ديروز از دبي برگشتيم... چهارشنبه صبح رفتيم و ديروز يعني شنبه صبح اومديم... شايد توي اين سفر اتفاق جالبي نيافتاد كه بخوام ازش بگم... جز چند تا اتفاق كاري كه به جاي خودش خوشايند بود چون هميشه پيشرفت ها و موفقيت هاي كاري تو برام جالب و خوشاينده... ولي بيشتر با تو بودن بدون داشتن دغدغه پايان روز همه چيزو برام قشنگ كرده بود. شايد تا قبل از اين سفر فكر مي كردم اتفاقي كه با حضور تو مي افته با تو بودنو جذاب مي كنه ولي توي اين سفر فهميدم واقعا اينطور نيست... يا ميشه گفت همه چيز اين نيست... نفس با تو بودنه كه برام قشنگه و اين با تو بودنه كه خيلي چيزا رو برام دلپذير مي كنه... نميدونم براي تو چطور بود وقتي به اين سفر فكر مي كني چي مياد تو ذهنت؟ كل كل كردن با من؟ مي دونم گاهي اذيتت كردم توي اين سفر... دلم ميخواست حضورم اين سفرو برات دلپذير تر كنه ولي انگار نشد...
ديروز بعد از اينكه ناهار خورديم از هم جدا شديم تو رفتي خونه منم رفتم كلاس ولي شب ديديم همديگرو... قرار شد امروز صبح بيام ماشينو بگيرم وقتي تو رفتي كلاس... ولي صبح هر چي زنگ زدم جواب ندادي. زنگ زدم خانم را... گفت كلاس نيومدي... حسابي نگران شده بودم ... تا اينكه خودت زنگ زدي... صدات خيلي گرفته بود... گفتي تب و لرز كردي و موندي خونه... گريم گرفته بود... نميتونستم كاري كنم... دلم ميخواست پيشت بودم.............
رفتم شركت با خواهرت قرار داشتم دير شد و نتونستم برم دنبال شكيلا... خلاصه كار چاپ پايان نامش ۵/۳ تموم شد وقتي برميگشتم بهت مسيج زدم كه بعد از كلاس بهم زنگ بزني... ميخواستم بيام جلو كلاست منتظرت بمونم تا با هم برگرديم ولي شنيدم دهقان اومده اونجا و اينكه تو گفته بودي بعد از كلاس مي ري خونه... گرچه دلم ميخواست ببينمت و بتونم برات يه چيزي درست كنم شايد بهتر بشي ولي خوب ... خلاصه يه سر رفتم خونه ف... داشتم ميومدم خونه كه تو زنگ زدي و گفتي داري مي ري دكتر... خيلي دلم برات تنگ شده بود........... تا شب چند بار ديگه زنگ زدي............... بعد از چند روز با تو بودن خيلي برام سخته نديدنت... مخصوصا وقتي مي بينم تو مريض شدي و من بايد دورادور دعا كنم زودتر حالت خوب بشه... احساس بديه وقتي عزيزترين كسي كه داري حالش خوب نيست و تو فقط ميتوني بشيني و دعاي عافيت براش بخوني...
| يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش | میسپارم به تو از چشم حسود چمنش |
| گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور | دور باد آفت دور فلک از جان و تنش |
| گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا | چشم دارم که سلامی برسانی ز منش |
| به ادب نافه گشايی کن از آن زلف سياه | جای دلهای عزيز است به هم برمزنش |
| گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد | محترم دار در آن طره عنبرشکنش |
| در مقامی که به ياد لب او می نوشند | سفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش |
| عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت | هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش |
| هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال | سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش |
| شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است | آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش |
امروز ۱۴ فوریه س... روز ولنتاین... صبح اومدی دنبالم خونه ف... بودم با هم سه تایی رفتیم انگار دارائی بود باید یه سندی رو امضا می کردی که بعدا معلوم شد باید ف... امضا می کرده به قول تو بازم کار خدا بود که بدون برنامه ریزی قبلی باید کارها اون جوری پیش بره که ما میخوایم... بعد رفتیم دنبال بلیط (کنسل با امارات و خریدن بلیط از العربیه...) خلاصه کلی به نفعمون شد... ظهر رفتم دنبال ش... مثل همیشه خوشحال نبود... انگار مسافرت رفتن ک... کمی اذیتش کرده بود شایدم سفر من چون بهش گفته بودم... خلاصه باهم خداحافظی کردیم. اومدم خونه و ناهار خوردم تو رفته بودی جلسه و بعد اومدی خونه... داشتم به مناسبت ولنتاین برات یه ای کارت می فرستادم که رسیدی...................
کمی استراحت کردیم...
یه کم از کمی بیشتر البته....
