
فقط تو میتونی آرومم کنی... فقط تو...
شاید باز شرایط تغییر کنه... انگار کزاز گرفتم... حتی عضلاتم از حالت انقباض خارج نمیشه چه برسه به افکار و احساسم...
خدایا ... فقط تو میدونی که چقدر دوسش دارم... نمیدونم... شاید خودشم هم بدونه... پس چرا... چرا... چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کمکم میکنی مگه نه؟ کمکم کن... خواهش میکنم... به کمکت نیاز دارم... خدایا کمکم کن... خیلی خستم... میدونم بیشتر از لیاقتم بهم کمک کردی... بیشتر از اون حدی که قدرتو دونستم بهم لطف کردی... بزار بفهمم این عذابا چیه؟ اشتباه کردم؟ منو از این بلاتکلیفی نجات بده...
حكايت غريبي شده حكايت من و تو... ديروز اينجا نبودي ولي هنوز عطر تنت فضاي خونه رو پركرده ...میبینمت... حست میکنم ... و حسرت میخورم چرا وقتی کنارمی نمیتونم زمانو نگه دارم... چرا وقتی با منی کمتر می بینمت... درست مثل اينكه از دور به تماشاي منظره ي شهري نشسته باشم كه مدتها توش زندگي كردم ولي به اين وضوح نديدمش...
ديشب كه از كلاس برميگشتم ناخودآگاه هوس خوندن يه كتاب زد به سرم رفتم خريدم و تا ديروقت نشستم خوندمش دلم نميخواست تموم بشه... وقتي ميخوندم هر جمله قشنگي كه تو كتاب بود تو رو يادم مي آورد و از هر كلمه اي كه به اوج لذت مي رسيدم تو رو توش ميديدم... بعد از اينكه تموم شد با خودم گفتم دنبال چي ميگردي؟ يعني تو كتابا هم ميخواي يه نشونه ازش پيدا كني؟ يه چيزي كه تجسم زيبائيهاي اين عشق باشه... يه چيزي كه بهت بگه درسته... يه چيزي كه باورهاتو دوباره بهت بباورونه...يه چيزي كه بهت بگه واقعيه... ولي نه شك نميكنم ... چون ديگه براي هميشه ديدنت لازم نيست چشامو بهت بدوزم و براي هميشه شنيدنت لازم نيست بهت گوش بسپارم ... مثل يه موسيقي دلنشين در وجودم جريان داري... حست ميكنم ... وقتي كه يادت روحمو نوازش ميده...
دوست دارم ... دلم برات تنگ شده... تو رو خدا زودتر بیا... میدونی که بی تو خیلی تنهام...
آمدن این فال خیلی جالبه ...بدجوری دلم هوای همصحبتی حافظ و کرده بود وقتی ازش خواستم باهام حرف بزنه یه غزل اومد که بیشتر دلم گرفت گفتم همینه که هست بذارمش رو وبلاگ تا حافظ هم یادش بمونه که امشب با ما سر یاری نداشت ... برگشتم تو سایت که کپی کنم فایلو که تو بهم زنگ زدی ... گفتی وقتی میرم ولی یه حرفهایی نزده و نشنیده باقی میمونه تا خونه با خودم حرف میزنم ... گفتم زیادم بد نیست از تنهایی در میای درست مثل من که تقریبا تو تنهائیهام کارم همینه...گفتی فکر کنم هردومون به یه روانپزشک احتیاج داریم ... گفتم آره... امروز وقتی میخواستم برم کلاس بارون تندی میبارید خلاصه حسابی تا اونجا خیس شدم ولی بارش بارون اذیتم نمیکرد فقط میگفتم آروم تر ببار... آروم تر... برگشتنه بارون خیلی کم شده بود ... آروم گرفته بود... کلی تو خیابون قدم زدم تا حالم جا اومد یه جورایی به این کار عادت دارم خیلی وقتها مسیر خونه تا دانشگاه یا بالعکسشو همینطوری رفتم و اومدم و دونه های سبک بارون هیچوقت به اندازه سنگینی چتری که تو دستام بسته می موند و خدشه ای که رو قلبم ... ملموس نبودن...
