تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

 

دیشب رفتم خونه ف... تا دیروقت صحبت کردیم. وقتی بهش گفتم دیشب که اومدی حالت زیاد خوب نبود خیلی تعجب کرد گفت تا ۵/۶ که من دیدمش خیلی سرحال بود و خلاصه کلی صحبت کرد از اینکه اومده بود خونتون و تو اصرار کرده بودی بمونه و ناهار برگرده اونجا و .... البته بوي اغراق مي داد اين حرفها ولي نمیدونم چرا گاهی این حرفها باعث میشه فکر کنم هنوز فاصله هائی بین من و تو هست که پرنشده...و گاهی با خودم فکر میکنم تو دلت میخواد حرفهاتو یه جوري به من بزني که فکر می کنی من ناراحت نمیشم نه اونطوری که هست... البته منم اين كارو كردم ...شاید منم گاهی نتونستم حرفهایی رو به تو بگم و يا طوري عنوان كردم كه فكر مي كردم تو رو ناراحت نمي كنه ... ولی اون حرفها از این جنس نیست مثلا هرکار کردم نتونستم بهت بگم ک... میخواد بره اردو از من پول خواسته... نتونستم بگم شهریه مدرسشو ندادم... نتونستم بگم... شاید هنوز این منم که توی مفهوم دروغ و راست گیر کردم... تو بهم قول داده بودی رفتاری نکنی یا حرفی نزنی که میدونی منو ناراحت می کنه نه اینکه اونا رو به من نگی... شاید انقدر این مسائل جزئیه که نباید بهشون فکر کنم ولی ذهنمو مشغول می کنه... اينجور وقتهاست كه به خودم ميگم ادعاي دوست داشتن كسي اونطوري كه هست ادعاي بزرگيه... دلم ميخواد باهات حرف بزنم ... دلم ميخواد اين چرت و پرتها اذيتم نكنه... دلم ميخواد يادم بره منم زنم و كمتر اداي اين زنايي رو در بيارم كه فقط كارشون اين چيزاست... ولي انگار واقعا يه وقتهايي فقط زنم نه چيز ديگه... ميدوني كه حتي اگه اين حرفها رو مي نويسم تو دلم نسبت به تو هميشه يه حس هست... ولي خوب ميشه اينا رو گذاشت به حساب همون بعد از شخصيتم كه گفتم... اين حرفها از نظر خودمم خيلي كم بهاست ولي خوب قرارمونه كه هر چي تو ذهنم بياد بهت بگم ... پس فعلا مي نويسم ولي اگه يه روزي اينا رو خوندي بدون هميشه دوست دارم حتي توي اين لحظه ها ...........

امروز عید غدیره... صبح از خونه ف... اومدم چون میخواستن برن عروسی البته خودم هم نمیخواستم بمونم چون شنبه امتحان دارم...گفته بودی شاید بیای ولی صبح زنگ زدی که از ؟؟؟ قراره بیان دیدنت ... قراره عصر دوباره زنگ بزنی... بچه ها هم خونه نبودن زنگ زدم ... احتمالا امشب میان یا فردا صبح...

گفتی برای جمعه ساعت ۱۰ با خواهرت برای تکمیل پایان نامش قرار گذاشتی ... پس جمعه می بینمت...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 14:43 | لینک  | 

 

امروز با مهناز رفتيم دماوند دو تا امتحان توي يك ساعت داشتم كليات ۲ و ترجمه پيشرفته ۲ فكر مي كنم هر دو تاشو نمره ميارم در حاليكه واقعا هيچي نخونده بودم ولي مثل هميشه بازم لطف خدا شامل حالم شد و انگار يه چيزايي قد اينكه نمره بيارم نوشتم...

مهناز فقط يه امتحان داشت ولي منتظرم موند و با هم برگشتيم تهران... خيلي ترافيك سنگين بود ما ساعت ۱۵/۴ حركت كرديم و من ۱۵/۷ رسيدم خونه.

شنبه باز دو تا امتحان دارم توي راه كه مي اومدم با خودم داشتم فكر مي كردم اين هفته به بچه ها بگم نيان چون امتحان دارم ولي هر كار مي كنم دلم نمياد... فردا عيد غديره... شايد اگه بيان و با هم باشيم نتيجه ش براي روحيه بچه ها بهتر از نتيجه اي باشه كه من از درس خوندن ميگيرم...

