تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

امروز از صبح حالم خوب نبود... دلم نمیخواست از خواب بیدار شم و بیام سرکار خلاصه به هر زحمتی بود بلند شدم و حاضر شدم... تا نزدیک ظهر زنگ نزدی و بیخبر موندن از تو حالمو بدتر کرد تلفنتو جواب نمیدادی حسابی دلم شور افتاده بود گرچه که خودمم زمینه شو داشتم... بهرحال نزدیک ظهر زنگ زدی و گفتی تو جلسه ای بیای بیرون بهم تلفن میزنی... کمی آروم شدم ولی بازم حالم خوب نبود... تا اینکه زنگ زدی... صدات مضطرب بود... گفتی حسنا یه تیکه از گل سرشو قورت داده و حالش بده... نمیدونستم چی بگم... دلم میخواست بهت بگم طوری نیست... نگران نباش... ولی نمیتونستم چون  خودمم نگران شده بودم. ازت خواستم منو بیخبر نذاری گفتی اگه شد باشه... گفتم امیدوارم مشکل خاصی پیش نیاد... شاید باورکردنش سخت باشه ولی از اون لحظه تا حالا که دارم این مطالبو مینویسم نتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم... الان ساعت تقریبا چهاره کلاس هم نرفتم... چندمین باریه که دارم آیت الکرسی رو میخونم... انگار... انگار که نه... حس می کنم واقعا جزئی از وجودم خودمه... دلم میخواست میتونستم اونجا باشم... میدونم توی قلبت بهترین کسی رو داری که همیشه میتونی بهش تکیه کنی و میدونم که خودش کمکت میکنه...

هر   آن   کـه   جانب  اهل  خدا  نـگـه  دارد
خداش   در   همـه  حال  از  بلا  نـگـه  دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
کـه    آشـنا    سخـن    آشـنا    نگـه    دارد
دلا   مـعاش  چنان  کن  که  گر  بلـغزد  پاي
فرشتـه‌ات   بـه   دو   دست  دعا  نگه  دارد
گرت  هواست  که  معشوق نگسـلد پيمان
نـگاه    دار    سر    رشـتـه   تا   نـگـه   دارد
صـبا   بر   آن   سر   زلـف  ار  دل  مرا  بيني
ز   روي   لطـف  بگويش  که  جا  نـگـه  دارد
چو  گفتمش  که  دلم را نگاه دار چه گفـت
ز   دسـت   بنده  چه  خيزد  خدا  نگـه  دارد
سر   و  زر  و  دل  و  جانـم  فداي  آن  ياري
کـه   حـق   صحبـت   مهر   و  وفا  نگه  دارد
غـبار   راه   راهگذارت   کجاست   تا  حافـظ
بـه     يادگار     نـسيم    صـبا    نـگـه    دارد

نوشته شده توسط angel در ساعت 16:3 | لینک  | 

سلام... دلم میخواد برات بنویسم... باهات حرف بزنم... میشنوی حرفامو مگه نه... حتی روزایی مثل دیروز که انگار حرفات تموم شده بود ... گاهی وقتها بنظر نفوذناپذیر میای انگار وقتی باهات حرف میزنم حرفام برمیگرده و میدونم هیچ دلیلی به جز مشغله کاری و دغدغه های خاصی که نسبت به مردم داری وجود نداره که بتونه ظاهرا برای لحظاتی تو رو از من دور کنه... توی این جور وقتها با خودم میگم ای کاش بیشتر از این درگیر کارات بودم اونوقت میتونستی بجای اینکه دنبال کلمه بگردی برام از کارت بگی... شاید هنوز زوده... فقط دلم نمیخواد روزی بیاد که حرفی برای گفتن با من نداشته باشی.

دیشب که وبلاگتو خوندم با خودم گفتم خوبه که لااقل یه چیزایی برای همیشه بینمون مشترک میمونه یه چیزایی که برای هر دومون مهمه مسائلی که فکر آدمو به خودش مشغول میکنه و باعث میشه بخاطر همدردی با یه انسان پاهاش بلرزه و متوقف بشه... دردهایی که همیشه منو زجر داده و حتی اگه نتونستم تسکینی باشم غصه اش روی دلم مونده... شاید این هم بشه یه فصل مشترک که بشه بهش تکیه کرد... یا یه احساس مشترک برای تداوم این همدلی...

