گاهي اوقات كه آدما تنهان شعرهاي حافظ همدم خوبيه...

شاید اگه بگم امروز خیلی تنها بودم ... اگه بگم احساس بی کسی بدجوری اذیتم کرد... اگه بگم سردرگم بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم... ندونی چی میگم...
دلم برات تنگ شده انقدر زیاد که دو شبه مثل قدیما شدم خوابم نمیبره ... خدا میدونه تا صبح چند بار بیدار میشم تا ببینم صبح شده یا نه؟ انقدر از بابا پرسیدم صبح شده که صبح میگفت اینم صبح که دنبالش میگشتی...
از حافظ خواستم بهت بگه دوست دارم... بهت بگه دلتنگتم... بهت بگه ...

عزیزترینم ...
وقتی میام سراغ این وب لاگ وقتی شروع می کنم به نوشتن و وقتی از نوشتن بازمی ایستم تنها و تنها چیزی که تو ذهنمه اسم تو و یاد تو و خاطراتته...
همیشه عادت دارم خودم بارها این نوشته ها رو بخونم و برام جالبه که وقتی میخونم انگار نمیدونم بعدش چی نوشتم... با بعضی هاش لبخند می زنم و به وجد میام و با بعضی هاش اشک تو چشام جمع می شه و دلم میگیره... انگار دارم دست نوشته های تو رو می خونم... انگار تو برام می نویسی... ولی گاهی اوقات نمیتونم با حس خودم کنار بیام... انگار خودمو نمیشناسم... انگار دلم میخواد از یه چیزایی فرار کنم... چشامو ببندم... گوشامو بگیرم... رو احساسم سرپوش بذارم ...
نمیدونم چرا این بار که رفتی سفر با همیشه حالم فرق داره ... هنوز گیجم ... هنوز نمیدونم چرا ... نمیدونم حرفهایی که زدم واقعا همونهایی بود که میخواستم بگم! چون خودمم نمیدونستم چمه... فقط احساس خوبی نداشتم...

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی زدورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها،زابرها،بلورها
مراببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان،به بی کران،به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
به لای لای گرم تو
لبا لب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود.
فروتر و فراتر از تو بودنم تفاوتي نمي كند
گرم نگه نمي كني ... شكايتي نمي كنم
براي من نيامدی... كنار من نبوده اي
اگر چه يار من نه اي ... پر از توام
كنار تو نبودنم تفاوتي نمي كند... تفاوتی نمی کند
درسته که رفتی سفر ولی اینبار کمتر از همیشه دلتنگی میکنم...
بچه ها بوی تو رو میدن...
الان آروم خوابیدن کنار هم انگار همیشه کنار هم بودیم ...
دوسشون دارم چون تمام حرکاتشون حتی نفسشون تو رو یادم میاره...
امیدوارم کارها اونجا خوب پیش بره و بهت خوش بگذره.
منتظرتم... مثل همیشه... برای همیشه...
یادمه میگفتی حالا حالا ها وقت داریم ... برای با هم بودن... برای گفتن ... برای شنیدن... برای یکی شدن... برای عاشق موندن... ولی رفتار من طوریه که انگار هر روز آخرین باره که تو رو می بینم... تو رو دارم... و میتونم با تو باشم...
