
دیشب یه خوابی دیدم که خیلی اذیتم کرد وقتی که با استرس از خواب بیدار شدم نمیدونستم چی میشه ففط یه نگرانی مبهم تو دلم بود. تا اینکه تو زنگ زدی و صحبت کردن باهات همه ی نگرانیهامو از یادم برد گرچه بهت گفتم با من خداحافظی نکردی رفتی سفر... چون راستش اون روز که رفتی خیلی تعجب کردم گفته بودی می ریم خونه بعد می ری...منتظر بودم... ولی خوب دیگه آدمای مهم که کارای مهم زیادی دارن گاهی بدقولی میکنن... البته میدونم دست خودشون نیست تقصیر این کاراست که انقدر مهم و بزرگن که جلو دید رو میگیرن اونوقت آدمها و کارهای غیرضروری تر از قلم می افتن... همیشه صحبت کردن از چیزایی که خوشحالم میکنه برام راحت تره و معمولا وقتی می تونم از مسائل دیگه صحبت کنم که اثر منفی اون مسئله تو دلم از بین رفته باشه و چون قول دادم به خودم که تلاش کنم حرفامو تو دلم نگه ندارم این حرفو بهت گفتم... میدونی که دوست دارم مگه نه؟ گاهی تو این جور موقعیتها که قرار میگیرم فکر میکنم خیلی خودخواه شدم چون همیشه شعار میدادم اگه کسی رو دوست داشتی نباید ازش توقع داشته باشی بخاطر تو... بخاطر تو... باید تو بخاطر اون... ولی گاهی فکر میکنم فقط یه شعاره و عمل کردن بهش خیلی سخته...
به هر حال خیلی دوست دارم... امیدوارم به خودت و خونوادت خیلی خوش گذشته باشه... میدونم خیلی خسته شده بودی و واقعا چند روز استراحت لازم بود...
دلم برات تنگ شده... یاد حرف مهناز افتادم که میگفت کدومتون بیشتر دلتنگ میشین ولی توی این جور وقتها فقط میشه گفت خیلی زیاد ... یه عالمه... انقدر که فکر کردن بهت اشک میاره تو چشام...
میدونم این روزا خیلی گرفتاری... لازم نیست بگی چون انقدرمی شناسمت که بتونم حالتهای مختلفتو تشخیص بدم و میدونم که واکنش آدما توی لحظات مختلف فرق داره ...من دوستت دارم توی هر حالی که باشی... توی هر شرایطی که قرار بگیری... شاید نتونم علیرغم اون چیزی که میخوام برات کاری انجام بدم... شاید نتونم باری رو از رو دوشت بردارم... ولی میدونی که فکر و دلم همیشه باهاته...میدونم حرفهای منو می فهمی همونطوری که من می فهممت... گاهی که سکوت میکنم ...گاهی که سعی میکنم کمتر بهت زنگ بزنم... کمتر سراغتو بگیرم... فقط بخاطر اینه که هنوز میترسم با حضورم توی لحظه های نابجا خلوتتو بهم بزنم... نمیخوام وقتی کاری از دستم برنمیاد دست و پا گیرت باشم. میخوام همیشه کنارت باشم ... آروم... نزدیک... و هر وقت تو بخوای...
دیروز وقتی دیدمش نمیتونم بگم چه حسی داشتم... انگار بارها و بارها دیده بودمش... در عین حال که رفتارش خیلی جالب بود ولی هیچ چیزش برام غریب نبود... از اون بچه هاست که میشه باهاش از هر دری صحبت کرد... خودش فکر میکنه فرقش با تو اینه که تو واقعگرایی ولی خودش تخیلات رو دوست داره ولی نمیدونه که دقیقا داره پا جای پای تو میذاره... می گفت تو از جنگ بدت میاد ولی خودش جنگ رو دوست داره ولی وقتی ازش پرسیدم چرا از جنگ خوشش میاد گفت چون تو جنگ قهرمان هست... وقتی بزرگتر بشه می فهمه که دیدگاه تو در مورد قهرمانهای واقعی چقدر به ذهنیت اون از قهرمانهای تخیلیش نزدیکه...
به هر حال تنها چیزی که تو این چند ساعتی که باهاش بود حس نکردم غریبگی بود. بوی آشنای تو رو میداد.