حافظ:

ديگر   ز   شاخ   سرو   سهي   بـلـبـل   صـبور
گلبانـگ  زد  که  چشم  بد  از  روي گل به دور
اي   گلبشـکر   آن  که  تويي  پادشاه  حسـن
با     بـلـبـلان    بي‌دل    شيدا    مـکـن    غرور
از    دسـت   غيبـت   تو   شکايت   نمي‌کـنـم
تا     نيسـت    غيبـتي    نـبود    لذت    حـضور
گر  ديگران  به  عيش  و  طرب  خرمـند و شاد
ما     را     غـم     نـگار     بود     مايه     سرور
زاهد   اگر   بـه  حور  و  قـصور  اسـت  اميدوار
ما   را   شرابخانـه   قـصور  اسـت  و  يار  حور
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي
گويد   تو   را   کـه   باده  مـخور  گو  هوالـغـفور
حافـظ  شکايت  از  غم  هجران  چه  مي‌کني
در  هجر  وصل  باشد  و  در  ظلمت اسـت نور

نوشته شده توسط angel در ساعت 8:26 | لینک  | 

امروز جمعه س صبح با بچه ها رفتیم استخر خیلی خوب بود بعد از مدتها با بچه ها توی محیطی غیر از اون خونه ... خیلی برام جالب بود... به اونا هم خوش گذشت خیلی با هم بازی کردیم... بعد که برمیگشیتم بهت زنگ زدم میخواستم با شنیدن صدات شادیمو تکمیل کنم ولی توی موقعیتی بودی که نتونستیم با هم صحبت کنیم ولی همون مسیجی که فرستادی انگار تو اون لحظه حضور داشتی... حس کردم نگران دیشبی پرسیده بودی از دیشب چه خبر... میشه گفت هیچی... انگار سکوت داره جای اتفاقاتی رو میگیره که من انتظارشون رو دارم... نمیدونم میخواد چطوری پیش بره... نمیفهمم ... فقط هر روز که در سکوت میگذره اضطراب من بیشتر میشه... مدتها بود دیگه خوابای پریشون نمیدیدم ولی باز شروع شده... بیخوابیهای شبونه... دلهره هایی که وقتی به طرف خونه برمیگشتم به سراغم میومد... سایه ی سنگینی که همیشه احساسش میکردم... گاهی این اضطرابها خستم میکنه... یه خستگی خاص... دلم میخواد تو عالم خلصه باشم ... دلم میخواد اطرافمو حس نکنم... صداها رو نشنوم... رفت و آمدا رو نبینم... حالتی که خیلی وقتها دچارش بودم... هر وقت یاد تو می افتم میگم یعنی این روزا تموم میشه... وقتی تموم شد انقدر انرژی برام باقی مونده که بتونم ... نه نمیخوام بهش فکر کنم... تو راست میگی... تا اینجاش دست ما نبوده... درسته ما خواستیم ولی یه دست دیگه اجراش کرده... همه چی رو جلو انداخته... همه چیز رو هدایت کرده و انصافا به سمتی که آرزوی ما بوده... پس باید بازم منتظر بود... دلم میخواد به خودم جرات بدم و بگم میتونم تحمل کنم... میتونم... این روزا هم تموم میشه... و وقتی تموم شد من تو رو دارم... برای همیشه... نه فقط توی قلبم بلکه درکنارم... حتی فکر کردن به اون لحظه بهم قوت قلب میده تا امیدمو از دست ندم... 
نوشته شده توسط angel در ساعت 18:20 | لینک  | 