خلاصه تلفن که تموم شد برگشتم که فایلو تو این صفحه بیارم گفتم بزار یه بار دیگه کپی کنم مجدد صفحه رو کپی کردم وقتی برگشتم تو این صفحه و کپی رو آوردم اول متوجه نشدم که غزلی که کپی کرده بودم این نبود ولی همینکه شروع کردم به نوشتن نگام افتاد بهش دیدم این که اون نیست گیج شده بودم ... نمیدونستم چرا این اتفاق افتاد معمولا باید حتما برای آوردن فال جدید به صفحه اصلی برگشت و دوباره رو دکمه فال کلیک کرد تا فال جدید بیاد ... شاید موضوع خارق العاده ای نباشه ولی برای من جالب بود که این یکی دقیقا عکس فال قبلی بود... میدونم غیرواقعی به نظر میاد ولی مطمئنم اثر حرف زدن با تو انقدر رو من زیاده که قدرت داره هرکاری بکنه ... با خودم گفتم یعنی من حالم خوب نبود به نظرم رسیده که فال قبلی این نبود دوباره خوندمش ولی واقعا عوض شده بود... مثل دل من که صدای دوستت دارمهای تو زیر و روش کرده بود و دیگه یادش رفته بود چرا...

ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم... ميخوام صداتو بشنوم...
ميخوام صداتو بشنوم...............................................
میگن شبهای احیا باید قرآن سر گذاشت...میگن احیا یعنی شب زنده داری... باید تا سحر نخوابید... ولی بعضی ها پیدا میشن که این قراردادها رو میشکن... بجای قرآن سرگذاشتن قرآنو تو دلشون میذارن اونم نه شبهای احیا بلکه تمام عمرشون... توی تمام لحظات زندگیشون... بعضی ها هم پیدا میشن که از دیدن لحظه های قشنگ دلدادگی این آدما با خدای خودشون بجای بیدار موندن تا سحر ساعتها اشک می ریزن و بازم بغض رهاشون نمیکنه...
امشب احیای من و تو بجای دعا پر از عشق بود... موقع رفتنت پا نشدم تا اشکامو نبینی دلم میخواست بهت بگم تو رو خدا تا صبح پیشم بمون اگه بری دیگه خوابم نمیبره ولی میدونستم که باید بری...هر بار که از پیشم میری بیشتر از روز قبل برات دلتنگ می شم... با این همه دلتنگی چه کنم؟ انگار خدا در مقابل لحظات قشنگی که با تو میگذرونم بلافاصله از من خمس و ذکاتشو میگیره... هر چقدر لحظه های عاشقانه تری رو با تو دارم وقتی نیستی بیشتر دلم بهونتو میگره...
دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارهای سنگی
فاصله یک عمر میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
توعین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هردودستم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من
نیمه شب از خوابم پامیشم
نیستی پیشم نیستی پیشم
بازدیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدااز من خالی میشم
همصدابابی بالی میشم
گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من
http://www.7sang.org/weekly/yr3/no2/voice/7sang3-2-rezasadeghi-boghzetarane.rm
بهت نياز دارم... تنهام نذار... بذار بهت تکيه کنم... بزار باورم بشه شونه هات مال دلتنگيهاي منه... بذار تو نگاه مهربونت از نامهربونيها خودمو قايم کنم... بذار تو دستاي گرمت دلسرديها رو فراموش کنم... بذار تو قلب مهربونت خودمو گم کنم... بذار در تو من رو فراموش کنم... ميخوام دوسم داشته باشي... ميخوام دوست داشته باشم ... تا هميشه... به مهربونيهای بی شائبت عادتم دادی محبتتو از من دريغ نکن ... ميخوام باور کنم کج خلقي هامو از ياد مي بري... انگار فقط تو رو دارم که تمام فشارهايي که به روح و جانم وارد ميشه بهش برگردونم و خودمو راحت کنم هر چند دچار عذاب بزرگتري ميشم که از رنجوندن روح لطيف تو ناشي ميشه...
مهربونم بمون... همه ي تلاش خودمو ميکنم تا توي لحظه هاي ديگه اي جبران کنم... نميدونم چرا انقدر زودرنج شدم... نميدونم چرا کم ظرفيت شدم... امروز از چيزايي اذيت شدم که شايد خيلي عادي و معموليه... گاهي سعي کردم برات اداي آدماي محکم و مستقل رو دربيارم ولي توي اين لحظه هاي کوچيک مي فهمم که خيلي از دنياي واقعي زندگي دور نگه داشته بودن منو...
ميدونم ميگذره ... اين روزا ميگذره... گرچه انقدر لحظه هاي شيرين و بيادموندني توي همين روزا با تو دارم که دلم نمياد بگذره ولي بقول تو انقدر که خدا به ما لطف کرده و لحظه ها و روزهاي بهتر و قشنگتري رو برامون فراهم کرده پر رو شديم... ايمان دارم که روزاي بهتري در انتظارمونه... آرزو ميکنم خدا وجود تو رو از من نگيره و حضور خودشو از هردمون...
دارم ميرم يه جايي که فکر کردن بهش آزارم ميده ... ميرم ولي قلبمو تو خونه تو جا ميذارم و ميرم...