بعد من رفتم که گوشی موبایلمو بدم به ک... که داشت می رفت مسافرت از طرف مدرس وقتی برگشتم تو نبودی اول خیلی نگران شدم ولی بعد که بهت زنگ زدم فهمیدم من دیر کردم تو هم رفتی شرکت... خلاصه بعد از ظهر آرومی نبود ... چون موبایل نداشتم تقریبا همدیگرو گم کرده بودیم .... خلاصه ساعت ۷ اومدم دنبالت خسته بودی بازم بحث های همیشگی تو شرکت ذهنتو درگیر کرده بود... رفتیم چند جا که کار داشتی کاراتو انجام دادی یه بار که پیاده شدی به فکرم رسید یه کاری کنم که ذهنیتت عوض بشه و جر و بحث های شرکت یادت بره ... یه گل فروشی روبروم بود سوئیچو برداشتم و رفتم بیرون ... پول زیادی همرام نبود بهش گفت یه دسته گل کوچیک ولی قشنگ... خندید و گفت واسه همسرت میخوای... گفتم آره و یه حس قشنگ و شیرین تو قلبم پیچید... اولین بار بود که با عشق داشتم روز ولنتاین رو تجربه می کردم... روزی که مال عشاق واقعیه و تا امروز برای من فقط یه روز بود که اسمش قشنگ بود تو ذهنم فقط همین و همین... ولی امروز متفاوت بود... وقتی تو گل فروشی بودم دیدم اومدی رفتی رو صندلی عقب ماشین نشستی...معلوم بود تو هم بازیت گرفته بود ولی متوجه نشدی که من دیدمت... خلاصه نتونستی غافل گیرم کنی
وقتی اومدم گفتم این گل فقط مال تو نیست اول مال تو بعد هم ببر با خودت خونه برای.... نمیدونم حرف درستی زدم یا نه... ولی چیزی بود که یه لحظه اومد تو قلبم البته باید اعتراف کنم قبل از اینکه برم بخرم... بهرحال کمترین سود این کار این بود که کمی ذهنیت تو رو عوض کرد... داشت نم نم بارون میومد که رسیدیم خونه باید یه نامه واسه سایان... وقتی پای کامپیوتر بودی شروع کردی به خوندن این مطالب...
انگار یه چیزایی از نوشته هام برات خوشایند نبود... باور کن قصدم ناراحت کردن تو نیست ولی میخوام به قرارمون عمل کنم... دیگه نمیخوام این فرصتی که پیش اومده رو از دست بدم... میدونم تو منو می فهمی... دوست دارم حتی وقتی داری میگی حرفهای من رنجوندت... داری یادم میدی مثل تو باشم... داری یادم میدی مثل تو قلبمو برات بگیرم کف دستام... اینکارو می کنم.... بهت قول میدم...
فردا ظهر ساعت 1 پرواز داريم گفتي آخر شب مياي... منتظرتم........
اميدورام سفر خوبي باشه...
HAPPY VALENTINE
TO YOU: http://www.yazgulu.com/Guller/146.swf
امروز با اینکه زود بیدار شدم و از صبح خیلی خسته شدم ولی روز خوبیه... سرحالم
این مال توهه...
مدتی بود که پستهای وبلاگمو آپلود نمی کردم ولی امروز میخوام به قولی که بهت دادم عمل کنم و همشو آپلود کردم حالا باید کلی وقت بذاری بخونیشون آرشیو دیماه رو هم نگاه کن... الان دیگه یادم نیست چی نوشتم ولی هر چی که هست حرفهایی بوده که اون موقع از ذهنم گذشته میدونم که تو از دستم ناراحت نمیشه حتی اگه یه چیزایی نوشته باشم که ...
ظهر که اومده خونه حس کردم خسته ای ... مثل همیشه سرحال نبودی... دلم میخواست وقت بیشتری بود تا میتونستم باهات کمی حرف بزنم ولی عجله داشتی و زود رفتی...
امروز با مهناز رفتم موهامو کوتاه کردم ...خیلی کوتاه شده ... دوست داری؟؟؟؟؟؟
روز عاشورا بهت قول دادم همه چیزو بگم... حرفی تو دلم نگه ندارم... امروز عصر برات یه چیزایی ایمیل کردم که ببینی بهم مسیج زدی که نرسیده. آنلاین شدم که دوباره بفرستم دیدم تو هم آنلاینی داشتیم با هم توی gmail صحبت می کردیم خیلی زود باهام خداحافظی کردی انگار نمیتونستی صحبت کنی... منم مشغول کار بودم فایلهایی رو که فرستاده بودی برای edit داشتم می خوندم که یکی از کسانی که باهاش قبلا چت می کردیم آنلاین شد و شروع کرد به صحبت... گفتم میتونی با آی دی من لاگ این کنی مینا آنلاینه میخواد باهات صحبت کنه تو هم گفتی آره و خیلی زود با من خداحافظی کردی. یک ساعت گذشت من ادیت فایلها رو تموم کردم و برات فرستادم ... برات نوشتم هستی؟ فرستادم فایلها رو برات... نوشتی: آره بابا این ... گفتم: عصبانی هستی؟ گفتی: من؟ ... نه . بعدا فایلها رو می بینم... حس کردم نمیخوای باهام حرف بزنی... نمیدونم چرا ولی راستش انقدر بهم برخورد که دیگه حتی برای خداحافظی هم وقتتو نگرفتم... الان نزدیکه ساعت یکه داشتم خبرنامه کتابخونه رو ادیت می کردم... خوابم نمیبره باز... تو هنوز آنلاینی... خیلی وقتها خواستم خودمو بزارم جای تو و اونطوری که تو میخوای دنیا رو ببینم... ولی یه چیزیایی هست که مدتهاست عادتم شده... یه چیزایی که هیچوقت نتونستم ازش برات حرف بزنم... چند شب پیش خواب دیدم ساکتو بستی و داری میری... میگی باید برم پیش یه کس دیگه و نمیتونم تو رو با خودم ببرم... من گریه می کنم میگم محسن این کارو با من نکن... ولی تو ... وقتی از خواب پریدم تو بیدار شده بودی... گفتم بیا پیشم... میخواستم دستاتو بگیرم و تو بغلم نگهت دارم... خوابمو برات تعریف کردم گفتی خواب بعد از ظهر بی ربطه...