این روزا یه کم پریشونی و دلمشغولیهایی تو روی من هم اثر گذاشته... انگار داری به دغدغه های دائمی که داشتی بیشتر بها میدی... انگار دلت میخواد سکوتو بشکنی... نمیدونم شایدم همیشه اینطور بوده وقتی از مسائلی برام تعریف میکنی که همیشه تو رو زجر داده ولی نتونستی تغییرشون بدی وقتی از افرادی برام میگی که باهات هیچ شباهتی ندارن ولی سالها در کنارشون بودی و باهاشون تا جایی که تونستی و به قیمت نادیده گرفتن خودت همراهی کردی و وقتی از لحظه هایی تعریف میکنی که توی یه جمع بزرگ احساس تنهایی میکنی... یاد خودم میافتم... درسته که دغدغه های تو و من از یه جنس نبوده ولی هر چی میگی انقدر برام واضح و روشنه و انقدر برام قابل لمسه که احساس میکنم بارها و بارها برای خودم تکرار شده ... انگار توی تمام لحظه هایی که میگی حضور داشتم... گر چه کاری از دست من برنمیاد و فقط میتونم بهت بگم میفهممت... ولی امیدوارم همیشه این حسو نسبت به تو و مسائل زندگیت داشته باشم... دلم میخواد تا همیشه بتونم بهت بگم می فهممت... از خدا میخوام ما رو تو همین مسیر جلو ببره... میدونم برای همدلی نمیشه تظاهر کرد پس از خدا میخوام حتی اگه روزایی بیاد که کمتر همدیگرو ببینیم ولی دلامون از هم دور نشه... این دلهای ما بود که جسم ما رو به هم نزدیک کرد امیدوارم نزدیکی ما به قیمت دور موندن از دلامون نباشه...
نوشته شده توسط angel در ساعت 9:36 | لینک  | 

امروز بیشتر از همیشه دلم برات تنگ شده... دیشب خوابتو دیدم چیز زیادی یادم نیست ولی وقتی بیدار شدم و دیدم مثل همیشه تنهام و تو کنارم نیستی گریم گرفت ... چشامو بستم و گفتم دوباره میخوابم تا باز تو رو ببینم ولی با فکر تو شب و به صبح رسوندم... از صبح تا حالا هم هر کار کردم که چند دقیقه ای ذهنمو به چیز دیگه ای مشغول کنم کمتر موفق شدم... پس ترجیح دادم باهات اینطوری حرف بزنم... اول برات کامنت گذاشتم نوشتم:

آره قبول دارم وبلاگ چیز خوبیه و من اینو از تو دارم... منم مثل تو دلم نمیخواد به عقب برگردیم انقدر آرزوهای قشنگ برای با تو بودن دارم که مجالی برای بازگشت وجود نداره و نه تردیدی برای ادامه راه چون مطمئنم فقط با مهربونی و پاکی وجود تو میشه یه عمر ادامه و داد ... میدونم تو خیلی از لحظات زندگیت حضور دارم همونطور که تو بیشترین بخش زندگی امروز منو به خودت اختصاص دادی... میدونم اگه بخوایم مال هم باشیم شاید درخواست زیادی نباشه جز حق مسلم هر کسی که حق داره در مورد سرنوشت خودش تصمیم بگیره... و میدونم حتی تو شرایطی غیر از این بازم باید فردیتها رو توی زندگی هر کسی پذیرفت... بخشهایی از وجود آدما که توی زندگی اجتماعی به دیگران تعلق داره و زمانهایی که باید با دیگران سپری بشه... و مطمئنم اینا هیچ کدومش نمیتونه بهونه ای برای دورموندن ما از همدیگه باشه و شاید برعکس... چون ما هر دو همه ی اینا رو داشتیم و بسمت هم جذب شدیم ... شاید بخاطر فاصله گرفتن از اونا پس نمیتونه جای نگرانی باشه... من همه ی اینا رو میدونم و فکر میکنم فقط کمی زمان لازمه تا بتونم باور کنم اون جایی هستم که باید باشم... جایی که مال کسی نبوده و نیست... بهترین بخش از وجود تو ... جایی که توش آروم گرفتم و دلم نمیخواد به هیچ قیمتی از دستش بدم... جایی که خودمو توش گم کردم و بجاش تو رو پیدا کردم شایدم باز خودمو... دوست دارم بیشتر از همیشه و ممنونم ازت بخاطر حرفهای قشنگت... مهربونیت... و صداقتت...

