غلط کردم...
مکتوب و مستند.......خوبه؟
تو خیلی قشنگ دعا میکنی... خیلی بهتر از من خدا رو میشناسی...میدونی چطوری باهاش حرف بزنی... راستش من همیشه وقتی میخوام دعا کنم نمیدونم باید چی بگم... فقط میگم خدایا دوست دارم... به همه آدما کمک کن تا بتونن دوست داشته باشن... همدیگرو... تو رو ... خودشونو... از خدا میخوام به تو کمک کنه تا بتونی اونی باشی که میخوای... تا بتونی اون کارهایی رو انجام بدی که درسته ... تا موفق باشی همیشه... و ازش میخوام این آرامشو از ما نگیره... قلبامونو از هم دور نکنه و از خودش هم... واسه بچه ها هم دعا میکنم... خیلی زیاد...
شاید الان خواب باشی... چشامو میبندم و بهت فکر میکنم... حست میکنم ... کنارم... قلبم فرو می ریزه از اینکه انقدر قشنگ احساست میکنم بی هیچ مرزی... دیگه مکان و زمان جلودارم نیست... بامنی... همیشه... کافیه بخوام حتی گرمای نفساتو روی صورتم حس میکنم... و ...
با تمام وجود فریاد میزنم: خدایا این حس قشنگ و پاک رو از ما نگیر...
شاید این شادی بنظر کودکانه بیاد که می بینم باز شروع به حرکت کردم، و گامی از پی گامی دیگر... دیشب قشنگ ترین لحظه های تمام عمرم بود، تجربه ی وجود تو در عمق جانم... می تونستم ابدیت رو که توی چشات موج می زد ببینم... آروم و عمیق و چه زیبا بود حس رویش جوانه ای در عمق وجودم... هیچ وقت نمی تونستم لحظه ی یکی شدن با تو رو توی ذهنم مجسم کنم، به تو پیوستن و با تو رشد کردن، بی هیچ دغدغه ای از حضور بیجای هر زمزمه ای... حتی اگه اون زمزمه صدای بالهای معصومانه ی پروانه ای باشه... حس خوبی دارم، انگار راهی رو رفتم که همیشه آرزوشو داشتم، آرزویی که هیچ وقت فکر نمیکردم به واقعیت نزدیک بشه... حالا که تحقق پیدا کرده، حالا که با تو قدم توی این راه گذاشتم و زمزمه های قشنگ تو که از صدای بارون هم برام دل نشین تره، همراهمه، حس می کنم به مقصد نزدیک شدم... و میدونم که اعتماد به درستی این راه تصادفی نیست... میخوام پرواز اعتماد رو با تو تجربه کنم میدونم بالهای ایمان تو قوی تره پس منم با خودت ببر... بزار منم از دریچه ی چشمای تو این اعتماد و ایمان رو ببینم...
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو...
امشب نگاه مهربونت توی خواب و بیداری به سراغم اومده بود... و دستهای گرمت! و سپیده دم با نفس های تو بیدار شدم...
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو...
خوشحالم! تو به من جرات دوباره بودن دادی... جرات لذت بردن... چند لحظه برای خود بودن... " ای که با معنای دیگر عشق را آموزگاری..."
یه بار ساختم، ریخت... باز می سازم، این بار هنرمندانه و عاشقانه... آزاد! بی پروا! بی تصاحب! آرام و عریان... وداعی باشد یا نباشد... بی هیچ اندیشه ای از پایان راه و با اعتماد به نشانه ها و با تو... با تو که خیلی باورت دارم! " میخوام با هر آنچه مرا در برگرفته یکی شوم... حس می کنم و می دانم! دست می سایم و می ترسم! باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با ما به عناد برنخیزد... می خواهم آب شوم در گستره ی افق... آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود..."
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
دلم میخواد تا هستم این روز رو با تو باشم... کنارتو و یا دورادور شاهد موفقیتهات...
دلم میخواد توی این روز ببوسمت... بارها... بارها... و بهت بگم دوست دارم بهترینم....
تولدت مبارک...
