برام نوشتی وقتی منو فراموش می کنی دلت میگیره ... نوشتی...
میتونم به جر ات بگم از وقتی دلم باهات آشنا شده و بهت انس گرفته نشده که فراموشت کنم... فقط گاهی احساس کردم ازت دورم... توی اون فاصله ها واقعا دلم میگیره... دلم میخواد فاصله ها یی که گاهی بین ما وجود داره انقدر کمرنگ بشن که دیگه حسشون نکنم... دلم میخواد حتی اگه فاصله ای وجود داره دستای من و تو روش پل بزنه... باید اعتراف کنم همیشه از فاصله ها ترسیدم و خواستم با سکوت ازشون فرار کنم ولی تو داری بهم یاد میدی که فقط با کلام میشه فاصله ها رو پرکرد...
؟
احساس میکنم شدم مثل یه حباب... برای اینکه به هم بریزم و بشکنم یه تلنگر کافیه...
راستش دیشب همش دنبال یه بهونه می گشتم که خوشحال باشم... صبح که بیدار شدم هنوز تو این فکر بودم بعد فکر کردم شاید خیلی نباید این بهونه بزرگ و غیرقابل انتظار باشه ... گفتم شاید اگه تو صبح بهم زنگ بزنی همین بشه بهونه که اولین صدایی که شنیدم صدای کسی بوده که خیلی دوستش دارم ولی خب زنگ نزدی ... بعد فکر کردم بهتره یه چیزی از تو سایت بخونم در مورد یه روز خوب... ولی کامپیوتر ... میدونی دیگه نشد خلاصه... جالبه که تصمیم گرفته بودم خوشحال باشم پس دیگه هیچ چیز نمیتونست این روز و خراب کنه ... حاضر شدم اومدم بیرون به نظرم آدما خیلی مرتب و منظم شده بودن با خودم گفتم باید منم لباسمو اتو می زدم امروز ولی خب اینکارو نکرده بودم به خودم اعتماد به نفس دادم و گفتم نه اونقدرا هم نامرتب نیستی... خلاصه تا رسیدم دانشگاه... یادم اومد که خواسته بودی برای ویزات اقدام کنم بهت زنگ زدم تا کپی پاسپورتتو بگیرم به نظرم رسید صدای تو هم از روزای قبل شادتره و این موضوع خیلی خوشحالم کرد خلاصه همین موضوع پاسپورت یه بهونه شد تا چند بار صداتو بشنوم ... یاد اون روزا افتادم که ساعتها با هم تلفنی حرف میزدیم....... میدونی تا این لحظه که دارم این مطالبو می نویسم هیچ اتفاق فوق العاده ای نیافتاده ولی حس میکنم از روزای دیگه سرحال ترم... امیدوارم تو هم روز خوبی داشته باشی...
دوست دارم....... تا همیششششششششششششششششششه.......
برای تو می نویسم... حتی اگه فرصت خوندن نداشته باشی... عادت کردم تو نوشته هام تو رو خطاب قرار بدم شاید چون کسی رو به جز تو ندارم که حرفامو بفهمه... میدونم نخونده نوشته هامو از تو چشام میخونی... میدونم نگفته حرفامو میشنوی... ولی بازم برات می نویسم تا یادم بمونه چه لحظه های قشنگی رو با تو گذروندم... این روزا خیلی پیش اومده که از برخوردایی که با هم داشتیم جا خوردم... نمیدونم من پرتوقع شدم یا ... حتی تحمل یه خدشه کوچیک روی احساسی که نسبت به تو دارم برام سخت و دردآوره... میخوام بنویسم تا یادم بمونه حتی توی این لحظه ها که بعضی از حرفات یا کارات منو رنجونده هیچ وقت احساسی که نسبت به تو داشتم تغییر نکرده... این جور وقتها به خودم میگم چه توقعی داری؟ بعد آروم میشم... بعد یادم میاد کجا بودم... یادم میاد سالها چه حرفایی شنیدم... چه لحظه های سختی رو گذروندم... چقدر آرزو داشتم توی موقعیتی جز اون چیزی که بود باشم...حالا خیلی چیزا تغییر کرده و مهمترین چیز وجود تو توی زندگیمه ... فقط نمیدونم چرا نمیتونم شادتر از این باشم... چرا گاهی اوقات بعضی چیزای کوچیک خیلی اذیتم میکنه ... چرا خیلی چیزا که دیگران رو خوشحال میکنه برام جذابیت نداره ... نمیدونم چرا... فقط دلم میخواد میتونستم شادی های بیشتری داشته باشم تا با تو تقسیم کنم...
دلم می گیره گاهی...
پنجشنبه صبح زود ساعت تقریبا ۵ بود که زنگ زدی همونطوری که قبلا قرار گذاشته بودیم حرکت کردیم. خیلی خوابم میومد شب دیروقت خوابیده بودم ولی تقریبا یکساعت گذشته بود که کم کم خوابم پرید... توی راه از خیلی چیزا صحبت کردیم... گفتی از این به بعد بیشتر میری سفر... گفتی باهام میای؟... گفتی الان بگو باز نری توی وبلاگت بنویسی... میدونی گاهی اوقات که نمیتونستم یه حرفهایی رو بهت بگم فکر میکردم با نوشتن هم خودم راحت میشم هم تو رو با خلوت خودم آشناتر میکنم ولی حالا که نمیخوای بنویسم دیگه اینکارو نمیکنم در عوض سعی میکنم بیشتر باهات حرف بزنم... شاید اینطوری عادت کنم دیگه حرفامو تو دلم نگه ندارم ... شایدم...
بهرحال خیلی روز خوبی بود کارها هم به خوبی پیش رفت و بعد از ناهار به سمت تهران برگشتیم... تا حالا با هم انقدر از تهران دور نشده بودیم. میشه گفت اولین سفرمون بود. شب که برگشتیم موندی پیشم ... شبهایی که تو می مونی خیلی برام جالب و فراموش نشدنیه این سومین شبی بود که با تو گذروندم و پرخاطره ترینش...