راستش مدتها بود که دیگه نوشته هامو فقط تو آرشیو نگه می داشتم و پست نمیکردم آخه تو دیگه کامنت نمیذاشتی برام ...فکر کردم شاید بود و نبودش دیگه برات فرقی نمیکنه البته یادمه آخرین بار سر نوشتن تو وبلاگم بود که برات پرینتشو گرفتم و تو خیلی از دستم ناراحت شدی که تصمیم گرفتم دیگه نوشته هامو پیش خودم نگه دارم... ولی از روز عاشورا که بهت قول داده بودم حرفهامو تو دلم نگه ندارم وقتی نوشتم آپلودش کردم... الان رفتم سراغش یک کامنت بود با خوشحالی بازش کردم فکر کردم تو برام گذاشتی... ولی نه... حتی یه نگاه هم به وبلاگی که خودت خواستی درست بشه ننداختی...پس بهتره بازم تو دلم بنویسم... شاید هنوز زوده... شاید هنوز نتونستم اونطوری که هستی بپذیرمت... شاید هنوز نتونستم با خودم کنار بیام... شاید ... دوست دارم... نمیدونم این جور وقتها با این دل لعنتیم چه کنم... میدونم دوسم داری... میدونم دوسم داری... میدونم دوسم داری... میدونم دوسم داری... میدونم دوسم داری....انقدر مینوسیم تا یادم نره تو دوسم داری...
بازم روزایی با تو گذشت که فراموش نشدنیه... لحظه هایی که با هم به اوج رسیدیم... خندیدیم... گریه کردیم... با هم... با هم...
شاید اولین و تنها عاشورا و تاسوعایی بود که حرفهایی شنیدم که دلم همیشه دنبالش بود... اونم از کسی که انگار از تو قلب خودم حرف میزد... حرفهای قشنگتو هرگز فراموش نمیکنم... حرفهائی که بوی حقیقتو میشه ازش حس کرد... به دل می شینه... و آدمو به اصل خودش گره می زنه...
توی این دو روز بازم به چیزایی در وجود تو رسیدم که شاید بشه گفت منحصر بفرده... زمینی نیست... نمیشه با هیچ معیاری توی این دنیا سنجیدش...
قول دادم حرفامو بهت بزنم ... از همه چیز ... از همه اون چیزایی که میاد تو ذهنم... باور کن تمام تلاشمو می کنم... بهم فرصت بده ... مثل همیشه... مهربونم...
دیروز صبح من سرگرم نوشتن بودم و تو هم داشتی کیفتو مرتب می کردی داشتی صحبت می کردی از کارهای دفتر که دو تا نامه دادی بهه من و گفتی بخونشون. نامه هایی بود که از دفتر نوشته بودن برای جاهای مختلف کلی ایراد داشت... گفتی از این به بعد هر نامه ای که بخواد از شرکت بره بیرون میگم ایمیل کنن تا تو ادیتش کنی گفتم باشه من حاضرم این کارو بکنم... نمیدونم چی شد که گفتی: نه پس برو همون پیش دکتر... نامه هاشو تایپ کن... چون من نمیتونم سر ماه بهت حقوق بدم هی میگی برم سرکار... نمیدونستم باید چی بگم... فقط یه چیزی انگار قلبمو زیر و رو میکرد... اگه یه روز اشکام تموم بشه شاید بتونم بهتر خودمو کنترل کنم... فقط گریه کردم ... گفتی اگه گریه کنی دیگه هیچ وقت باهات حرف نمی زنم... گفتی ... و من تلاش می کردم جلوی این اشکهای لعنتی رو بگیرم... انقدر گفتی تا منم به حرف اومدم... مثل همیشه... و خواستم که فراموش کنم چی گذشت... میتونم بهش فکر نکنم... مثل همیشه... انقدر لحظه های قشنگ با تو دارم که اینا توش گم میشه... شاید بیش از حد ازت انتظار دارم ... نمیدونم چرا انقدر همه چیز اذیتم می کنه... گاهی احساس می کنم فقط یه حبابم که به لرزش یه نفس بنده تا بشکنه... ولی طاقت نمیارم که اون نفس تو باشه...
دیشب رفتی... جای خالیتو با یاد حرفهای قشنگت تو دلم پر میکنم و با امید تکرار لحظه های خوب با تو بودن نفس می کشم...
سلام م.... جان...
دو روزه که ندیدمت انگار همه چیز کم رنگ شده ... ساعتها کش میاد... چیزی نیست که در نبودن تو منو خوشحال کنه جز خاطراتی که حتی فکر کردن بهشون منو به وجد میاره...
پریروز صبح زود اومدی خونه با هم صبحانه خوردیم... بعد ف... اومد که حسابها رو با هم چک کنیم که طبق معمول می گفت ۲۰ دقیقه پشت در موندم!!!
خلاصه ظهر منو فرزانه رفتیم من فرزانه رو رسوندم و خودم رفتم دنبال ش.... بعد هم برگشتم. ناهار درست کرده بودی خیلی خوشمزه شده بود ساعت تقریبا یک رفتی جلسه تا ۴ بعد برگشتی یه نیم ساعتی موندی و دوباره باید می رفتی شرکت منم کلاس داشتم قرار گذاشتیم ساعت ۷ من بیام دنبالت با هم بریم پیش آقای مسافر...
