...
عصر اومدم خونه و presentationي كه بايد براي شنبه آماده مي شد رو شروع كردم كه پريا آنلاين شد و شروع كرد به حرف زدن... انقدر حرفهاي تلخ زد كه راستش حالم بد شد ... همينطوريش نزده من مي رقصيدم اونم كه حرفهايي زد كه حسابي خلاصه اشك ما رو درآورد ... ديگه نتونستم ادامه بدم چشام درد مي كرد رفتم رو تخت دراز كشيدم، خوابم برد... ساعت 8 بود كه زنگ زدي بپرسيدي presentation آماده شده يا نه... گفتم خوابم برده بود تا شب حاضرش مي كنم و واقعا هم تا 12 نشستم و تمومش كردم...
امروز صبح زود با صدای تلفنت از خواب بیدار شدم گفتی داری میای اینجا... خیلی خوشحال شدم ولی بخاطر موهام ازت خجالت می کشیدم وقتی اومدی گفتم چشاتو ببند... تو هم چشاتو بستی... اومدم کنارت و خودمو چسبوندم بهت تا نتونی منو ببینی... گفتی خیلی بهت میاد... قشنگ شدی... مثل ... خلاصه خوشت اومد، برام جالبه که همه تو آرایشگاه گفتن قشنگ شدی ولی تا تو نگفتی احساس خوبی بهش نداشتم...
با هم صبحانه خوردیم ... گفتی خدا خودش همه کارها رو جور می کنه... گفتم چطور؟ گفتی فقط دلم میخواست بعد از آرایشگاه ببینمت و قبل از رفتنم یه خداحافظی.... داشته باشیم که همونطور هم شد...
می دونم هیچوقت خدا نمی تونه با بی خیالی از کنار دل تو بگذره... به همین خاطره که می گم یه چیزایی رو ازش نخواه، چون میدونم خواسته های تو دیر یا زود محقق میشه و این باعث میشه همیشه یه ترسی توی دلم باشه...
ساعت تقریبا ۸ بود که با هم رفتیم بیرون تو باید ۹ به یه جلسه می رسیدی و منم چند تا کار بود که باید انجام می دادم ... نزدیک ساعت ۱۱ جلسه تموم شد و همدیگرو دیدیم... می دونستم داری استرس زیادی رو تحمل می کنی ولی نمیتونستم کاری بکنم جز اینکه کنارت باشم تا لحظه آخر... چند بار رفتی شرکت تا اوضاع بالاخره یه کم سرو سامان پیدا کرد ساعت ۱ منو گذاشتی سر توانیر و رفتی...
آروم آروم اومدم پائین... دلم نمیخواست خیابون تموم بشه ولی خیلی زود رسیدم خونه... زیرپوشت وسط اتاق بود، بوی تو رو میده... شلوارت که میخواستی ببریش هنوز رو تخته... هر چیزی رو که نگاه می کنم ... لیوانی که توش چای خوردی... دلم میخواد همینطور بمونن تا تو برگردی... نمیدونم چرا اینبار مثل این احمقا رفتار می کنم ... تو رو خدا مواظب خودت و ... باش.
از همه laptopهاي دنيا بدم مياد...
و از همه چیزایی که تو رو از من دور کنه ...
دیروز سرکلاس یکی از بچه ها که دکترای زبان باستانی داره در مورد فلسفه چهارشنبه سوری، عید، هفت سین، شب قاشق زنی و سیزده بدر مطالبی گفت که خیلی جالب بود می گفت:
زرتشتیان قدیم معتقد بودند که هر انسانی با تولدش یک فروهر هم به دنیا می یاد که هر کس در هر زمینه ای اگر بهترین باشد یعنی فروهر او بهترین است مثلا اگر کسی مدیر خوب و شاخصی است پس فروهر او چنین است و ... هنگام عید فروهرها به زمین باز می گردند و چهارشنبه سوری مردم ۴ یا ۷ آتش درست می کنند تا بدینوسیله راه خانه را به فروهر خود نشان دهند و پریدن از روی آتش را عربها بعد از اسلام در ایران باب کردند. در مورد هفت سین هم می گفتند هفت چین بوده که ۷ قطعه ظرف بوده که از خاور دور (چین) به ایران می آورده اند و مردم در این ظروف برای فروهر از هر ماه نمادی را قرار می داند و مفصل توضیح دادند که مثلا آب ... ماهی و ... هر کدام نماد کدام ماه است و به چه معناست... در شب قاشق زنی هم فروهرهایی که در روی زمین کسی را ندارند (مثلا اشخاصی که از دنیا رفته اند) به در خانه دیگران می روند و آنها به فروهرهای میهمان خوراکی و شیرینی می دهند فروهرهای ناشناس خود را با پارچه ای می پوشانند که نمادی از روح کسانی است که در این دنیا نیستند و در مورد سیزده بدر هم که ما سبزه ها را از خانه خارج می کنیم و در جوی آب می اندازیم به این معنا بوده است که ره توشه فروهرها باشد چون آنها در چنین روزی زمین را ترک می کنند...
http://www.rafed.net/media/doaa/al-sabah.ram http://fadak.org/do3a/sabah.ram
... و آنگاه ميبينيم كه يك «شبه خدا» در گوشهاي از اين دنياي بزرگ خدا... تنها ايستاده است و همه... را در خويش ويران ميكند، همه را با خاك يكسان ميسازد و ... و كوير ميسازد.
