گاهی اوقات برای دعا کردن به درگاه خدا احتیاج به هیچ دعای از پیش تعیین شده ای ندارم تو دلم دعا می کنم ... با الفاظ خودم... ولی از وقتی تو رو شناختم و انس و الفت تو رو با قرآن دیدم و البته اثرشو حتی توی زندگی خودم خیلی وقتها پیش اومده که خوندن این دعاها آرومم میکنه...
امروز صبح که بیدار شدم دلم میخواست برات دعا کنم... ولی الفاظ خودم راضیم نکرد ترجیح دادم آیت الکرسی و ... بخونم. هر بار که می خوندم آروم تر می شدم تا اینکه زنگ زدی و گفتی تقریبا مشکل حل شده. میدونم روال طبیعی کار طی شده شاید من داشتم خودمو آروم میکردم تا دعا برای تو... ولی هر چی که هست خوشحالم که ازت چیزایی رو یاد گرفتم که شاید فقط به درد کاهش اضطرابهای خودم بخوره...ولی حال قشنگیه که آدم فکر کنه حرفاش داره به گوش خدا میرسه حتی اگه بدونی باید حالا حالاها تو صف منتظران باقی بمونی تا نوبت پاسخ دادن به خواسته های تو فرا برسه...
"How many friends have you?"
Why 10 or 20 friends have I,
And named off just a few...
The old man rose quite slow with effort
And sadly shook his head
"A lucky child you are
To have so many friends," he said
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
But think of what you're saying
There is so much you do not know
A friend is just not someone
To whom you say "Hello"
A friends a tender shoulder
On which to softly cry
A well to pour your troubles down
And raise your spirits high
یک دوست شانه ی محبت آمیزی است
A friend is a hand to pull you up
From darkness and despair...
When all your other "so called" friends
Have helped to put you there

Who can't be moved or bought
A voice to keep your name alive
When others have forgot
But most of all a friend is a heart
A strong and sturdy wall
For from the hearts of friends
There comes the greatest love of all!!!
So think of what I've spoken
For every word is true
And answer once again my child
How many friends have you???
And then he stood and faced me
Awaiting my reply
Softly I answered
"If lucky...... one have "I"
"You!!!!"
When you are alone,
They keep you company.
When you are sad,
They cheer you up.

They have the trust you are looking for.
When you have a problem...
They solve it.
When you need to talk...
They will listen.

