تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

اثر مجتبی فلاحی

         گاهی اوقات برای دعا کردن به درگاه خدا احتیاج به هیچ دعای از پیش تعیین شده ای ندارم تو دلم دعا می کنم ... با الفاظ خودم... ولی از وقتی تو رو شناختم و انس و الفت تو رو با قرآن دیدم و البته اثرشو حتی توی زندگی خودم خیلی وقتها پیش اومده که خوندن این دعاها آرومم میکنه...

امروز صبح که بیدار شدم دلم میخواست برات دعا کنم... ولی الفاظ خودم راضیم نکرد ترجیح دادم آیت الکرسی و ... بخونم. هر بار که می خوندم آروم تر می شدم تا اینکه زنگ زدی و گفتی تقریبا مشکل حل شده. میدونم روال طبیعی کار طی شده شاید من داشتم خودمو آروم میکردم تا دعا برای تو... ولی هر چی که هست خوشحالم که ازت چیزایی رو یاد گرفتم که شاید فقط به درد کاهش اضطرابهای خودم بخوره...ولی حال قشنگیه که آدم فکر کنه حرفاش داره به گوش خدا میرسه حتی اگه بدونی باید حالا حالاها تو صف منتظران باقی بمونی تا نوبت پاسخ دادن به خواسته های تو فرا برسه...

نوشته شده توسط angel در ساعت 13:17 | لینک  | 

The old man  turned to me and asked
"How many friends have you?"
Why 10 or 20 friends have I,
And named off just a few...
 
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید
" چند تا دوست داری؟"
گفتم چرا بگم ۱۰ یا ۲۰ تا...
جواب دادم فقط چند تایی

 

The old man rose quite slow with effort
And sadly shook his head
"A lucky child you are
To have so many friends," he said

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
و در حالیکه سرش را تکان می داد گفت
"تو پسر خوشخبتی هستی که این همه دوست داری"

 

But think of what you're saying
There is so much you do not know
A friend is just not someone
To whom you say "Hello"
 
ولی در مورد آنچه که می گوئی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمیدونی
دوست فقط اون کسی نیست که
" تو بهش سلام می کنی"

 

A friends a tender shoulder
On which to softly cry
A well to pour your troubles down
And raise your spirits high

یک دوست شانه ی محبت آمیزی است
برای زمانهایی که تو به آرامی گریه می کنی
چشمه ای که مشکلاتت را در آن می شوئی
و روحت را در آن صیقل می دهی تا به اوج رسد

 

A friend is a hand to pull you up
From darkness and despair...
When all your other "so called" friends
Have helped to put you there
 
دوست دستی است که تو را ...
از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی که دیگرانی که تو آنها را "دوست" می نامی
سعی دارند تو را به درون آن بکشند

 

A true friend is an ally
Who can't be moved or bought
A voice to keep your name alive
When others have forgot
 
دوست حقیقی کسی است که
نمیتونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو را زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند


 

But most of all a friend is a heart
A strong and sturdy wall
For from the hearts of friends
There comes the greatest love of all!!!
 
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسانها
جایی که عمیق ترین عشقها از آنجا می آید!!!

 

So think of what I've spoken
For every word is true
And answer once again my child
How many friends have you???
 
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟؟؟

 

And then he stood and faced me
Awaiting my reply
Softly I answered
"If lucky...... one have "I"

"You!!!!"
 
سپس ایستاد و مرا نگریست
در انتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
"اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی!!!"
 
 
 A best friend is the shoulder you can cry on.
When you are alone,
They keep you company.
When you are sad,
They cheer you up.
 
بهترین دوست کسی است که شانه هایش را برای گریستن به تو می سپارد
در تنهائیهایت تو را همراهی میکند
و در غمها تو را دلگرم می کند
 


They have the trust you are looking for.
When you have a problem...
They solve it.
When you need to talk...
They will listen.
 
کسی که اعتمادی را که بدنبالش هستی  به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن را حل میکند
و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به تو گوش می سپارد


And best friends have a love that can't be explained.
It's unimaginable!
How great God is
just when you expected nothing
He gives you the biggest something
 
و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیر قابل تصور است
چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری
بزرگترین چیزها را به تو می بخشد 


when you think life seems so stressful
and there's none to care when you feel depressful
He's there in your heart to ease the pains
and also there with you when it rains
 
وقتی که زندگی بسیار پردغدغه به نظر می رسد
و هنگامی که هیچ پناهی در دلتنگیهات نداری
او اینجاست در قلب تو... تا آلامت را تسکین دهد
و اینجاست با تو وقتی که آسمان می گرید
 