می بوسمت
1/8/84
سفر
گفتن از سفری که تمام لحظه هاش پر از عطر تو و بوی عشق بود کمی سخته... روزایی که مال تو بودن و تو رو داشتن قشنگ ترین معناش بود و شبایی که حضور گرمت پرش میکرد نه خیالت... انگار شبا کوتاه شده بود (یاد اون لحظه ها تو این شبا که نیستی اشکمو درمیاره... میدونستم هر وقت بخوام ازش بنویسم برام آسون نیست ولی تو خواستی که نوشته بشه)...
دقیقا شنبه ۱۰.۶.... ساعت ۴ به طرف فرودگاه امام حرکت کردیم به موقع رسیدم و بعد از تحویل مدارک ... خوندن نماز و خوردن یه چای و شیرینی سوار هواپیما شدیم توی راه تو کنارم ننشستی منم تا اونجا تقریبا خواب بودم وقتی رسیدیم اولین چیزی که حس کردم گرمای بیش از حد هوا بود یه تاکسی گرفتیم و ازش خواستیم ما رو ببره به آدرس یه هتل آپارتمان مثل همیشه از همون ابتدای سفر خدا ما رو از لطف خودش بی نصیب نذاشت و دقیقا اولین هتلی که رفتیم یه سوئیت خیلی مناسب گیر آوردیم بلافاصله بعد از اینکه ساکامونو گذاشتیم رفتیم بیرون با وجودیکه تا حالا از ایران خارج نشده بودم ولی احساس غریبگی نداشتم یا بهتره بگم کسی به ما یادآوری نمیکرد که اونجا غریبه ایم... توی نگاه اول تقریبا میشه گفت تمام شهر مثل یه مرکز خرید بزرگ بود که هرجاش میرفتی مردم در حال خرید بودن و شاید ما هم از بقیه مستثنی نبودیم البته با یه مقدار وسواس بیشتر... ظهر برگشتیم هتل برای ناهار و بعد ازظهر کمی استراحت و دوباره رفتن به یه مرکز خرید دیگه... و شب هم بیرون شام خوردیم و تقریبا دیروقت برگشتیم هتل...اولین شبی بود که بی دغدغه و آروم کنارت خوابیدم میدونستم دیگه خورشید هم نمیتونه با طلوع کردن تو رو از من بگیره ...صبح با نفسای تو از خواب بیدار شدم بعد از اینکه صبحانه خوردیم کار دیروز تکرار شد البته این بار رفتیم یه مرکز خرید که کمی با مرکز شهر فاصله داشت ولی خیلی قشنگ و بزرگ بود شام هم رفتیم مک دونالد که مثل خیلی چیزای دیگه برای من اولین تجربه بود... شب رفتیم کنار دریا... نمیتونم بگم چه احساسی داشتم وقتی توی دریا بغلم کرده بودی یه سبکی خاص شاید اگه یادآوریهای تو نبود دلم میخواست تا ته دریا شنا کنم ... با تو بودن ترس از نبودن رو برام بی معنی کرده بود... بعد برگشتیم تو ساحل و زیر سقف آسمون دراز کشیدم ... یاد بچگی هام افتادم که آسمونو قسمت می کردیم و هر کی سهم ستاره های خودشو می شمرد خیلی وقت بود که بزرگ شده بودم و فهمیده بودم نمیشه آسمونو قسمت کرد ولی اون شب انگار همه ی آسمون با همه ی ستاره هاش مال من و تو بود ... تو یه شعر قشنگو زمزمه میکردی و من پاهاتو زیر شنهای ساحل قایم میکردم تا نتونی بری و برای همیشه مال من بشی... آخر شب برگشتیم هتل و باز یه شب فراموش نشدنیه دیگه با تو...
صبح بعد از اینکه صبحانه خوردیم رفتیم بیرون بازم قدم زدنهای طولانی توی مراکز خریدی که بعضی هاش واقعا جالب و دیدنی بودن... البته برای خریدن یه اسباب بازی برای ... یه جایی هم رفتیم که تقریبا مثل بازار خودمون شلوغ و نامرتب بود... برای ناهار رفتیم هتل بعد از ناهار تو رفتی کافی نت و وقتی برگشتی خلاصه یه اتفاقاتی افتاد که یه جورایی... نمیدونم بهتره از این قسمتش چیزی ننویسم چون شب چندان خوبی نبود... فقط رفتیم فرودگاه بدرقه ... و برگشتیم هتل..........................