من ساعت ۷ جلو شرکت بودم تا نزدیک ۸ منتظرت موندم بالاخره اومدی خیلی به نظر خسته می رسیدی گفتم بزار یه روز دیگه می ریم گفتی نه ... جالب بود که پول همرامون نبود و از هیچ بانکی هم نتونستیم از طریق کارت پول بگیریم ولی اون آقایی که تو محضر منتظرمون بود گفت اشکال نداره بعدا پولشو بیارید... خلاصه رسیدم... یه جایی بود که از لحظه ورود حال منو بد کرد... نمیدونم چرا اصلا احساس خوبی نداشتم... خیلی خودمو کنترل کردم تا بالاخره تموم شد... چی بود که منو اذیت می کرد خودمم نمیدونم... مسلما نفس کار نبود چون شاید منم کمتر از تو مشتاق نبودم که برای همیشه مال تو باشم کمااینکه در اصل مدتهاست فکر می کنم که هستم... ولی شکل قضیه و ظاهر این مسخره بازیها بیشتر از اونی که فکر می کردم داغونم کرد... وقتی رسیدیم تو ماشین... برگشتی منو نگاه کردی گفتی حالت خوبه... منم دیگه نتونستم طاقت بیارم و ... یه فشار عجیبی داشت قفسه سینمو سوراخ می کرد... میدونم نمی تونستی منو بفهمی... من همیشه از این مفاهیمی که شاید برای تو خیلی عادی باشه دور بودم... همیشه این لفظ که حتی نوشتنش برام سخته برام یه کلمه اذیت کننده بوده... هیچ وقت فکر نمی کردم خودم توی چنین جایگاهی قرار بگیرم... و این برچسب به خودمم هم بچسبه... شاید مشکل اینجا بود که تا قبل از اینکه اینکارو بکنیم خودمو بیشتر از بقیه جدا می دونستم ولی اون شب انگار این برچسب بیشتر از همیشه منو اذیت کرد...
یادم نمیره که وقتی رفتی برام آب بخری ۵۰ تومن هم کم آورده بودی ... بهم گفتی یادت باشه ما زندگیمونو وقتی شروع کردیم که حتی ۵۰ تومن هم نداشتیم...
وقتی از ماشین پیاده شدی خیلی خودمو سرزنش کردم که بسه دیگه... آخه تو که گناهی نداشتی که باید این درگیریهای منو که نمیتونستم با خودم کنار بیامو تحمل کنی...
خلاصه رسیدیم خونه وقتی اومدم طرفت گفتی ببین هیچ اتفاقی نیافتاده همه چیز مثل قبله و تو هم نباید بیشتر از این عکس العمل نشون بدی... رفتارهای من گاهی برات خسته کننده می شه ولی من بهت حق می دم ... یه چیزایی هست که باید خودم با خودم حلش کنم... دیگه عکس العملی در این مورد ازمن نمی بینی... نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم...
باید صبح زود می رفتی فرودگاه ... با خانومت و بچه هات می رفتین کیش... قرار گذاشتیم من اومدم فرودگاه ماشینو برداشتم ... بوی تو رو میداد... دلم نمیخواست توی این موقعیت ازم دور باشی ولی مثل خیلی از وقتهای دیگه چاره ای نبود باید خودمو وفق بدم... باید خیلی چیزا رو قبول کنم... شاید من و تو جزء معدود آدمایی باشیم که فردای اون روزی که رسما زن و شوهر می شن باید از هم دور بشن... ولی شاید بهتر بود که تو ازم دور باشی تا حسابی با این موضوع کنار بیام اینطوری لااقل تو کلنجارای منو نمی بینی... بازم این دو شب نتونستم خوب بخوابم مخصوصا دیشب که خونه ف... اینا بودم و حسابی خجالت کشیدم که چرا نصفه شب باید ساعتها بیدار بمونم و صبح سرزنش بشم...
دیروز شرکت بودم که زنگ زدند برای ثبت نامت با ف... رفتیم که چک بده ... کارها خیلی خوب پیش رفت و ثبت نامت انجام شد علیرغم تعریفی که از مادر فولاد زره کرده بودی خیلی با من خوش اخلاق برخورد کرد و گفت امیدواره که برای حضور توی کلاسها بی نظم نباشی منم گفتم نگران نباشید اگه نیومد من جورشو می کشم و کلی خندید... خلاصه از یکشنبه ۱۶ بهمن کلاسات شروع می شه... موفق باشی...
دیروز نتونستی بهم زنگ بزنی خیلی دلم هواتو کرده بود وقتی فرزانه چند بار زنگ زد بهت که در مورد کار باهات صحبت کنه بهش گفتم بزار رو اسپیکیر می خواستم صداتو بشنوم... یه بار هم چند کلمه باهات حرف زدم ولی چون همه می دونستن تویی ...
وقتی می خواستم بخوابم برات مسیج زدم نوشتم دوست دارم... می بوسمت... و تا وقتی خوابم برد به تو فکر می کردم...
پنج شنبه صبح روز خیلی خوبی نبود... با ف... و بعد هم را.... صحبت کردم... حال خوشی نداشتم کلا. وقتی بعداز ظهر کمی بهتر شده بودم تازه فهمیدم چقدر تو رو اذیت کردم... البته تو هم یه جورایی مثل قبل رفتار نکردی انگار میخواستی با رفتارت یه چیزایی رو حالیم کنی ولی باور کن من فقط حالم خوب نبود نمیتونستم طور دیگه ای باشم ولی میتونستم رفتار تو رو بفهمم... با خودم میگفتم اگه تو جای م... بودی چیکار می کردی؟ شاید مسخره باشه ولی فکر کنم مثل تو عکس العمل نشون نمیدادم... تو انگار جبهه گرفته بودی... متوجه نشدی من ناراحتیم از جای دیگه س... و مسلما عکس العملم به تو و احساست نمیتونست مثل شرایط عادی باشه ... میدونم تو انتظار داری همیشه رفتارم با تو یه جور باشه ولی منم آدمم ... خودت میدونی خیلی دوست دارم... میدونی بدون تو می میرم... میدونی عاشقتم... ولی شاید حق داری چون تجربه زندگی کردن با کسی مثل منو نداشتی...