هیچوقت برای گفتن پیش قدم نبودم... همیشه یه چیزایی رو فقط تو دلم نگه میداشتم... نمیدونم چرا... شاید به این خاطر بوده که فکر میکردم هیچ کسی جز خودم اون حرفها رو نمیفهمه... شایدم گاهی از گفتن بعضی چیزا خجالت کشیدم یا فکر کردم گفتنش آدمو خورد میکنه ... بهرحال عادتیه که مونده... حالا که تو هستی حالا که انقدر به من نزدیکی حالا که میدونم همه ی حرفهای منو می فهمی نمیدونم چرا بازم گاهی نمیتونم حرف بزنم...یا نمیخوام ... نمیخوام بخاطر چیزای کوچیکی که منو میرنجونه ناراحتت کنم گرچه میدونم نگفتن هم یه جورایی شاید اذیتت کنه... ولی بعضی چیزا که پیش میاد و منو اذیت میکنه انقدر جزئیه که بازگو کردنش برام سخته... همیشه میگم انقدر مهم نیست که بگی... مهم نیست... فراموش میکنی... ارزش بازگو کردن نداره... میدونم شادیها و ناراحتیهام با خیلیها فرق داره ... خیلی چیزا که باعث شادی مردمه منو خوشحال نمیکنه... و خیلی از دلمشغولیهای دیگران رو ندارم... شاید دلم برای فروریختن به یه نگاه بند باشه و چشام برای اشک ریختن به یه حرف... ولی این نگاه انقدر نامحسوس و این حرف انقدر جزئیه که نمیتونم بازگو کنم... هر چند دلم میخواد تو از جزئیات قلبم باخبر باشی... اونروز داشتیم می رفتیم گوشی بخری توی راه رو پل حافظ بودیم انقدر باهیجان شروع کردن به حرف زدن که تو جا خوردی و ترسیدی گفتی چرا داد میزنی ... دیگه نگفتم حرفمو چون دیدم خیلی مسخرس که آدم بخاطر یه حرف بی اهمیت اینجوری به هیجان بیاد ... خیلی تلاش می کنم این عادت لعنتی رو کنار بزارم باورکن خیلی زیاد... شاید بیشتر بخاطر خودم ... میدونم حرفهایی که خورده میشه و گفته نمیشه هر چند کوچیک و بی اهمیت ... آدما رو از هم دور میکنه با همه ی وجودم تجربش کردم و نمیخوام این اتفاق بین ما بیافته... هیچوقت کسی رو به اندازه تو دوست نداشتم...
رونق عهد شباب است دگر بستان را |
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی |
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را |
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش |
خاکروب در ميخانه کنم مژگان را |
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان |
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
ترسم اين قوم که بر دردکشان میخندند |
در سر کار خرابات کنند ايمان را |
يار مردان خدا باش که در کشتی نوح |
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
برو از خانه گردون به در و نان مطلب |
کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است |
گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را |
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد |
وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی |
دام تزوير مکن چون دگران قرآن را |
تعبير فال :
|
شما آدم بيآزاري بودهايد، بار ديگر زندگي بر وفق مراد شما ميگردد و شما بايد قدرش را بدانيد و از آن به خوبي بهرهمند شويد. به دنبال مال دنيا و تجمل مباش، چون خودش به طرف تو ميآيد. با گذشته تاريك خداحافظي كن و از مردم دوري مكن.
رفتم تو سایتی که فال حافظ می گرفت وقتی میخواستم نیت کنم فقط گفتم باهام حرف بزن از هر چی خودت خواستی و این شعر اومد. |
نوشتی: اگه به هم قول بدیم اینو یادمون نره که هر چی دلمون خواست و شد ، خدا خواسته ... لطف خدا همیشه شامل حالمون میشه ...
تو بهم یاد دادی که اینو ببینم... که حس کنم... حضور خدا رو توی تمام لحظه ها... منم شاگرد بی استعدادی نیستم سعی می کنم یادم نره... میخوام که یادم نره چون به لطف او و حضور عشق تو توی قلبم نیاز دارم...برای همیشه نه فقط یک شب...
دلم میخواد بهت بگم دوست دارم... دلم میخواد از خوشی داشتن تو سرمست بشم... دلم میخواد تمام نداشته هامو در وجود تو جستجو کنم و تمام داشته هامو به تو ببخشم... دلم میخواد باور کنم خدا هیچوقت منو بی تو نمیذاره...دلم میخواد توی تمام لحظه های با تو بودن٬ از دیدن برق خوشی تو ی چشات لذت ببرم و فریاد بزنم دوست دارم... خیلی زیاد...باهات میمونم تا وقتی بخوای ... با من بمون تا همیشه...
"اغلب دوست داشتن آسان تر از دوست داشته شدن است. پذیرفتن کمک و پشتیبانی دیگران را دشوار می یابیم. تلاش های ما برای مستقل جلوه کردن٬ دیگران را از فرصت تجلی بخشیدن به عشق شان محروم می کند. والدین بسیاری به هنگام پیری٬ فرزندان شان را از دریافت همان عاطفه و حمایتی که در کودکی دریافت می کردند٬ محروم می کنند. بسیاری از همسران به هنگام بلا خجالت می کشند از همسر خود کمک بخواهند. بدین ترتیب آب های عشق نمی گسترند. باید حرکت محبت آمیز دیگری را بپذیرید باید بگذارید دیگران به شما کمک کنند به شما نیروی حرکت بدهند. اگر این عشق را با خلوص و فروتنی بپذیرید٬ می فهمید که عشق نه دادن است و نه گرفتن... شراکت است." پائولو کوئلیو