امروز بابا و مامان بر مي گردن... بعد از يه مدتي كه با هم بوديم واقعا دلم براشون تنگ مي شه... روزاي سخت و قشنگي رو باهاشون گذروندم... دوسشون دارم...

امروز از صبح چند بار هم تلفني صحبت كرديم ولي خيلي دلم برات تنگ شده... گفتي ف.. و آقاي ده... و غن... اومدن خونتون... (دلم نميخواست جاي اونا باشم) ولي دلم ميخواد زودتر بياي... ببينمت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم

نوشته شده توسط angel در ساعت 19:32 | لینک  | 

 

امروز صبح وقتی بهم زنگ زدی بیمارستان بودم بابا رو برده بودم برای معاینه چشمش... سرحال نبودی گفتی خوابت نبرده... راستش خیلی حس نکردم چی میگی... چون دیروز بهم زنگ نزدی و کلی منتظرم گذاشته بودی دلم ازت رنجیده بودم نمیخواستم امروز بیام ببینمت البته بیشتر به این خاطر که نگی چرا قیافه ات این شکلی و بحث های همیشگی پیش بیاد میخواستم بذارم حسابی یادم بره بعد ببینمت... ولی وقتی گفتی حال خوشی نداری نتونستم طاقت بیارم... اومدم...خوشگل شده بودی موهاتو کوتاه کرده بودی... رفتیم یه کم قدم زدیم... منو بوسیدی... وای نمیدونی چقدر دلم میخواست بغلم کنی ولی نمیشد... دلم نمیخواست دستمو از تو دستت رها کنی... با هم رفتیم ناهار خوردیم (ساندویچ زبون)... منو گذاشتی خونه خودت رفتی جلسه... خوابم برد... یه خواب خیلی عجیب دیدم... خواب دیدم خونه ای که برای من گرفتی بالای خونه خودته... مامانم و خواهرام خونه ما بودن که یهو خانومت اومد بالا... من خودمو زدم به خواب گفتم خوابم شماها ببینید چی میگه... اومد تو و پتو رو از رو من کنار زد و شروع کرد به دعوا کردن با من... من میگفتم نمیدونم از چی صحبت می کنی... نمی فهمم چی می گی ولی اون یه ریز با من دعوا می کرد ارتباط من و تو رو فهمیده بود ولی من انکار می کردم... اومدم پائین خیلی عصبانی بودی داشتی تلفنی صحبت می کردی نشستم پیشت سرمو گذاشتم رو زانوت و اشکام سرازیر شد گفتم م... بگو هیچی بین ما نیست... گفتی: دروغ بگم؟... و بعد از من دور شدی بدون اینکه بخوای کمکم کنی چه جوری با این موضوع کنار بیام... مونده بودم كه چيكار كنم... که یهو زنگ زدی بهم از خواب بیدار شدم... شب که دیدمت گفتی خواب بعدازظهر معنی نداره... ولی هنوزم که هنوزه ذهن منو مشغول کرده... مح... واقعا طاقت رویاروئی با چنین صحنه ای رو ندارم... از خدا می خوام کمکم کنه... و از تو میخوام تنهام نذاری...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 17:35 | لینک  | 

 

منتظرت بودم... قرار بود بیای... گفتی یازده قرار دارم بعد میام ... ساعت ۳۰/۲ بود تقریبا که دیگه نتونستم طاقت بیارم مسیج زدم ولی نیومد... مجبور شدم زنگ بزنم دلم شور می زد... گفتی هنوز توی جلسه ای ... انقدر بی تاب شده بودم توی این چند ساعت که دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم... دراز کشیدم خوابم برد... زنگ که زدی تازه خوابم برده بود... گفتی بخواب بعد بهت زنگ می زنم... ساعت ۵ بچه ها رفتن... عصر که زنگ زدی مح... رو برده بودی سلمونی... گفتی ببخشید... گفتم مهم نیست... گفتی اینطوری که میگی انگار بهم فحش میدی... ولی من قصدم این نیست خودت هم میدونی... میگم مهم نیست چون احساس میکنم مهم نبوده برات وگرنه یه زنگ می زدی که منتظرت نباشم... میگم مهم نیست چون فقط دلم رنجیده... خودشم خوب میشه... میگم مهم نیست چون دوست دارم پس همه چی رو در مورد تو تا جائی که بتونم تحمل میکنم... قرار نیست تو اونی باشی که من میخوام قرارم با خودم اینه که تو رو همون طوری که هستی دوست داشته باشم... پس تلاش خودمو میکنم... 