And best friends have a love that can't be explained.
|
How great God is just when you expected nothing He gives you the biggest something ![]() when you think life seems so stressful and there's none to care when you feel depressful He's there in your heart to ease the pains and also there with you when it rains ![]() You must be wondering why I'm saying all this It's because God has put my heart at ease by giving me a friend like you that's always there when the day is blue |
||||||
میدونم شکل لحظه ها عوض میشه... میدونم رابطه ها تغییر میکنن... میدونم هیچ چیزی ثابت نمیمونه... حتی احساس آدما ... نمیخوام جلوی هیچ تغییری رو بگیرم... نمیخوام دعا کنم زمان متوقف بشه... نمیخوام آرزو کنم ارتباط ما به همین شکل باقی بمونه... دلم میخواد این رابطه رشد کنه از سکون بیزارم میخوام بالیدن در کنار تو رو تجربه کنم میخوام این ارتباط جاری باشه مهم نیست به کجا منتهی میشه مهم زنده بودن و در لحظه زیستنه... نه شاهد منفعل زندگی بودن... بزار مثل رود جاری ... مثل باد در تکاپو و مثل دریا مواج باشیم... بزار جام همدیگرو لبریز کنیم ولی از یک جام ننوشیم... بزار برای موندن همدیگرو به بند نکشیم... بزار یکی شدن رو در عین رهایی تجربه کنیم...
از وقتی خودمو در وجود تو پیدا کردم حس میکنم هر چقدر بیشتر تو رو بشناسم بیشتر به قسمتهای پنهان وجود خودم راه پیدا میکنم... دلم نمیخواد انقدر خودمو بهت نزدیک کنم که عرصه ی پرواز به تو تنگ بشه و عرصه ی دید به خودم... چراکه با هر بار پریدن تو نیمه وجود من نیز با تو به پرواز درمیاد پس دغدغه ای برای بازنگشتنت ندارم چون هر جا که باشی منو با خودت میبری... همیشه با توام و همیشه با تو میمونم...
داري از سفر برميگردي، وقتي ببينمت خيلي حرفها هست كه بايد بهت بگم... ولي بيشتر از هر چيزي بايد بگم دوست دارم... دلم برات تنگ شده... واسه حرفهات، نگاه هات، نفسات و ...
این عبارت رو توی کتابی که دیشب میخوندم دیدم برام جالب بود انگار همه یه جورایی این "خود" خاموش بزرگتر رو در درون خودشون دارن... چیزی که حسش میکنی ولی نمیتونی بهش عینیت بدی... گاهی اوقات این سایه سنگین رو جدا از خودت میدونی ولی انقدر بهت نزدیکه که نمیتونه بجز "کلی" که تو "جزئی" از اون هستی چیز دیگه ای باشه...
الان که داشتم این مطالبو مینوشتم زنگ زدی... رئیس مآبانه پرسیدی کسی زنگ نزد؟ گفتم نه... دلم میخواست بگم دلم برات تنگ شده... بگم دوست دارم... بگم توی این چند روز که رفتی سفر تازه فهمیدم دور بودن از تو یعنی چی؟ میخواستم بگم ندیدنت برام سخت نیست... کشندس... گرچه با این تلفن نمیشد این حرفها رو گفت ولی شاید اگر هم میشد نمیگفتم... چون این روزا و روزای دیگه ای شبیه به این حقایق زندگیه که من و تو انتخاب کردیم... انگار این دلدادگی با این حواشی عجینه... شاید بهایی باشه برای لحظه های خوب با هم بودن.
دیشب ساعتها بهت فکر کردم... به روزایی که اون اوایل با هم گذروندیم... به تمام لحظه هاش ...تا اینکه بالاخره خوابم برد.
مدت زیادی نیست که ندیدمت از پنجشنبه تا حالا ولی خیلی دلم برات تنگ شده ... دیشب خوابتو دیدم "سرتو گذاشته بودی رو پام و آروم باهام حرف میزدی منم با موهات بازی میکردم" صبح که بیدار شدم حال خوبی داشتم دیگه غصه های دیشب رو دلم سنگینی نمیکرد...
دیشب تا دیروقت داشتم کتاب "سه زن" رو که برام خریدی میخوندم حتی صبح هم عین این بچه مدرسه ای ها یک خط میخوندم و یه نگاه به ساعت میکردم... میدونی چی برام جالبه؟ اینکه کتاب رو بخاطر این میخونم که ببینم تو موقع خوندنش چه حسی داشتی... چی تو این کتاب میتونسته برات جالب باشه و ... خودم خندم میگیره چون تا حالا هیچ کتابی رو جز بخاطر خود کتاب و مطالبش بخاطر چیز دیگه ای نخونده بودم ولی کتابهایی که تو بهم معرفی میکنی یا برام میخری یه جور دیگه س انگار بجای خوندن دلم میخواد بخورمشون ولی طوری که هیچ وقت تموم نشن... همیشه وقتی کتابی رو دست میگرفتم که بخونم عین خوره باید زود تمومش میکردم ولی این کتابا رو دوست دارم ورق بزنم... نوشته هایی که توی اولین صفحه برام مینویسی بارها بخونم... و باز ... نمیدونم این حس تا کی باقی میمونه؟... نمیدونم این مسیر پرشتاب ما رو با خودش به کجا میبره؟... ولی هر چی که هست این حس و این مسیر رو دوست دارم.
|
پرواز را به خاطر بسپار دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست كشيدهي شب ميكشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است
| |
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
كودكی می بینی
رفته از كاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست كجاست؟
..........................................................................................
ظهر برای اولین بار رفتیم آبگوشت خوردیم گرچه زیاد خوشمزه نبود ولی چون با تو بودم خیلی بهم چسبید. بعد هم منو رسوندی دانشگاه. تو راه با هم حرف زدیم یه کم تلخ ولی واقعی بعد از اینکه ازت جدا شدم فقط به یه چیز فکر میکردم من میدونم تو منو دوست داری و با تمام وجودم بهت اطمینان دارم و احتمالا در مورد تو هم باید همینطور باشه پس دیگه جای نگرانی نیست... چون بقیه اش دست ما نیست. اینکه دورنمایی از آینده رو بتونیم تصور کنیم بد نیست ولی تو درست گفتی بهتره در مورد هر چیزی که پیش بیاد همون موقع تصمیم بگیریم...
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هوای خنك استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا "او"
تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
برام سخته نوشتن از لحظه هایی که بی تو میگذرونم و گاهی سخت تره زمانیکه میخوام از احساسی که توی لحظه های با تو بودن داشتم چیزی بنویسم...
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق... رفتم رفتم تا "او"... نمیدونم در این قدمهایی که به سوی تو برمیدارم چقدر بهت نزدیک میشم... یا شایدم دور...
دلم نمیخواست صبح بشه... خیلی آروم بودم کنارت... حضورت یه جور امنیت تو دلم بوجود میاره انگار از هر گزندی مصونم وقتی تو کنارمی... انگار به دریا میرسم ... انگار ... وقتی گفتی هر بار که منو میبینی و لحظه ی خوبی رو با من میگذرونی با خودت میگی شاید آخرین بار باشه... دلم فرو ریخت... چرا من هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم؟ چرا با دیدن تو همه چی رو فراموش میکنم؟ چرا فکر میکنم برای با تو بودن هنوز فرصت دارم؟ چرا فکر میکنم خدا تو رو برای من فرستاده؟ و خیلی چراهای دیگه... به خودم گفتم اگه واقعا اینطوری باشه؟ اگه یه روز همه چی تموم بشه؟ اگه یه روز از خواب بپرم و ببینم یه رویای زودگذر بوده؟ اگه یه روز باز دوباره تنها بشم ... دلم نمیخواست لحظه های خوبی رو که با تو داشتم خراب کنم پس بغضمو خوردم و سرمو گذاشتم رو سینه ات... تو دلم بهت گفتم باشه حتی اگه آخرین بار باشه ارزششو داشت... حتی اگه یه رویا باشه انقدر قشنگه که میتونم یه عمر مزه مزش کنم و فکر کنم واقعی بوده... حتی اگه یه روز باز تنها بشم دیگه فکر تو تنهام نمیذاره ... آرامش دیشبو هرگز فراموش نمیکنم...
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چك چك چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخك در فكر
شیهه پاك حقیقت از دور