تا ظهر خونه موندم تو رفتی زرین کارت ساعت ۱۱ من رفتم دنبال ثبت نام کلاسهای دانشگاهم اومدی دنبالم و با هم رفتیم میرداماد که برای جایی که پوز نسب کرده بودید آموزش بدی... بعد هم با اصرار تو رفتیم درکه ناهار آبگوشت خوردیم... توی راه خیلی با هم صحبت کردیم دیگه منم آروم شده بودم برگشتیم خونه و تا عصر با هم بودیم بعد از اینکه نماز خوندی اومدی کتاب حافظ و نشونم دادی گفتی ببین چه فال خوبی اومده قرآن هم همینو گفت... بعد هم گفتی دیگه اینطوری نمیشه شنبه بریم محضر و عقد کنیم... ساعت ۷ منو گذاشتی خونه فرزانه و خودت رفتی.
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
| دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود | تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود | |
| چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت | تدبیر ما به دست شراب دوساله بود | |
| آن نافه مراد که میخواستم ز بخت | در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود | |
| از دست برده بود خمار غمم سحر | دولت مساعد آمد و می در پیاله بود | |
| بر آستان میکده خون میخورم مدام | روزی ما ز خوان قدر این نواله بود | |
| هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید | در رهگذار باد نگهبان لاله بود | |
| بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح | آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود | |
| دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه | یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود | |
| آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر | پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود |
دیروز تا ظهر بیرون بودی رفته بودی با خانومت خرید و بعد هم شرکت... خودم رفتم دنبال شکیلا و تو اومدی دنبالم... برگشتنه یه کم خرید کردیم واسه ظهر توی راه گفتی با ف... صحبت کردی و ازش گزارش مالی خواستی و ... گفتی بهش گفتم ناهار بیا اینجا... راستش از این حرفت خیلی ناراحت شدم ... آخه تو میدونستی از دیروز ظهر که بهش گفته بودم بهم زنگ بزن یا بیا خونه میخوام در مورد راحله و حسین باهات حرف بزنم نه اومده بود نه دیگه اصلا زنگ زده بود به من... گفتم اصلا دلم نمیخواد بیاد... و انتظار داشتم این حرفمو بفهمی... گفتی نمیاد... و تا وقتی رسیدیم خونه داشتی سعی می کردی به من بفهمونی افراط و تفریط بده در حالیکه خودتم میدونی که من ميدونم افراط و تفریط بده... از اونجایی که این جور وقتها واقعا قصدم اذیتم کردن تو نیست و فقط یه انتظاراتیه که گاهی ازت دارم و وقتی می بینم برای تو مفهومی نداره یا انقدر مهم نیست که بخاطرش خودتو بزاری جای من و منو درک کنی قلبم به درد میاد... بحثو عوض کردم... از اینکه خواب دیدم برات تعریف کردم (تو دریا با دلفینها)... و بعد هم کادویی که برات خریده بودم و بهت دادم... خوشحال شدی و این حست انقدر قشنگ بود که دیگه نخواستم خرابش کنم...
ساعت ۳ یه قرار داشتیم با اي-پارسيان بعد هم من كلاس داشتم ۷-۵ ... توي راه نزديك خونه پياده شدي و من خودم رفتم گرچه كمي دير رسيدم و كلاس پر محتوايي نبود ولي تا جايي كه بشه ميخوام سعي كنم كلاسامو برم. وقتي برگشتم ف... زنگ زده بود بهش زنگ زدم ولي در مورد اون موضوع چيزي نگفتم... يه كم از آسمون و ريسمون حرف زديم ... ساعت نزديك ۹ خانومت زنگ زد بهش گفتي ۹ مي ري ...حاضر شدي كه بري... دلم ميخواست بغلم كني... دلم ميخواست بيشتر كنارم باشي ... ولي ميدونم حفظ زندگيت از اين احساس من مهم تره ... قراربود صبح بريم كوه ولي از اون جايي كه ساعت ۵/۸ صبح بايد شركت باشي راستش حس خوبي نداشتم كه با عجله بريم و برگرديم گفتم باشه يه روز ديگه گفتي آخه منكه كوه نميتونم بيام مي ريم صبحانه مي خوريم برمي گرديم... گفتم يه روز ديگه بريم بهتره خلاصه قرار شد ساعت ۶ بياي اينجا يا مي ريم يا همينجا صبحانه مي خوريم.
ديشب بعد از اينكه رفتي يه كم ذل زدم به تلويزيون بدون اينكه بفهمم چي داره ميگه بعد هم خوابيدم... ساعت ۲ صبح بيدار شدم و تا الان خوابم نبرده ... يك پست جديد از وبلاگتو آپلود كردم بعد هم شروع كردم به نوشتن اين چيزا... الان ساعت سه و بيست دقيقه س... خوب بخوابي... دوست دارم...