ولی بازم دلتنگی دست از سرم برنداشت حرفهای دیروزت و کارات مدام تو ذهنمه... دیروز وقتی داشتیم برمیگشتم سر چهاراه که چراغ قرمز میشد میگفتم چند لحظه بیشتر باهمیم... وقتی فکر میکنم دیگه چراغ قرمزم بخاطر تو دوست دارم خندم میگیره ولی خیلی قشنگه چون این دوست داشتنها داره خیلی تو زندگیم زیاد میشه و با هر دوست داشتن احساس میکنم باز یه قدم به تو نزدیکتر شدم چون تو همه ی وجودت دوست داشتنه...

نمیدونم چرا امروز این حالو دارم ولی هرچی هست چون پر از فکر توهه دوسش دارم... بیقراری بخاطر تو برام یه لذته خاصه... توی این لحظه ها حتی به خدا بیشتر احساس نزدیکی میکنم... برای تمام لحظه هایی که با تو و با یاد تو دارم خدا رو شکر میکنم.....

نوشته شده توسط angel در ساعت 12:29 | لینک  | 

گفتی از رفتار من ترسیدی... از اینکه بخوام فقط خودم باشم... از اینکه نتونم حضور کسی رو در کنار تو تحمل کنم... گفتی قیافمو باید می دیدم... کاش یکی میتونست دلمو ببینه... نمیخوام خودمو توجیه کنم... نمیدونم از نظر تو حرفهای من اصولا مفهومی داره یا نه ولی رفتار من اثری بود از اون چیزی که توی دلم گذشت... و میگذره ...و میدونم که تا همیشه با منه... یه احساس ناجور که گه گاه خیلی عذابم میده. همیشه از بودن در جایی که نباید باشم گریزان بودم... نمیگم بخاطر همسرت... یا بخاطر تو...  شاید بیشتر به خاطر دل لعنتی خودم ... گفتی لازم نیست من به فکر تو باشم گفتی اگه لازم باشه خودت بهم میگی گفتی درخواست همسرت ربطی به من نداشت... گفتی... ولی این حرفها نمیتونه منو تغییر بده پس مطمئنم که بخاطر کسی نیست فقط نمیتونم با خودم کنار بیام... شاید بدلیل پیش فرضهاییه که تو ذهنمه... شاید بخاطر انزجاریه که همیشه از آدمایی در موقعیت فعلی خودم داشتم... و شاید ... فقط خوبه که تو به جز لحظه های خوب رفتارهایی رو از من ببینی که برات یه هشدار باشه همینطور که برای خود منم هست... حتی اگه اون چیزی باشه که تو تصور کردی چون تو رو به فکر وادار کرده و از عشقی که میتونه چشم آدما رو به روی واقعیتها ببنده دورت کرده پس خوبه... همینقدر که بتونی واقعیتهای وجود منو ببینه منو خوشحال میکنه چون این همون چیزیه که همیشه میخواستم بخاطر همینم سعی کردم کمتر تظاهر کنم... اگر هم جایی مجبور به این کار شدم فقط بخاطر این بوده که نمیخواستم تو رو از دست بدم ولی میدونم این کافی نیست و فقط تنها چیزی که میتونه به حفظ و رشد این رابطه کمک کنه خود واقعی ماست...

میدونی تصوری که تو از رفتار من داشتی چندان هم به دور از واقعیت نبود البته اگه من توی موقعیتی برعکس موقعیت فعلیم بودم... اگه ... اگه... آره دلم میخواست فقط مال من باشی... دلم همه ی قلبتو میخواست نه فقط جایی برای فرصتهای خاص... قبلا هم از زیاده خواهیم برات گفتم از اینکه هیچ چیزی بجز تمام اون چیزی که میخوام منو راضی نمیکنه ولی میتونم بخاطر یه بهونه با هیچ چی هم بگذرونم و صدام در نیاد. میتونم بفهمم کجام... تا کجا میتونم جلو برم... و تا چه حدی حق دارم بخوام...  فکر میکنم حد و مرزها رو میشناسم اگه یه وقت خلاف این بود دوست دارم بهم بگی...