و آنگاه ميبيني، در اين كويري كه به عدم ميماند، عدم- آنچنان كه خدا نيز خلقت جهان را در آنجا آغاز كرد- «انساني تنها»، اين خداگونهي تبعيدي، در اعماق دور اين كوير بيكرانهي پر آفتاب، دستاندر كار يك «توطئهي بزرگ» است!
توطئهاي به همدستي خدا و عشق
براي بازآفريني جهان! «فلك را سقف بشكافتن و طرحي ديگر انداختن»
خلقتي ديگر بر روي ويرانههاي اين عالم، بر خرابهي هرچه هست، هرچه بود! بناي جهاني نو در اين دنياي فرتوت حشرات بيشمار! جهاني كه ساكنان آن سه خويشاوند ازلياند
خدا، انسان و عشق
اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني ميكند و اين است آن «پيماني» كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم.
ما براي همين «هبوط» كرديم و اينچنين است كه به سوي او باز ميگرديم
"کویر"
صبح که اومدی یه حال خاصی بودی، خیلی خوشحال... گفتی به قرآن رجوع کردم، بازم خدا ما رو تایید کرد... بازم خدا چیزی گفت که دیگه نباید نگران باشیم... گفتم چرا دوباره از خدا پرسیدی مگه شک داری؟ گفتی نه ... فقط چون دلم آروم بگیره... کاری که موسی با همه ایمانش بخاطر آروم گرفتن دلش کرد... قرآن رو برداشتی و برام خوندی... خطاب خدا به حضرت مریم بود که بهش گفته بود:
فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْناً فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيّاً
پس [ از آن خرما ] بخور و [ از آن نهر ] بياشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم كسى را ديدى [ كه درباره نوزادت پرسيد ] بگو: من براى [ خداى] رحمان روزه [ سكوت ] نذر كرده ام، پس هرگز امروز با هيچ انسانى سخن نخواهم گفت.
گفتی دیگه نگران نباش... گفتم تا تو رو دارم نیستم...
چی در موردش بنویسم؟ خیلی وقته دلم میخواد یه دونشو داشته باشم، حالا دارم... دیشب برام خریدی، خیلی قشنگه... دیشب که رفتیم بخریم پشت ویترین طلافروشیها چشام دنبالش می گشت ولی همه جا فقط زرق و برق بود، میخواستم مثل دوستیم ساده و بی آلایش باشه تا اینم بشه یکی دیگه از یادگارهایی که همیشه تو قلب تو و من زنده و تازه می مونن چون رنگ و ریایی ندارن که به مرور زمان از دستش بدن...وقتی بهش ذل می زنم خودمو توش می بینم ولی قیافم شکل کاریکاتور میشه توش، کشیده و باریک ولی بازم ازشش خوشم میاد، دوسش دارم، هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم...

بهترینم
امروز دلم گرفت از اینکه گوشزد کردی یقین و ایمان تنها به گفتن محقق نمیشه ... بهت گفته بودم یقین دارم ولی برای کاری که تو خواستی کم آوردم... بهت گفتم یقینم کامل نیست تو حق داری منو سرزنش کنی... گفتی گریه نکن...
میخوام بدونی که تنها به ادعا اکتفا نمی کنم... برای اینکه نزدیک به خورشید حرکت کنم گرمای سوزانشو به جون می خرم ولی میخوام نزدیکترین باشم... اقرار می کنم که در مورد تو فقط "ترین ها" منو راضی می کنه... چون جنس تو از همین نوعه...
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتيم يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست
همیشه آرزوی داشتنتو با خودم داشتم بدون اینکه خودمم بدونم ... همیشه جایی دنبالت گشتم که نمیشده دنبال آدما گشت ... شاید نمیدونستم دارم دنبال کسی میگردم... چون بین آدما جستجو نمی کردم... دنبال چیزی بودم که فقط و فقط در وجود تو بود... حتی اون اوایل که باهات آشنا شده بودم نمیدونستم گمشدمو پیدا کردم...تا اینکه یه روز به خودم اومدم و دیدم عاشقت شدم... دیدم دیگه در جستجو نیستم... دیدم دیگه آروم گرفتم... بعد از یه سفر طوفانی در کنار دریای آروم وجودت پهلو گرفتم و گه گاه جزر و مدها فقط یادم میاره توی دریام ...