پریشب رفتیم دیدن ج... صبح از انگلیس اومده بود... سا... با اصرار منو شب نگه داشت ... صبح که بیدار شدم سر صبحانه ف... حرفهایی زد که خیلی بهم برخورد... هر چند حرفهای جدیدی نبود ولی جلو ج... انگار تو دلم یه آشوب عجیبی میشه حتی از اینکه کسی بخواد از تو با تمسخر یاد کنه... انقدر برام بزرگی که دلم نمیخواد حتی صحبت کردن از تو برای هر کسی قابل دسترس باشه... دلم نمیخواد هر کسی به خودش حق بده حتی در مورد تو حرفی بزنه یا بشنوه که میدونم شایسته تو نیست... دلم میخواد به اندازه بزرگی قلبت غیر قابل دسترس باشی... دلم نمیخواد کسی که تمام قلب و وجودم اسیرشه دم دست هر کسی باشه...
به هر حال اومدم خونه و منتظرت شدم... گفته بودی زنگ می زنی ... بهت مسیج زدم که زنگ بزنم گفتی نه... راستش یه کم نگران شدم ولی خوب گفتم شاید جلسه خیلی جدیه و طول کشیده. وقتی اومدی تقریبا ساعت ۱۱ بود. سرحال بودی ولی گفتی که با خانومت دعوات شده البته دوباره آشتی کرده بودین... وقتی داشتی می گفتی چی شده بود حس کردم امیدواری به اینکه اون طوری که تو میخوای خانومت تغییر کنه و چون همیشه از خدا خواستم کمکم کنه تا اون چیزی رو آرزو کنم که خواسته قلبی توهه بهت گفتم امیدوارم خانومت اونی بشه که تو میخوای و تو هم برگردی به زندگیت...(فقط گفتم ولی حتی نتونستم به نتیجه اش توی ذهنم فکر کنم) گفتی شاید این اتفاق بیافته ولی من این روزا رو فراموش نمیکنم... گفتم منم فراموش نمیکنم این روزا میشن خاطرات خوب با تو بودن... خاطرات خوب من و تو... گفتی آره ولی این روزایی که خانومم با من این کارها رو کرده از یادم نمیره... ولی خودت هم میدونی که مهربونتر از اونی هستی که بتونی کینه ها رو تو قلبت نگه داری... خلاصه میخوام بدونی اگه یه روزی این اتفاق بیافته و بشه کسی که تو میخوای دلم نمیخواد بخاطر من نتونی با تمام وجودت پیش اون و بچه هات باشی... دعا نمیکنم اون روز همین فردا باشه... دعا نمیکنم زودتر اون روز فرا برسه ولی مطمئنم که نمیخوام توی این راه مانعی باشم...
با این همه اتفاق نه چندان جالب یه اتفاق خیلی خوب باعث شد خیلی چیزا از یادمون بره... خبر قبول شدن تو برای دوره فوق لیسانس مدیریت فناوری اطلاعات ... خیلی خوشحالم م... خیلی زیاد... از اینکه می بینم خوشحالی... از اینکه می بینم توی این خوشحالیت من اولین کسی هستم که سهیم شدم... از اینکه فکر می کنم می تونم همراهت باشم... از اینکه می بینم لااقل توی یکی از شیرین ترین و قشنگترین اتفاقات زندگیت باهاتم تمام وجودم پر از شادیه...
دیروز عصر سر ماجرای را... که با ر... صحبت کردم و حرفهایی که زد راستش خیلی دمغ شدم... انقدر که تمام تنم یخ کرده بود... انگار فشارم افتاده بود پائین... بهت گفتم بخاطر اینکه قبول شدی با هم بریم بیرون گفتی باشه ولی خیلی سرگرم کار با کامپیوتر بودی... منم هر لحظه حالم بدتر می شد حالت خواب آلودگی بدی داشتم... رفتم خوابیدم... اومدی گفتی پاشو بریم بیرون ولی واقعا دیگه توانشو نداشتم گفتی پس یه کم بخواب بعد می ریم... خوابم برد وقتی بیدار شدم هنوز پای کامپیوتر بودی... مثل همیشه انقدر با مهربونی باهام حرف زدی تا منو به حرف آوردی... بهت گفتم چمه... و تو با صحبتاتت آرومم کردی ... خوشحالم که تو رو دارم... خوشحالم که تو با منی...
دیشب خواب دیدم توی دریا با یه گله بزرگ دلفین دارم شنا می کنم... تو هم تو ساحل ایستادی و منو نگاه می کنی... غرق لذت و شادی بودم... میدونم تمام این حس و توی بیداری تو به من میدی...
دوست دارم... میخوام همراهت باشم توی این دوسال... و توی سالهای بعد و بعد... فرق نمیکنه با چه عنوانی... دوستت... همکارت... همسرت... مهم نیست فقط میخوام همراهت باشم تا ابد...
امروز وقتی از خونه ر...برمی گشتم رفتم برات یه هدیه بخرم... توی کتابفروشی کلی زیر و رو کردم گرچه چیز خیلی جالبی نیست ولی میخوام توی این دو سال سرکلاسات یه یادگاری از من همرات باشه...