You must be wondering why I'm saying all this
It's because God has put my heart at ease
by giving me a friend like you
that's always there when the day is blue
 
شاید متعجبی که چرا این مطالب را به تو می گویم
زیرا با داشتن دوستی مثل تو
خداوند قلب مرا به آرامش رساند
وتا هنگامی که آسمان آبی است همیشه در قلب من می مانی
     
      
نوشته شده توسط angel در ساعت 10:53 | لینک  | 

این روزا لحظات قشنگی رو در کنار تو گذروندم که همش شده خاطراتی که یه جای امن کنج دلم نگهشون میدارم جایی که هیچ زنگاری روشو نگیره ... امروز وقتی از مطب دکتر (بخاطر پات) برمیگشتیم توی راه باز از پدرت برام گفتی و من همینطور که به حرفات گوش میدادم توی دلم آرزو میکردم که ای کاش یه ضبط صوت با خودم داشتم و میتونستم حرفاتو ضبط کنم... از اصول اخلاقی گفتی و از موندن نام نیک... میدونستم نزدیک شدن به روز پدر شاید احساسی رو بهت منتقل میکنه که کسی نتونه درک کنه حتی من که ادعا میکنم میخوام ... دوست داشتم بیشتر ازش بگی گرچه تا همین جا هم تصور واضحی ازش دارم ولی وقتی تو در موردش صحبت میکنی اشتیاقی که تو کلامت وجود داره ناخودآگاه منو به سکوت وامیداره تا تموم اون چیزی که تو قلبته بشنوم و  تمام احساستو لمس کنم شاید اونوقت بتونم بفهمم چه نیروی میتونه انسان رو در عین قدرت متواضع نگه داره و در عین دسترسی به ثروت قانع... و یا اینکه آدم کجای این زندگی باید باشه که بتونه کسانی رو به خودش و به عزیزانش ترجیح بده که نه تنها هیچ نفع مادی براش نداشتن بلکه نهایتا اونو برای همیشه از خانوادش دور کردند کاری که مدتها با اراده ی خودش و بخاطر همون دیگران انجام داده بود ... خوشحالم که میتونم با تمام وجودم چیزایی رو حس کنم که دیگه داشتم به حقیقت وجودیشون شک میکردم گرچه زمانی دلمشغولیه دائمی من بودند ولی وجود افرادی مثل پدرت رو فقط توی یه مدینه ی فاضله ی خیالی میشد تصور کرد... حالا میتونم روز پدر رو بهت تبریک بگم هم بخاطر اینکه میدونم یه بابای مهربونی برای بچه هات و یه مرد مهربون برای همسرت و هم بخاطر پدرت هر چند حضور فیزیکیشو در کنارت نداری ولی خصلتهایی از وجودش در تو هست که میتونه یه عمر جای هزاران پدر رو برات پر کنه گرچه منکر جای خالی و موثرش در کنار تو نیستم ولی میدونم باقی موندن نام نیکش همواره دلگرمی قلب مهربونته...
نوشته شده توسط angel در ساعت 1:10 | لینک  | 

اون چند روزی که نبودی خیلی حرفها تو دلم جمع شده بود که میخواستم به محض اینکه دیدمت برات بگم ولی با سکوت به استقبالت اومدم و انقدر این سکوت طولانی شد که گفتی حرف بزن دلم برای صدات هم تنگ شده... گفتم "دوست دارم" چون کلمه ی دیگه ای تو ذهنم نبود و شاید هم تو قلبم... انگار تمام حرفهایی که فکر میکردم تو دلمه همین یه کلمه بود ولی انقدر عظیم که فکر میکردم تمام قلبمو پر کرده... گفتم دلم نمیخواد این لحظه های خوب تموم بشه... گفتی فکر میکنی تموم میشه؟ گفتم: آره شاید... ولی تو فراموش نمیکنی که من دوست دارم مگه نه؟ گفتی آره...

میدونم شکل لحظه ها عوض میشه... میدونم رابطه ها تغییر میکنن... میدونم هیچ چیزی ثابت نمیمونه... حتی احساس آدما ... نمیخوام جلوی هیچ تغییری رو بگیرم... نمیخوام دعا کنم زمان متوقف بشه... نمیخوام آرزو کنم ارتباط ما به همین شکل باقی بمونه... دلم میخواد این رابطه رشد کنه از سکون بیزارم میخوام بالیدن در کنار تو  رو تجربه کنم میخوام این ارتباط جاری باشه مهم نیست به کجا منتهی میشه مهم زنده بودن و در لحظه زیستنه... نه شاهد منفعل زندگی بودن... بزار مثل رود جاری ... مثل باد در تکاپو و مثل دریا مواج باشیم... بزار جام همدیگرو لبریز کنیم ولی از یک جام ننوشیم... بزار برای موندن همدیگرو به بند نکشیم... بزار یکی شدن رو در عین رهایی تجربه کنیم...