حافظ که اینو گفت:

صوفي   بيا  که  خرقـه  سالوس  برکـشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم
نذر   و   فـتوح  صومعه  در  وجـه  مي‌نـهيم
دلـق    ريا    بـه    آب    خرابات    برکـشيم
فردا   اگر  نه  روضه  رضوان  بـه  ما  دهـند
غلـمان  ز  روضه  حور  ز جنت به درکشيم
بيرون  جـهيم  سرخوش  و  از بزم صوفيان
غارت  کـنيم  باده  و  شاهد  به  بر کـشيم
عشرت  کنيم  ور  نه به حسرت کشندمان
روزي  که رخت جان به جهاني دگر کشيم
سر   خدا   که  در  تتق  غيب  مـنزويسـت
مستانـه‌اش   نـقاب   ز   رخسار   برکشيم
کو   جـلوه‌اي   ز   ابروي  او  تا  چو  ماه  نو
گوي   سپـهر   در  خم  چوگان  زر  کـشيم
حافـظ  نه  حد  ماست  چنين  لاف‌ها زدن
پاي  از  گليم  خويش  چرا  بيشتر  کـشيم

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:34 | لینک  | 

دیروز دیدمت خیلی غیرمنتظره بود چون اصلا قرار نبود همدیگرو ببینیم ولی انگار صبح زود یکی منو از خواب بیدار کرد و با عجله اومدم بیرون وقتی رسیدم جلو دانشگاه تازه یادم افتاد امروز بخاطر کنکور سراسری دانشگاه تعطیله دلم میخواست بهت زنگ بزنم ولی فکر کردم زوده تصمیم گرفتم برگردم خونه سوار تاکسی شدم هنوز نرسیده بودم که تو زنگ زدی... گفتی برو خونه منم میام... گفتم میشه یکساعت دیگه بیام... گفتی من صبحانه نخوردم الان دارم میرم خونه... خودمم خیلی دلم برات تنگ شده بود پس دیگه تردید نکردم یه ماشین گرفتم و سریع رسیدم خونه خیلی طول نکشید که تو هم رسیدی... بعد از اینکه حسابی تو بغلت آروم شدم با هم صبحانه خوردیم... بعد هم... ناهار ... عصر که خوابیده بودی و کنارت دراز کشیده بودم و نگات میکردم یاد حرفهای چند روز پیشت افتادم نوشته بودی چرا چیزایی که برات مهمن برای اطرافیانت عادی شده... این حرفت خیلی منو به فکر واداشت... یعنی میشه یه روز اشتیاق دیدنت... شنیدن حرفای قشنگت... ایده ها و آرمانهات... و آغوش گرمت برای من عادی بشه؟ یا دیدن من... برای تو! انقدر دنیا عجیب غریبه که نمیشه حدس زد قراره چه اتفاقی بیافته... ولی اون چیزی که من میخوام و توی دلمه جاودانگی این عشقه... دلم میخواد همیشه با دیدن تو و شنیدن حرفات دلم بلرزه... دلم میخواد برای همیشه ارزشهایی که بهشون معتقدی برام محترم باشه... دلم میخواد همیشه به وجودت افتخار کنم... دلم میخواد تا همیشه دوست داشته باشم و محبت تو رو نسبت به خودم حس کنم... دلم میخواد همه وجودم مال تو باشه ...

خلاصه دیروز خیلی خوش گذشت انقدر که قید کلاس رفتن و زدم و تا عصر با هم بودیم ... راستش دلم نمی اومد ازت جدا بشم ولی بقول تو انگار صلاح در اینه که این مدت هم اینطوری بگذره ... وقتی باهات خداحافظی کردم تا برسم خونه با خودم میگفتم میشه یه روز بیاد که دیگه دغدغه ی خداحافظی با تو انقدر آزارم نده... و وقتی باهاتم عقربه های ساعت برای رسیدن به لحظه خداحافظی مسابقه ندن... میشه یه روز بیاد ... میشه اون روز که رسید تا همیشه طول بکشه... تا همیشه بمونه... تا همیشه....

دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم. (شکل هزارپا شد!)

نوشته شده توسط angel در ساعت 13:18 | لینک  | 

یه روزایی این موضوع که چرا این علاقه بین ما بوجود آمد ذهنمو مشغول میکرد راستش جواب درست و حسابی نمیتونستم براش پیدا کنم چون اگه میخواستم به انگیزه هایی که آدما واسه دوست داشتن دارن فکر کنم به جایی نمی رسیدم... شاید اگه یه جور دیگه بودی ... یه جور دیگه فکر میکردی ... میتونستم بفهمم... راستش بیشتر میخواستم بدونم چرا... تا بتونم اون ویژگی رو حفظ کنم... ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که شاید بهتره همونطور که ناخودآگاه این احساس رو به تو منتقل کردم همونطور هم ادامه پیدا کنه... فقط تصمیم گرفتم خودم باشم همونطوری که از اول بودم بدون فکر کردن به حفظ این رابطه چون از ابتدا فقط خودم بودم و بس ... واقعا نمیخواستم چیز خاصی اتفاق بیافته... نمیخواستم ... ولی افتاد... شاید قشنگ ترین اتفاق زندگیم... پیدا کردن عشقی که با هیچ معیار و هیچ ضابطه ای نمیشه سنجیدش... این عشق وحشی برام خیلی قشنگه... عشقی که مرزی نمیشناسه و قالبها رو میشکنه تا بگه عشق و دوست داشتن با کلیشه و ضابطه بوجود نمیاد... رام نیست ولی قشنگه... با خودش آرامش به همراه داره و آدما رو به اوج میرسونه ... با عشق میتونی توی بدبختی زندگی کنی و خوشحال باشی... با عشق میتونی همه چیز رو قشنگ ببینی... میتونی همه رو دوست داشته باشی... میتونی بجز خودت به دیگران هم فکر کنی... میتونی حرفی برای گفتن داشته باشی... میتونی جمله ای برای نوشتن پیدا کنی... میتونی صداقت داشته باشی بدون اینکه به عواقبش فکر کنی... میتونی با آدما روراست باشی... میتونی با خدا هم رو راست باشی بدون اینکه ازش خجالت بکشی بدون اینکه احساس دوری بکنی میتونی باهاش حرف بزنی و چون عشق تو دلته میتونی جوابشو بشنوی جوابی که به صراحت بارها و بارها گوش دادی ولی نشنیدی... میتونی خودت باشی و مطمئن باشی که برای ادامه دادن به اندازه کافی توان داری.

من میدونم دوسم داری... دلم میخواد تا همیشه این احساسو داشته باشی و حاضرم هر کاری انجام بدم تا این احساس در وجود تو باقی بمونه و مطمئن باش اگه بدونم کاری هست که برای دوام این عشق باید انجام بدم تمام تلاش خودمو میکنم... ولی میدونم تلاش برنامه ریزی شده نمیتونه کاری از پیش ببره پس میخوام خودم باشم با تمام اون ویژگیهایی که دارم و ندارم... شاید این همون چیزی باشه که دلهای ما رو به هم نزدیک کرد ...

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:54 | لینک  | 

دیروز بعد از چند روز که برام به اندازه یه عمر گذشت دیدمت... موهاتو کوتاه کردی خیلی بهت میاد ولی جالب تر از همه خوشحالیت بخاطر انتخابات ریاست جمهوری بود. گرچه نمیتونم درست درک کنم احساستو ولی بخاطر خوشحالی تو منم خوشحالم... و برام جالبه که چیزایی برام اهمیت پیدا کرده که تا حالا هیچ وقت نداشت... این حس که بجز مسائل شخصی آدم دلمشغولیهای دیگه ای هم داشته باشه که بخاطرشون خوشحال بشه ... ناراحت بشه... یا تلاش کنه برام جالبه... از این حیث این رفتارتو تحسین می کنم...