دیروز پنجشنبه بود شب قبلش دیر خوابیده بودم بخاطر برنامه خشکشوئی که داشتم پرزنتیشن براش تهیه می کردم. صبح با زنگ در از خواب پریدم و زود پتو و بالشو بردم گذاشتم تو اتاق خواب. بچه ها رو آورده بودی اینجا خانومت امتحان داشت. تا ظهر با بچه ها خیلی خوش گذشت ظهر بردمشون خونه فرزانه ساعت تقریبا ۲ بود که اومدی دنبالمون با هم رفتیم بچه ها رو رسوندیم (البته من تو میدون پیاده شدم و تو بچه ها رو بردی) بعد برگشتیم شرکت خواهرت منتظرمون بود. توی راه گفتی که به خواهرت گفتی که من شوهر ندارم و ... راستش هر وقت این حرفها میاد وسط تمام تنم می لرزه... نمیدونم چرا انقدر می ترسم... نمیدونم از چی می ترسم... فقط میدونم که یه ترسی تو دلم هست که فقط خودم می فهممش... گفتی نمیخوای پنهان کنی... گفتی خواهرم باید بدونه... گفتی ... ولی من فقط می شنیدم که بهم میگن چرا رفتی سراغ کسی که زن داره و سه تا بچه؟؟؟ چرا... چرا... بعد بغض گلومو می گرفت و باید خیلی تلاش می کردم تا اشکام سرازیر نشه... تا ساعت ۵/۵ شرکت بودیم گرچه کار مثبتی هم انجام نشد وقتی بلند شدم بیام تو سرت تو کامپیوترت بود خداحافظی کردم و اومدم تو خیابون... این اولین باری نبود که سردرگم بودم... نمیدونستم حالا باید چیکار کنم؟ باید تو خیابون منتظرت بمونم تا بیای! باید کمی برم بالاتر! کمی پائینتر! نمیدونی چقدر حال بدیه سردرگمی... با بچه ها قرار بود شام بریم بیرون ف... گفته بود ۵/۶ می ریم منم که دیدم از تو خبری نشد رفتم اونجا... نزدیک خونشون که شدم بهت مسیج زدم بلافاصله زنگ زدی گفتی ۶ راه می افتی بیای خونه گفتم من نیستم بخاطر... خلاصه گفتی باشه پس فردا می بینمت بعد از اینکه از قم برگردم تقریبا ساعت ۵ میام خونه...
امروز جمعه بود صبح زود از خواب بیدار شدم که به قراری که با خواهرت داشتم برسم با بچه ها اومدیم خونه که خواهرت زنگ زد و قرار کنسل شد. راستش خوشحال شدم چون بچه ها از اینکه من داشتم می رفتم سرکار حس بدی داشتن. اونها هم خوشحال شدن. رفتم بیرون کمی خرید کردم و اومدم غذا درست کردم زنگ زدم به ف... تا اونا هم واسه ناهار بیان اینجا. ظهر اومدن (ف... باز تصادف کرده بود...) بعد از ظهر فرزانه رفت سراغ ماشین و بچه ها رو گذاشت اینجا...
همش دلواپس بودم که نکنه تو بیای و بچه ها هنوز اینجا باشن... نکنه... ولی تو نیومدی... زنگ نزدی... و ... ساعت تقریبا ۵ بود زنگ زدم آژانس بیاد و بچه ها رو ببرم برسونم بعد هم سا... و سه... رو بزارم و برگردم خونه منتظر تو بمونم... بهت مسیج زدم (؟) نوشتی توی راهم بعد از ساعت ۵/۶ می رسم... منتظرت بودم... منتظرت بودم... منتظرت بودم... چقدر این کلمه مسخره میشه گاهی که فقط واسه خودت معنی داره نه هیچ کس دیگه... وقتی فقط منم که توی دلت آشوبه... وقتی که فقط منم که چشام به دره... پنجشنبه گفتی حالم خوب نیست چون ندیدمت ... گفتم اشکالی نداره در عوض جمعه میای ... چقدر زود دلتنگیت تموم شده بود. دیگه لازم نبود ببینیم؟
بچه ها رو برداشتم و رفتم میدونستم ۵/۶ هم نمیای... بچه ها رو که رسوندم برگشتم که س... و سه.. رو ببرم خونشون تو راه بهت مسیج زدم که من دارم میرم خونه ف ... نوشتی ok...
وقتی رسیدم اونجا رفتم حموم... کلی با خودم خلوت کردم... که به ف... زنگ زدی و گفتی حاضر باشین بریم کنسرت دکتر ص... راستش قرارشده بود اونا نیان... ف... گفته بود نمیان... ولی تو که زنگ زدی حاضر شدن... منم همینطور...
اومدی... دلم نمیخواست تو چشات نگاه کنم... دلم نمیخواست باز لو برم... دلم نمیخواست شبتو خراب کنم... تمام تلاش خودمو کردم و انگار بالاخره موفق شدم غوغای درونم مخفی کنم... دیگه بهم نگفتی چته؟ نگفتی چرا قیافه ات... خلاصه ....اونجا چیزی وجود نداشت که بتونه منو جذب کنه... فقط صدا بود و صدا... بدون اینکه بتونه حسی رو به من القا کنه... می دیدم که تو هم با خودت کلنجار می ری ... رفتی نماز خوندی و اومدی... خلاصه یه جوری بودی که مثل همیشه نبود... برگشتنه گفتی چه حالی داشتی... نگاهت به آدمائی که اونجا بودن... جایگاه تو بین اون آدما... یا کنار من... خلاصه انقدر کلافگی و دلمشغولیهای خودتو داشتی که بهم فرصت دادی تا بازم نگاهمو ازت مخفی کنم... جلو در که رسیدیم... گفتی اگه حالی دست داد منو دعا کن... گفتم مسخره می کنی؟... گفتی نه... داشتم پیاده که می شدم گفتی بریم بالا؟... گفتم نه خیلی دیره برو خونه دیگه... (تو دلم بود ولی بهت نگفتم اگه قد من دلتنگ بودی حتما فرصتی پیدا می کردی که عصر بیای...) میخوام اون جوری باشم که تو میخوای... اون جوری که گفتی ازم انتظار داری... مثل داستان اون امام جمعه هه...تمام تلاشمو می کنم... خدا کمکم میکنه... و تو...