بیشتر از همیشه به زمزمه های محبتت برای هضم این ناملایمات احتیاج دارم... و به قلب مهربونت برای شنیدن دلخستگیهام...وقتی برای تو میگم انعکاس صدام توی وجودت گم میشه و تمام غصه ها و ناراحتیهامو با خودش میبره ولی وقتی با دیگران حرف میزنم پژواک صدام به خودم برمیگرده و بازتابش بیشتر وجودمو سنگین میکنه درست مثل اینکه بخوای به یه دیوار آهنی ضربه بزنی و تنها چیزی که نصیبت میشه احساس درد شدیدیه که از بازگشت سنگین تر اون ضربه روی مشتت می مونه...
چرا انقدر مهربونی؟
سکوت رو دوست دارم چون خلوتیه بین من و خودم... بین من و دل خستگیهام... بین من و افکاری که حالا دیگه بعضا طعم تلخ و گس همیشگی رو ندارن... این روزا وقتی تنهام به خیلی چیزا فکر میکنم ... حضور خدا تو زندگیم خیلی پررنگ شده خودم فکر میکنم البته اول بخاطر وجود تو ولی نهایتا این امید به زندگیه که منو با خدا آشتی داده ولی همه فکر میکنن من به آخر خط رسیدم و به این دلیل انقدر دم از خدا می زنم، فکر میکنن چون دیگه چاره ای ندارم دست به دامن خدا شدم... دلم میخواد فریاد بزنم و بگم نه اینطور نیست... من ناامید نیستم... من دارم به آینده فکر میکنم، کاری که مدتها بود فراموشش کرده بودم... وجودم پر از عشق و محبته، احساسی که سالهاست زیر گرد و غبار کینه های یه نفر دیگه مدفون شده بود، ولی نمرده بود، فقط من ازش دور شده بودم... داره یادم میاد همیشه دلم میخواست با عشق زندگی کنم و واقعا هم زندگی بدون عشق هیچی نیست... هیچی... حالا دیگه توی تنهائیام به تو ، خدا، امید ، عشق ، هدف و خیلی چیزای قشنگ دیگه فکر میکنم و البته هنوزخیلی چیزا هست که به این هارمونی قشنگ نپیوستن ولی میدونم تا وقتی که بخوام میتونم شاهد پیوستن زیبائی های دیگه ای که ازشون دور موندم به این آهنگ قشنگ باشم ... دارم تکه های وجودمو جمع میکنم کنار هم درست مثل ساختن یه آهنگ ... آهنگی که تا تمام نتها و قطعاتش کنار هم قرار نگیره نمیتونه جاودانه بشه ولی گاهی یه آهنگ ناتمام هم انقدر قشنگ هست که اشتیاق شنیدن و تجربه کردنش رو در آدم برانگیزه... به قصد جاودانه کردن این آهنگ شروع کردم و مطمئنم حتی اگه روزی بیاد که هنوز قطعه ی گم شده ای توی این آهنگ باقی مونده باشه میتونم به خودم بگم ارزششو داشت... نمیگم انقدر غرق در خوشی و لذت بردن از زندگی شدم که دیگه سختیها و قسمتهای تاریک زندگی رو نمیبینم... نه ... اتفاقا همه چی رو واضح تر از قبل حس میکنم... ولی نشانه هایی که تو این مسیر سر راهم قرار گرفتن به من میگن امیدوار باش... برو... مسیر درسته... شاید گاهی جاده قشنگ نباشه... شاید گاهی مجبور بشی از تو گل و لای رد بشی... شاید مجبور بشی از توی آتیش بگذری... شاید باید خودتو به دریا بزنی ولی مسیر درسته... راه همینه... برو
ادامه میدم ... با تو و با همه چیزای قشنگی که بخاطر تو بدست آوردم...
میخوام از نفس نفس زدنام برات بگم ... از لحظه هایی که حتی گفتن از ارش برام خیلی سخته ولی واقعیه... دیگه خیال نیست ... دیگه تصور نیست... دارم حسش میکنم... انگار یه سیل که گل و لای ۱۵ ساله یه زندگی رو با خودش حمل میکنه رسیده به من... منی که گمش کرده بودم... منی که انقدر ازش دور شده بودم که دیگه نمیدیدمش... شایدم اصلا نمیدونستم این من وجود داره... حس می کنم داره منو از جا میکنه و با خودش میبره... دارم نسیم خنک رهایی رو روی صورتم حس میکنم و هر بار که سرم رو از تو این سیلاب بالا میگرم تا نفس بکشم زمزمه امواج رو تو گوشم حس میکنم... داره تموم میشه... داره تموم میشه... میدونم مدتها این سیلاب رو پشت سد تردیدها و انگیزه های از دست رفتم نگه داشته بودم... تا اینکه تو پیدا شدی... با تمام خوبیهات... با تمام مهربونیهات... و با تمام یکرنگی هایی که یه انسان میتونه با خودش داشته باشه... نمیخوام بگم تو اومدی و به من گفتی این سدو بشکن و خودتو رها کن نه ... تو فقط به من یادآوری کردی که میتونم به قیمت رسیدن به خودم به شکستنش فکر کنم... بهم یاد دادی که ارزشها رو یه بار دیگه برای خودم معنی کنم... و بهم گفتی مفاهیمی که همیشه قلب و ذهنم رو پر کرده بود میتونن وجود خارجی داشته باشن...