نوشته شده توسط angel در ساعت 22:26 | لینک  | 

 

صبح جمعه س داره از تلویزیون دعای ندبه پخش می شه... میگه دستاتونو بلند کنید دعا کنید... منم دعا می کنم... خدایا دلم میخواد مح...و داشته باشم ... ولی نه به قیمت از هم پاشیدن خونوادش... نه به قیمت دور موندن از بچه هاش... چون میدونم خیلی سخته... خیلی سخته... خیلی سخت... فکر کنم دور موندن از بچه ها تنها زجریه که فقط آدم خودش ميفهمه و بچه هاش... دعا می کنم همه ی آدما هر چی از خدا می خوان بهش برسن...بتونن همدیگرو دوست داشته باشن... بتونن خوبیهای همدیگرو ببینن... بتونن عاشق باشن... من و تو هم بتونیم تا همیشه با عشق کنار هم بمونیم... دلم میخواد تو همونی باشه که من می بینم و همونطوری منو ببیني که من هستم...

امروز قراره ببینمت... دلم برای دیدنت پر میکشه... دوست دارم.

نوشته شده توسط angel در ساعت 8:12 | لینک  | 

 

راستش چند وقته وقتی می نویسم  upload نمي كنم ميذارم بمونه. مثل حرفهائي كه گاهي نميتونم بزنم... اين روزا خيلي پيش اومده كه احساس كردم بهت نياز دارم ... نه اينكه فكر كني وقتهائي كه كارهائي رو بايد انجام ميدادم كه به تنهائي قادر به انجامشون نبودم يا عادت به انجامشون نداشتم ... نه ... شايد توي اين وقتها با خودم گفته باشم كاش يه كسي بود كه يه كم كمكم مي كرد ولي واقعا اين مسائل هيچوقت باعث نشده دلم بخواد تو كنارم باشي... يه چيزايي فراي اين حرفهاست... يه نياز واقعي كه هميشه با منه... انگار ديگه بدون تو... حتي تصورش هم برام مشكله... عزيزترينم... شدي همه چيز برام... شدي همه ي اون چيزائي كه ميتونست منو پر كنه... همه اون چيزائي كه تا حالا كم داشتم و دنبالش ميگشتم... چيزائي كه بتونه وجود خالي منو لبريز كنه...

امروز پنجشنبه س بعد از ظهر اومدي دنبالم برف سنگيني مي اومد رفتيم خريد بعد هم ديدنيها ... قهوه و سان شاين يا سانگ شانگ ... وقتي برف مياد دلم مي خواد يه جا واستم و به انتهاي آسمون نگاه كنم... خيلي قشنگه رقص دونه هاي برف كه براي رسيدن به آغوش گرم زمين از همديگه سبقت مي گيرن تا زودتر تو دل زمين فرو برن ... ميدوني برنده كيه؟ اوني كه زودتر آب بشه... مثل من كه دلم ميخواد به انتهاي قلب مهربون تو راه پيدا كنم و اونجا گم بشم... وقتي برگشتيم گفتي من آمادم كه منو به مامان و بابات معرفي كني... اگه پدر مادرم بودن با اونا ميومدم ديدنشون ولي حيف كه كسي رو ندارم... گفتي جدي مي گم و منتظرم تا تو آمادگيشو پيدا كني... گفتم ميدوني هر چقدر تعداد افرادي كه تو رو بشناسن بيشتر بشه واسه تو بدتره؟... گفتي من نميخوام از اين موضوع فرار كنم... نميخوام واسه هميشه پنهانش كنم... جار نمي زنم ولي ازش فرار هم نمي كنم... گفتي...

ميدوني محسن... منم دلم ميخواد... دلم ميخواد بدون ترس از اينكه كسي بدونه... بدون نگراني از خيلي مسائلي كه گاهي ذهنمو مشغول ميكنه... كنار تو باشم... مثل يه همسر واقعي... دلم ميخواد همونقدر كه به وجود تو توي قلبم افتخار مي كنم بتونم اظهار كنم... به مامانم بگم مامان ديگه نگران من نباش من محسنو دارم... براي هميشه... تا زندم... تا هستم و هست... خيلي وقتها بغض تو گلوم جمع ميشه از اينكه مي بينم بايد روزنامه اي كه مصاحبه تو رو چاپ كرده قايم كنم تا كسي نبينه چقدر با اشتياق مي خونمش...