چهارشنبه آخرین امتحانم بود. ساعت ۲ با مه... قرار داشتم. رفتیم دماوند ... ناهار... امتحان... و برگشتیم. خیلی خوش گذشت. وقتی نزدیک تهران رسیدم بهت زنگ زدم قرار بود بری جلسه دکتر ص... ولی هنوز تو ترافیک مونده بودی خلاصه خیلی جالب شد چون بعد از صد تا تلفن که به هم زدیم یه جا وسط اتوبان من پیاده شدم و از رو پل رد شدم اومدم اونور و تو منو برداشتی... رفتیم یه جا پیاده شدیم گفتی میخوای شلوار بخری... برای من و بچه ها و خانومت هم خرید کردی بعد اومدیم بیرون یه کم قدم زدیم و چند جای دیگه هم سر زدیم... خیلی طولانی شد. آخر شب رفتیم شام خوردیم و بعد رفتی خونه.
خیلی برام جالب بود... برام از شب مباهله گفتی که من چیزی در موردش نمیدونستم و اینکه شبیه که مامانت شماها رو تنها گذاشت و رفت...
به آنها (نصاراي نجران) بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مي نماييم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مي كنيم شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله مي كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي دهيم. ]آيه 61 آل عمران
دیشب اومدم دنبالت فرودگاه تقریبا ساعت ۱۱ بود مدت زیادی نگذشت که اومدی... انگار مدتها ندیده بودمت دلم میخواست همونجا بپرم تو بغلت...
برایم یه بوت خیلی قشنگ خریده بودی... آخه روز قبلش تو دماوند خورده بودم زمین ...اولین باری بود که از سفری که رفتی برام سوغاتی می خریدی... دلم میخواد بهت بگم این کفش برام خیلی باارزشه... احساس خیلی خوبیه... نه بخاطر خود کفش چون شاید همیجا هم می رفتیم و می خریدیم ولی همینقدر که بهم یادآوری میشه با اون همه گرفتاری و وقت کم... خلاصه اینم میشه یه یادگاری دیگه از مهربونیهای تو...
شب اینجا موندی و باز یه بار دیگه خاطرات قشنگ با تو بودن تکرار شد ... گذروندن یه شب با تو رنج تنها موندن شبای سخت بی تو بودنو سبک می کنه... میدونم برای اینکه اینجا بمونی باید کلی برنامه ریزی کنی... کلی... میدونی که می فهمم... میدونی که قدر این لحظه ها رو میدونم... میدونی که توی هر لحظه ش بارها و بارها خدا رو شکر می کنم...
امروز رفتی کیش...
سفر خوبی رو برات آرزو می کنم...
بالاخره سایتتو upload كردي... از اينكه ميديدم خوشحالي منم به وجد اومده بودم...
پریروز داشتم مطالبی رو که برای سایتت آماده می کردی می خوندم... سایتی که اسم و مشخصات اصلیی تو توشه... جائی که از همه چیز و همه کس توش می نویسی جز از من... صادقانه بگم... دلم میخواست منم باشم... یه هو به سرم زد که منم نسخه انگلیسی شو تهیه کنم... میخواستم سهمی داشته باشم... میخواستم باشم... حتی اگه تو نتونی صدام کنی... چون همونطوری که خودت نوشتی اونهايي كه اسلام ميارن با اونهايي كه ايمان دارن يكي نيستند ... به این عشق ایمان دارم ...
دیروز بعد از چند روز تعطیلی وقتی اومدی دنبالم و اومدیم خونه گفتی برات یه چیزی نوشتم رو دسکتاپ کامپیوتر ... هر چی گشتم بین فایلا پیداش نکردم تا اینکه بالاخره دیدمش... یه گوشه خلوت درست مقابل فایلهای دیگه گوشه دسکتاپ... نوشته بودی:
برای تو که نیمه دیگر منی...
بازهم خدا رو شكر كردم مثل هر روزي كه با تو بودم ، ديگه از وقتي با توام از خدا گله نميكنم كه چرا تنهام حالا هر روز كه ميگذره به حكمت خدا در اينكه تو رو سر راه من قرارداد بيشتر ايمان ميارم حالا هر روز بيشتر ميفهمم كه داشتن يه نيمه گم شده كه گاهي جلوتر از آدم حركت ميكنه و كارهاش به آدم حس خوب تنها نبودن رو ميبخشه چقدر با ارزشه ، فرشته محبوب من ، فرشته معشوق من فرشته دو دنياي من ، چيزي ندارم كه به ارزش وجود تو بزرگ باشه تا بهت ببخشم اما بدون اونهايي كه اسلام ميارن با اونهايي كه ايمان دارن يكي نيستند ومن به داشتن تو و اوج خوشبختيم در بودن تو ، در با تو زندگي كردن و با تو ... احتياج دارم ، ايمان دارم و.... ايمان دارم .
بود درد مو و درمونم از دوست
بود وصل مو و هجرونم از دوست
اگر قصاب مستم واکره پوست
جدا هرگز نگرده جونم از دوست