از وقتی خودمو در وجود تو پیدا کردم حس میکنم هر چقدر بیشتر تو رو بشناسم بیشتر به قسمتهای پنهان وجود خودم راه پیدا میکنم... دلم نمیخواد انقدر خودمو بهت نزدیک کنم که عرصه ی پرواز به تو تنگ بشه و عرصه ی دید به خودم... چراکه با هر بار پریدن تو نیمه وجود من نیز با تو به پرواز درمیاد پس دغدغه ای برای بازنگشتنت ندارم چون هر جا که باشی منو با خودت میبری... همیشه با توام و همیشه با تو میمونم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:35 | لینک  | 

داري از سفر برميگردي، وقتي ببينمت خيلي حرفها هست كه بايد بهت بگم... ولي بيشتر از هر چيزي بايد بگم دوست دارم... دلم برات تنگ شده... واسه حرفهات، نگاه هات، نفسات و ...

نوشته شده توسط angel در ساعت 13:5 | لینک  | 

...اما عظیم ترین درد من جسمانی نیست. چیز شگرفی در درونم است. همیشه از آن آگاه بودم و نمی توانم بیرونش بکشم. یک "خود" خاموش بزرگتر است نشسته و یک نفر کوچکتر را در درونم تماشا می کند که هر کاری انجام می دهد...       

این عبارت رو توی کتابی که دیشب میخوندم دیدم برام جالب بود انگار همه یه جورایی این "خود" خاموش بزرگتر رو در درون خودشون دارن... چیزی که حسش میکنی ولی نمیتونی بهش عینیت بدی... گاهی اوقات این سایه سنگین رو جدا از خودت میدونی ولی انقدر بهت نزدیکه که نمیتونه بجز "کلی" که تو "جزئی" از اون هستی چیز دیگه ای باشه...

الان که داشتم این مطالبو مینوشتم زنگ زدی... رئیس مآبانه پرسیدی کسی زنگ نزد؟ گفتم نه... دلم میخواست بگم دلم برات تنگ شده... بگم دوست دارم... بگم  توی این چند روز که رفتی سفر تازه فهمیدم دور بودن از تو یعنی چی؟ میخواستم بگم ندیدنت برام سخت نیست... کشندس... گرچه با این تلفن نمیشد این حرفها رو گفت ولی شاید اگر هم میشد نمیگفتم... چون این روزا و روزای دیگه ای شبیه به این حقایق زندگیه که من و تو انتخاب کردیم... انگار این دلدادگی با این حواشی عجینه... شاید بهایی باشه برای لحظه های خوب با هم بودن.

دیشب ساعتها بهت فکر کردم... به روزایی که اون اوایل با هم گذروندیم... به تمام لحظه هاش ...تا اینکه بالاخره خوابم برد.

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:40 | لینک  | 

برام از حاکمیت عقل گفتی... دارم به این نتیجه میرسم که باید بیشتر بشناسمش... معمولا با احساسم درگیر بودم تا با عقل... شاید دارم عاقلانه رفتار کردنو از تو یاد میگیرم هر چند گاهی برام سخته ولی برای موندن باید به خیلی چیزا خودمو عادت بدم...

مدت زیادی نیست که ندیدمت از پنجشنبه تا حالا ولی خیلی دلم برات تنگ شده ... دیشب خوابتو دیدم "سرتو گذاشته بودی رو پام و آروم باهام حرف میزدی منم با موهات بازی میکردم" صبح که بیدار شدم حال خوبی داشتم دیگه غصه های دیشب رو دلم سنگینی نمیکرد...

دیشب تا دیروقت داشتم کتاب "سه زن" رو که برام خریدی میخوندم حتی صبح هم عین این بچه مدرسه ای ها یک خط میخوندم و یه نگاه به ساعت میکردم... میدونی چی برام جالبه؟ اینکه کتاب رو بخاطر این میخونم که ببینم تو موقع خوندنش چه حسی داشتی... چی تو این کتاب میتونسته برات جالب باشه و ... خودم خندم میگیره چون تا حالا هیچ کتابی رو جز بخاطر خود کتاب و مطالبش بخاطر چیز دیگه ای نخونده بودم ولی کتابهایی که تو بهم معرفی میکنی یا برام میخری یه جور دیگه س انگار بجای خوندن دلم میخواد بخورمشون ولی طوری که هیچ وقت تموم نشن... همیشه وقتی کتابی رو دست میگرفتم که بخونم عین خوره باید زود تمومش میکردم ولی این کتابا رو دوست دارم ورق بزنم... نوشته هایی که توی اولین صفحه برام مینویسی بارها بخونم... و باز ... نمیدونم این حس تا کی باقی میمونه؟... نمیدونم این مسیر پرشتاب ما رو با خودش به کجا میبره؟... ولی هر چی که هست این حس و این مسیر رو دوست دارم.