ولي تموم ميشه اين حرفها... اين محدوديتها... پس صبر مي كنم... مثل خيلي وقتهاي ديگه...

دلم ميخواد بدوني دوست دارم... دلم ميخواد بدوني بهت نياز دارم... دلم ميخواد بدوني عاشقتم... و اي كاش ميتونستم اين احساسمو فرياد بزنم و خودمو از دست اين بغض لعنتي رها كنم...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 21:43 | لینک  | 

 

دیشب خیلی سخت گذشت... انقدر که... ولی گذشت مثل خیلی شبای دیگه شد خاطره... خاطراتی که حتی تلخ ترینشون رو با جان و دلم حفظ می کنم. امروز هم روز شلوغی بود عصر که دیدمت سردرد بدی داشتم... میدونم دلت میخواست سرحال باشم... انگار این حالتها داره زیاد تکرار میشه... نمیدوم باید چیکار کنم تا تو کمتر توی این جور وقتها آزار ببینی... نمیدونم چرا مدام بغض تو گلومه... وقتی فکر می کنم اگه همینطوری ادامه پیدا کنه تو هم خسته می شی... دیگه بغضی نمیتونه دوام بیاره تو گلوم...

امروز جای تشکر از اینکه از صبح کلی دردسر برات درست کردم و بدون ماشین موندی... کلی غر زدم که سرم درد میکنه...

گفتی مطمئن کسیه که به آرامش رسیده باشه... گفتی مطمئنی که من دوست دارم... گفتی آرومی... یعنی ناآرومی من از عدم اطمینانه؟ یعنی من مطمئن نیستم؟ من مطمئنم دوستم داری... پس چرا آروم نیستم؟

میدونی اینجور وقتهاست که می فهمم خيلي مونده تا بتونم مثل تو فکر کنم... مثل تو...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

وقتی رفتی گفتی ۴۸ ساعت با هم بودیم... ۴۸ ساعت خیلی زیاده میدونم... پس چرا خوابم نمیبره؟ چرا انقدر بیتاب شدم؟ چرا ... وقتی از خواب پریدم ساعت ۳ بود یاد دیشب افتادم که بارها بیدار شدم و دوباره کنارت خوابم برد... ولی............................................................... حالم بده.... کاش اینجا بودی....... 

نوشته شده توسط angel در ساعت 4:48 | لینک  | 

 

امروز بعد از تقریبا یک هفته بوی تنت دوباره تمام وجودمو پرکرد... همیشه میگفتم تو بغلت آروم میشم ولی هیچ وقت تا این حد نمیدونستم که این فقط یه جمله قشنگ نیست یه واقعیته... امروز تو وجود خودم خیلی چیزا اتفاق افتاد که شاید فقط خودم حسشون کردم... یه جورایی مثل محک... مثل سنجیدن...

میدونم که عشق و دوست داشتنو نمیشه اندازه گرفت ولی گاهی بزرگی و کوچیکیشو میشه حس کرد ...  

دوست دارم  ديگه فونتش از اين بزرگتر نميشه

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:54 | لینک  | 

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:57 | لینک  | 

 

دیروز زیاد سرحال نبودم... راستش انقدر بهم ریخته بودم که یادم رفته بودم برم سرجلسه امتحان استاد بهار... بهت نگفتم ولی میخواستم نبینمت تا این آشفتگی ها تموم بشه... گفتی باید ببینمت... منم اومدم... خیلی تلاش کردم خوشحال باشم... ولی ...........

وقتی بهت گفتم دارم میرم خونه گفتی می رسونمت پس... گفتم نه خودم می رم راهی نیست تو بمون... فقط نگام کردی... شونه هاتو بالا ننداختی ولی این حسو بهم منتقل کردی... نگفتی خوب برو... ولی با نگات گفتی میتونی بری... اگه یک لحظه مکث کرده بودم  حتما اشکام ژستمو خراب میکرد... اگه برنگشته بودم و با سرعت از اونجا خارج نشده بودم حتما لرزش شونه هام لُواَم میداد... تو ندیدی... نخواستم که ببینی... ولی بهت میگم... برات می نویسم... دلم میخواست نذاری برم... دلم میخواست باهام بیای... همون کارهایی که اگه من حاشیه نشین زندگیت نبودم حتما میکردی...