عاشق انسانیت وجودت شدم و میدونم این عشق جاودانه س...
دلم میخواد بهت بگم میدونم فقط مثل خودتی... هیچ کسی مثل تو نیست.
از وقتی می شناسمت هیچ وقت نتونستم از این تصور فرار کنم که چرا حس می کنم برام مثل خدا می مونی...بزرگ، مهربون، نزدیک و در عین حال گاهی دور، دوست داشتنی و گاه دست نیافتنی و محکم که با اطمینان میتونم بهت تکیه کنم برای همیشه... شاید خدا رو خوب نمیشناسم... ولی همیشه در مقام قیاس فقط تونستم ببرمت پیش کسی که انقدر عظیم و وسیعه که همیشه باید سرمو بالا بگیرم تا ببینمش... کسی که فرای این دنیا است و فرای کسانی که فقط میتونن جلو پاشونو ببینن و بس...
گاهی در مقابل حوادثی که اتفاق می افته قلب نازکم زودی می شکنه و فرو میریزه ولی تو همیشه هستی که بهت تکیه کنم... بمون... همیشه بمون... بمون تا اون چیزایی که ذهنم و آزار میده با کمک قلب مهربونت فراموش کنم... بمون تا ایمانم همیشه زنده بمونه... بمون تا باورم بشه هستم... بمون تا بمونم و با تو پرواز کنم...
همین حالا متوجه شدم که امروز یه روز جالبه تو تقویم برات مسیج زدم و نوشتم:
see the calendar, today is 12.12. shamsi ; 3.3. miladi & 2.2. ghamari
تو جواب دادی:
are va 10 rooz az 10 mah zendegi ma... Your lover
برات نوشتم:
tooye tamame lahzehash asheghane dooset dashtam o darammm...1
اون اوایل که شروع کرده بودم به نوشتن فقط منتظر بودم تو آنلاین بشی و نوشته هامو بخونی... حالا دیگه اون حسو ندارم چون میدونم خیلی گرفتاری... می بینم... می دونم...
حالا که می نویسم هر چند میدونم تو وقت نداری بخونی...برام جالبه که انگیزمو از دست نمیدم و اشتیاقم برای نوشتن واقعا کمتر از روزی که شروع کردم نیست... داشتم فکر می کردم پس من نمی نوشتم تا تو بخونی... می نوشتم چون تو انگیزه نوشتنم بودی... پس تا باشی می نویسم... از تو و برای تو ...
دیروز کلاس داشتی ظهر رفتیم با هم ناهار خوردیم و من برگشتم ماشینو پارک کردم و رفتم خونه کمی استراحت کنم حالم زیاد خوب نبود... وقتی تو اومدی اصرار کردی که بریم دکتر همینکه رفتیم پائین دیدیم یکی زده شیشه ماشینو شکسته و ضبط و دزدیده... رفتیم شیشه ماشینو درست کردیم ولی ضبطو نخریدی... راستش همش تو ذهنم دنبال دلیلش می گشتم که چرا اینطوری شد... گفتی قضا و بلاست... یه وقتهایی این اتفاقا می افته... گفتم چرا؟ گفتی وقتهایی که خیلی خوش می گذره یا خیلی موقعیت کاری خوبی پیش میاد بعدش خدا قضا و بلا میفرسته... نمیدونم چرا؟... ولی ازت یاد گرفتم تو اتفاقاتی که از حوزه اختیارات آدما خارجه خیلی دنبال چرایی نباشم...
اون اوایل از این همه توکلت می ترسیدم... بعد ترس جای خودشو به حیرت داد و حالا شده یقین... دیگه نمی ترسم... تعجب نمی کنم... ایمان دارم و تحسینت می کنم.
پنجشنه روز پرکاری بود... تو چند تا قرار داشتی و قرار بود بعد از ظهر همدیگرو ببینم منم که شب قبلش چند تا کار بهم گفتی انجام دادم و صبح هم تا نزدیکی ظهر خونه بودم و بعد تو اومدی دنبالم تا شرکت با هم رفتیم تو جلسه داشتی منم رفتم دنبال چاپ کارت ویزیت ها... بعد هم تقریبا ساعت ۳ بود که اومدم دنبالت سرجمالزاده تو فاطمی و باهم اومدیم خونه ... ساعت ۵ توی هتل سیمرغ یه قرار کاری داشتی که زودتر رفتیم. قبلش با بچه ها قرار گذاشته بودم که وقتی برگشتم بهشون زنگ بزنم تا بیان اینجا چون ک... گفته بود که قراره برن بیرون.... وقتی رسیدیم خونه تلفن زنگ زد.... اون چند ساعت انقدر برام سخت گذشت که حتی از یادآوریش حالم بد میشه...زنگ زد اینجا و هر چی دلش خواست گفت حرفهایی که هر چند برام ناآشنا و غریبه نبود ولی یادآور دردی بود که سالها تو دلم تحملش کرده بودم و حالا مدتیه که تلاش می کنم فراموشش کنم...