خیلی خوشحالم که خدا کسی رو سر راه من گذاشته که خیلی چیزا میتونم ازش یاد بگیرم... کسی که همه چیزش با بقیه فرق داره ... خواسته هاش... دانسته هاش... آرزوهاش... و حتی ابراز محبتش... هر وقت می بینمت حتی روزایی که هیچ حرف خاصی بجز ابراز محبت بینمون رد و بدل نمیشه باز در بازگشت یه علامت سوال یا یه موضوع قابل بحث توی ذهنم هست که تا دیدار بعدی بهش فکر کنم... دنبالش باشم... و باهاش مشغول باشم... این حس که گاهی منو از مسائل صرفا شخصیم فارغ میکنه رو دوست دارم. از اینکه مدام به خودم فکر کنم و چیز دیگه ای برای فکر کردن بهش نداشته باشم بدم میاد... پس بازم باید بخاطر داشتن تو خدا رو شکر کنم...

خدایا بخاطر اینکه بهم اجازه دادی تا این حس قشنگو تو زندگیم تجربه کنم تا آخر عمرم ازت ممنونم...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 12:11 | لینک  | 

شب سردی است و من افسرده            راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده               می‌كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدمها.                       سایه‌ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم‌ها                    فكر تاریکی و این ویرانی‌.

بی خبر آمد تا با دل من                      قصه‌ها ساز كند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من                اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل :              وای ، این شب چقدر تاریک است !

خنده‌ای كو كه به دل انگیزم ؟                قطره‌ای كو كه به دریا ریزم

صخره‌ای كو كه بدان آویزم ؟                مثل این است كه شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل ،             غم من ، لیك ، غمی غمناک است       (سهراب)

 

این روزا خیلی تلاش میکنم با سکوت آزاردهنده ای که فضای اطرافمو پر کرده کنار بیام .. سکوتی که حس میکنم حاصل تردید یا مصلحت اندیشیه خودمه... انگار همه یه جورایی راضی بنظر میرسن.. انگار همه باهاش کنار اومدن و رفتن سراغ دغدغه های خودشون.. البته این موضوع خوشحالم میکنه از اینکه می دیدم دارم بقیه رو آزار میدم خودمم رنج میکشیدم.. حالا میتونم مثل روزای نه چندان دور برگردم به خودم.. تو دلم حرفامو بزنم.. با خودم خلوت کنم.. گاهی از اینکه بشینم مثل یه کفتار و منتظر باشم تا اتفاقی بیافته حالم از خودم بهم می خوره.. از اینکه باید بازم بیصدا فریاد بزنم گریم میگیره.. به کی میتونم بگم دلمو جا گذاشتم و برگشتم توی این خونه... به کی میتونم بگم نمیتونم بدون دلم نفس بکشم... کی میتونه بفهمه نفس کشیدن آدما میتونه به دلشون ربط داشته باشه... دلم میخواد انقدر روزا خودمو خسته کنم که نفهمم چطوری میگذره.. انقدر که با درد عضلاتم مشغول باشم تا با درد دلم... ولی فراموش نمیشه ...این درد با منه... همه جا... تا... 

فکر نکن خدا رو فراموش کردم... نه ... میدونم شاید این همه نالیدن خدا رو به تنگ بیاره ولی خودش میدونه همیشه تو دلم ازش ممنونم ... میدونم اصل ماجرا به اونجایی ختم میشه که باید بشه... شاید من کم طاقتم ولی بهم حق میده اگه بگم برای من راه سختیه... با وجودم همخونی نداره... برام عذاب دهندس... از این راه میترسم چون نمیشناسمش... چون مسیریه که با دل من سنخیت نداره و کنار اومدن باهاش خیلی برام سخته... ولی چون حس میکنم راهیه که خودش پیش پام گذاشته و به درستی این راه ایمان دارم پس ادامه میدم... بخاطر دلم... بخاطر تو... و بخاطر خیلی چیزا که در کنار تو میتونم حسشون کنم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:46 | لینک  |