پرواز را به خاطر بسپارمن سردم است و انگار هيچ‌وقت گرم نخواهم شد

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني است

فروغ

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:13 | لینک  | 

همیشه وقتی از مامانت حرف میزنی یه حس خاصی تو چهرته مثل هیچ وقت دیگه نیستی حتی مثل وقتهایی که از همسرت یا بچه هات حرف میزنی یا شاید از پدرت... از همسرت و بچه هات با محبت حرفت میزنی... از پدرت با غرور ... و از مادرت با عشق... بهم گفتی توی این روز مخصوصا وقتی کسی یادی ازش نمیکنه بیشتر دلت میگیره... تو کلامت جای خالیشو آدم حس میکنه و تو دلت حضور پررنگشو... کاش همه مادرا میتونستن اینطوری احساسشونو به بچه ها منتقل کنن... و کاش همه بچه ها ظرفیت نگهداری عشق مادرانه رو تو قلبشون داشتن...

خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسید سوار
آسمان مكثی كرد
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
كودكی می بینی
رفته از كاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست كجاست؟

..........................................................................................

ظهر برای اولین بار رفتیم آبگوشت خوردیم گرچه زیاد خوشمزه نبود ولی چون با تو بودم خیلی بهم چسبید. بعد هم منو رسوندی دانشگاه. تو راه با هم حرف زدیم یه کم تلخ ولی واقعی بعد از اینکه ازت جدا شدم فقط به یه چیز فکر میکردم من میدونم تو منو دوست داری و با تمام وجودم بهت اطمینان دارم و احتمالا در مورد تو هم باید همینطور باشه پس دیگه جای نگرانی نیست... چون بقیه اش دست ما نیست. اینکه دورنمایی از آینده رو بتونیم تصور کنیم بد نیست ولی تو درست گفتی بهتره در مورد هر چیزی که پیش بیاد همون موقع تصمیم بگیریم...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 8:43 | لینک  | 

من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هوای خنك استغنا
تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا "او"
تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صدای پر تنهایی

برام سخته نوشتن از لحظه هایی که بی تو میگذرونم و گاهی سخت تره زمانیکه میخوام از احساسی که توی لحظه های با تو بودن داشتم چیزی بنویسم...

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق... رفتم رفتم تا "او"... نمیدونم در این قدمهایی که به سوی تو برمیدارم چقدر بهت نزدیک میشم... یا شایدم دور...

دلم نمیخواست صبح بشه... خیلی آروم بودم کنارت... حضورت یه جور امنیت تو دلم بوجود میاره انگار از هر گزندی مصونم وقتی تو کنارمی... انگار به دریا میرسم ... انگار ... وقتی گفتی هر بار که منو میبینی و لحظه ی خوبی رو با من میگذرونی با خودت میگی شاید آخرین بار باشه... دلم فرو ریخت... چرا من هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم؟ چرا با دیدن تو همه چی رو فراموش میکنم؟ چرا فکر میکنم برای با تو بودن هنوز فرصت دارم؟ چرا فکر میکنم خدا تو رو برای من فرستاده؟ و خیلی چراهای دیگه... به خودم گفتم اگه واقعا اینطوری باشه؟ اگه یه روز همه چی تموم بشه؟ اگه یه روز از خواب بپرم و ببینم یه رویای زودگذر بوده؟ اگه یه روز باز دوباره تنها بشم ... دلم نمیخواست لحظه های خوبی رو که با تو داشتم خراب کنم پس بغضمو خوردم و سرمو گذاشتم رو سینه ات... تو دلم بهت گفتم باشه حتی اگه آخرین بار باشه ارزششو داشت... حتی اگه یه رویا باشه انقدر قشنگه که میتونم یه عمر مزه مزش کنم و فکر کنم واقعی بوده... حتی اگه یه روز باز تنها بشم دیگه فکر تو تنهام نمیذاره ... آرامش دیشبو هرگز فراموش نمیکنم...

من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چك چك چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخك در فكر
شیهه پاك حقیقت از دور

نوشته شده توسط angel در ساعت 12:24 | لینک  |