بازم مثل خیلی از وقتهایی که توی این شرایط حرفها و رفتار تو آروم کرده... به کمکم اومدی...
راستش از مکرر شدن این لحظه ها خجالت میکشم... از اینکه تو شاهد این لحظه های تلخ باشی خجالت می کشم...از اینکه ناراحتی تو رو بخاطر دردهای خودم تو چشات ببینم خجالت می کشم...
هرچی بود تموم شد... بچه ها اومدن و باهاشون آروم شدم و فقط خدا میدونه چقدر دلم میخواست تو هم فراموش کرده باشی...
امروز صبح تا ساعت ۳ که فقط یه مدت کوتاهی اومدی خونه و باز تا شب ساعت ۷ که اومدی کلاس دنبالم چند تا جلسه کاری داشتی... وقتی دیدمت خسته بودی ولی خوشحال از نتیجه مذاکرات...
از اینکه می دیدم با اون همه خستگی با شور و حرارت از جلسات خوبی که داشتی صحبت می کنی انگار توی تمام لحظه هاش کنارت بودم و خودم شاهد بودم... گفتم با تمام وجودم شادی تو رو حس می کنم و قلبم باهات همراهه... گفتی تو تنها کسی هستی که همه چیزو در مورد من درک می کنی و می فهمی ... گفتم دوست دارم ... گفتی یه عالمه... گفتم چرا دوسم داری... گفتی به هزار دلیل و بی دلیل... خیلی حال قشنگیه وقتی بدونی کسی که دوسش داری میدونه تو دوسش داری...
http://www.mrsignandprint.com/movies/movies.mv?moviename=3men
نوشتن از تو برام شده یه عادت... چند شب بود که راحت نمیخوابیدم بالاخره دیروز دیگه طاقتم تموم شد و وقتی صبح دیدمت حسابی خودمو خالی کردم... انگار شدی سنگ صبورم... انگار فقط با سرگذاشتن رو سینه ی تو آروم میشم... انگار فقط شونه های تو رو دارم تا با اشکام خیسش کنم و سبک بشم... فراموش نمیکنم این لحظه ها رو و خدا رو شکر میکنم که دیگه تنها نیستم... دیگه تو رو دارم... برای تمام لحظه هام... حتی وقتی آسمون دلم ابریه...
دیشب داشتم با دوستم صحبت میکردم حرفهایی بهم زد که خیلی برام سنگین بود... و بازم تو بودی تا آرومم کنی... تو بودی تا با حرفهای قشنگت منو از اون فضای سخت بیرون بیاری... تو بودی تا یادم بیاری فقط من و تو میدونیم و خدا که چی بین ما گذشته و میگذره... و فقط من و تو میتونیم بهم کمک کنیم و خدا...
زمزمه هات وقتی که بغلم کردی تا بهم شب بخیر بگی و بری هنوز تو گوشمه...
هستم... تا همیشه هستم... بمون... تا همیشه بمون...
امروز صبح بچه ها رو آوردی... بهت گفتم نرو... گفتی نماینده هام امروز اینجان... درست می گفتی... مخصوصا بزرگه که خیلی از رفتاراش انگار خودتی... ظهر که بهشون غذا می دادم کلی بازی کردیم راستش یه لحظه یاد یه روزایی افتادم که این کارارو کرده بودم... یاد ...
خلاصه تا ساعت ۵/۲ که کم کم حاضر شدیم و تو اومدی دنبال بچه ها... منو رسوندی و گفتی میام دنبالت... ولی نتونستی بیای... میخواستم برم دنبال کتابام بهت زنگ زدم گفتی ۵/۷ میام ... خوب فرصت زیادی نبود منم نرفتم و اومدم خونه... ولی بازم نتونستی بیای... فکر نکنی ناراحتم که چرا نیومدی نه میدونم ... میدونم... گفتی من یه زن آشپزخونه نسیتم پس باید بفهمم نتونستی بیای یعنی چی؟ باور کن میدونم ... ولی این بغض لعنتی مال دلتنگیه... نمیتونم کاریش کنم... دیگه دلم حالیش نمیشه کار یعنی چی؟ اولویتها یعنی چی؟ کی نوبتشه؟ حالیش نمیشه وقتی دلتنگ بشه که تو وقت داشته باشی؟ وقتی دلتنگ میشه ابری میشه و تا نباره آروم نمیگیره...فقط منو عذاب میده ... همین و همین...
http://www.shabe14.persiangig.com/audio/Nashkan%20Delamo.mp3