صبح چند تا کار جدی داشتی که باید انجام میشد برای اینکه بفهمیم چرا کارتت بلاک شده رفتیم بانک که البته جواب قانع کننده ای نگرفتیم بعد هم برای افتتاح یه حساب دیگه ... خلاصه مابقی کار به فردا موکول شد و ظهر برگشتیم هتل... تقريبا همون جا بود كه ماجراي اون دو تا دختر روس يه كمي تنوع داد به برنامه هر روزمون نميدونم نوشتن ازش جايي توي اين خاطرات داره يا نه ولي بهرحال قسمتي از سفر بود ... بخشي از قصه ي با تو بودن...جایی بود که حس کردم بیشتر باید دوستت باشم تا ... همیشه با خودم گفته بودم هر نقشی رو که تو بخوای و من توانائیشو داشته باشم برات بازی میکنم حتی اگه آسون نباشه... میخوام توی همه ی لحظه ها باهات باشم مثل یه دوست یه رفیق یه همکار یه همراه یه همدل و یه هم... بهرحال بخاطر اونا برنامه ريزي كرديم بريم ديدن هتل الجميره ولي وقتي حاضر شديم و رفتيم پائين مسخره ها نيومدن و ما خودمون رفتيم... البته نه خود هتل يه مركزي در مجاورت هتل كه اسمش مدينة الجميره بود... بناي خيلي قشنگي بود ولي فقط تونستيم از يه قسمت كوچيكش ديدن كنيم ... بعد از اون رفتيم شام خورديم و برگشتيم هتل... فردا صبح توي رستوران ديديمشون ولي نتيجه اي كه پیش بینی کرده بودیم محقق نشد خلاصه قیدشونو زدیم و حاضر شديم رفتيم بانك براي بازكردن حساب و تقريبا همه چيز خوب پيش رفت موفق شديم حساب رو باز كنيم بعد برگشتيم هتل ناهار خورديم و رفتيم وايلدوادي... حيف كه زمان زيادي براي اونجا موندن نداشتيم... انقدر قشنگ و جالب بود كه نميدونم با چه الفاظي تفسيرش كنم... اونجا بیشتر از هر قسمت این سفر احساس کردم مردم نقابی به چهره ندارن... همه شده بودن بچه هایی که دلشون میخواست بچگی کنن و هیجاناتشونو تخلیه کنن ساعتهایی رو که اونجا گذروندیم جزء قشنگ ترین لحظه های این سفر بود دو تا عکس یادگاری هم گرفتیم که تقریبا تنها عکسایی بود که تو این سفر گرفتیم نگران نگه داشتن لحظه ها نبودیم انگار قرار بود لحظه ها یه جور دیگه ای ثبت بشن درست مثل همه چیزای دیگه این سفر که با قوائد معمول فرق داشتند...عصر برگشتیم هتل من شروع کردم به بستن ساکها تو هم رفتی کافی نت البته یه قرار هم توی هتل داشتی که بعد از اون با هم رفتیم بیرون چند تا خرید جزئی مونده بود که باید انجام میدادیم سر راه رفتیم یه غذاخوری که غذاهای دریایی داشت ما خرچنگ سفارش دادیم ولی جالب اینجا بود که وقتی آورد بلد نبودیم بخوریمش خلاصه کلی باهاش کلنجار رفتیم و دست آخر هم مجبور شدیم بپرسیم ... بعد از اینکه خردیدها تموم شد رفتیم یه جا که بازیهای کامپیوتری داشت و خلاصه بازیگوشیمون گل کرد و رفتیم نشستیم مسابقه دادیم بار اول جفتمون باختیم اما دومین بار تو اول شدی منم دوم مثل همیشه که برای من نفر اولی...برگشتیم هتل تا آخرین شب سفرمون رو به خاطره های قبلی پیوند بزنیم...
صبح بعد از اینکه صبحانه خوردیم مابقی وسایل رو جمع کردیم و آماده شدیم تا بریم فرودگاه... زمان زیادی تا پرواز باقی نمونده بود با عجله ما رو رسوندن ولی به موقع رسیدیم وسایلها رو تحویل دادیم و سوار هواپیما شدیم زمان به سرعت میگذشت ... خیلی زود رسیدم به آسمون تهران... هواپیما با کمی مشکل نشست ... درست مثل قدمهای من که به کندی پیش میرفت ... خوشحال بودم که سفر خوب و بی خطری داشتیم ولی بدجوری باورم شده بود......... نمیتونستم تصور کنم چطوری لحظه های بی تو بودنو از این به بعد بگذرونم... درست مثل اینکه باید یه تکه از بدنمو از خودم جدا میکردم...
وقتی برگشتیم تا چند وقت این بیقراریها ادامه داشت شبها خوابم نمیبرد انگار یه چیزی گم کرده بودم... دلم نمیخواست این چیزا رو بدونی ولی ناخودآگاه بیقراریهامو بهت منتقل میکردم هر وقت میخواستی بری گریم میگرفت ... یه روز بهم گفتی قبلا اینطوری نبودی از وقتی برگشتیم ...