تو میگی منو گذاشتی رفتی... من میگم موندی و با من نیومدی... نمیخوام قضاوت کنم... از نظر من بحث سر رفتن و موندن نیست مسئله اینه که من نتونستم بفهمم تو به قیمت موندن چه چیزی رو به دست آوردی و من با رفتنم چه چیزی رو از دست دادم... ولی میدونم توی بعضی از این راه ها که موقع رفتن چیزی باعث رفتنت میشه که نمیتونم درکش کنم... چیزی که حس میکنم در مقابل منه نه به موازات من... چیزی که فکر میکنم فرصت با تو بودن و تنها با تو بودنو از من میگیره ... چیزی که منو از هم صحبتی با تو محروم میکنه و چیزی که در اولویت قرار میگره و باعث میشه منو نادیده بگیری...توی این فرصتها کم میارم که پا به پات بیام تا آخرش... تلاش میکنم ولی معمولا کم میارم... میدونم که مثل تو نمیتونم همه چی رو تا آخرش ببینم ... میدونم که نمیتونم خیلی کارا رو به صرف صوابی که داره انجام بدم... و میدونم که از نظر تو

همین حالا که داشتم می نوشتم ایمیلت رسید...

صداتو دوست دارم...

salam... to...shab... ranjavar...mashooghey aalaye man...dar moghabele to... bi kamand... del mikanam...oun ghabl az to... eshghe beyne man o oun kheyli kohnas... age donbale to miam... age... age... bekhatere oune

midoonam... mano bekhatere...

yadame ye bar azat porsidam age khoda bege mano vel kon in karo mikoni... gofti khoda mesle man o to nist ke har vaght ye harfi bezane...

manam bavar kardam chon nemidoonestam khoda ham balade ba kalamat bazi kone...

man donbale to omadam az bikasi, khastam ke to kasam beshi, to ham behem panah dadi, ba harfat... ba sedaghatet... ba hamdardit ba hamdelit va ba... bad shodi hame kasam... chon ba delam kari kardi ke faghat to ro mibine ...hata vaghti leh mishe... hata vaghti bikas o tanha mishe... hata vaghti sargardoone o jesmamo hamrahi nemikone...

bekhatere khodet dooset daram va bekhatere delam... ta vaghti to oun kasi hasti ke man mishnasam va ta vaghti in del to siname... to ham tooshi... MOHSENE MAN... farghi nemikone in del be che roozi biofte...hata age khat khati beshe hata age hezaran bar beshkane... tooye pare parehasham bazam toii...

sedato doost daram hata age faghat rooye kalamet ba man bashe ...

khoda ro doost daram hata age hich vaght rooye kalamesh ham ba man nabashe...

az savab badam miad age manish beheshte bedoone to bashe...

 

از بهشت که بیرون آمد داراییش فقط یک سیب بود و مکافات این وسوسه

هبوط بود.فرشته ها گفتند:تو بی بهشت میمیری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.و انسان گفت:اما من به خود ظلم کرده ام و زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین میخواهد پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت برو بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت میرساند.از زمین میگذرد.از زمینی آکنده از شر و خیر.از حق و باطل.از خطا و صواب.و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت.وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمیتوانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.میترسید و مردد بود.و آنوقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.خدا گفت:حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.رنج و نبرد و صبوری را.واین آغاز انسان بود.

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 0:37 | لینک  | 

 

بهم گفته بودی شب یلدا اینجا میمونی ولی راستش دلم میخواست به خودم وعده وعید ندم نه اینکه نتونی بمونی... ولی شد... و چقدر قشنگ...

تا امروز بعد از ظهر با هم بودیم میتونم بگم تمام لحظه هاش عاشقانه گذشت وقتی رفتی بهم زنگ زدی و یه شعر قشنگ از حافظ رو برام خوندی مثل همیشه حافظ هم با تو بود و یا بهتره بگم با ما... بهت گفتم دوست دارم... گفتی منم دوست دارم... گفتم... گفتي...

دلم میخواد همیشه همینطوری با تمام قلبم عاشقت باشم و از خدا میخوام تا وقتی که تو هم همین احساس رو بهم داری ما رو در کنار هم نگه داره...

نوشته شده توسط angel در ساعت 22:51 | لینک  |