من دوست دارم نه برای اینکه به من کمک می کنی نه برای اینکه مواظبم هستی و نه برای اینکه به من پول میدی ... و نه به هیچ خاطر این شکلیه دیگه... چون شاید بشه این چیزا رو جای دیگه ای یا از طریق دیگه ای بدست آورد ... فقط برای اینکه فهمیده م خوب هستی و عظمت روح تو رو هیچ کس نمیتونه داشته باشه ... رسيدن به حقیقت وجود تو و درک خوبیهای قشنگی که در وجودت نهفته است باعث میشه هر وقت بهت فکر میکنم چشام پر از اشک بشه...
نمیگم با من بمون چون میدونم میخوای که بمونی... نمیگم فقط برای من بمون چون نمیخوام خودخواه باشم ... فقط میگم همینطوری بمون... تا همیشه...
یادمه بعد از اینکه چند بار زنگ زد و باهام صحبت کردیم آنلاین شدم
گفتم: از صبح که اومدم سر کار منتظر بودم آنلاین بشی وقتی زنگ زدی غرق خوندن صحبتهای قبلیمون از تو آرشیو بودم نمیدونم چرا نمیتونم با صدات و حضورت هماهنگ بشم... تازه وقتی قطع کردی حرفاتو شنیدم... انگار فرصت پاسخ دادنو ازم میگیرن توی این لحظه ها... شاید یه حسی هست که نمیخواد به وجود واقعی تو توی زندگیم دلخوش کنم...
گفت: مثل بچه ها دنبال بهونه می گشتم باهات صحبت کنم ... نه؟
گفتم: باورم نمیشه داشتم میمردم تا آنلاین شدی حالا نمیدونم چی بگم...دنبال کلامی می گردم که همه چیزو با هم بگه ولی پیدا نمی کنم فقط میخوام باهات حرف بزنم...
گفت: منم بهونه گیر شدم
گفتم:یعنی چی؟
گفت: یعنی مثل بچه ها همش میخام باهات باشم... باهات حرف بزنم یا باهات چت کنم یا ببینمت
گفتم:![]()
گفت: فکر می کنم باید یه جوری باهات رابطه داشته باشم که هم دلم آروم بگیره هم مسائل تازه ای برات درست نکنه
گفتم: چطوری؟
گفت: با ارتباط کاری... باید ببینمت برات توضیح بدم... اینجوری من دیونه می شم
گفتم: یعنی اگه ارتباط کاری نباشه...
گفت: نه نه نه ... فقط برای راحتی تو و خودم به ذهنم رسیده... من نمیخوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم میخوام تا آخرش باهات باشم... می فهمی که؟
گفتم: آره
گفت: اگه هنوز موضوع برات جا نیافتاده میتونیم بدن در موردش صحبت کنیم
گفتم: کاملا می فهمم ... ولی ... میدونم با این رفتار من کلافه می شی یه روز
گفت: نه بابا... منو کلافگی... اونم از دست تو... تو شاید از بهونه گیریهای من که مثل بچه ها دلش تنگ میشه کلافه شی ولی من تا آخرش هستم
گفتم: من این بهونه گیریهای دلتو دوست دارم
روز بعد......
گفت: دنیای و آخرت به صدایی فروختیم سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی
گفتم:
اگر به باده ی مشکين دلم کشد شايد که بوی خير ز زهد و ريا نمی آيد
جهانيان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض کرامت مبُر که خلق کريم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ی ذکر ست دل بدان اميد که حلقه ای ز سر زلف يار بگشايد
به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر به يک شکر ز تو دلخسته ای بياسايد
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند که بوسه ی تو رخ ماه را بيالايد
گفت: که بوسه ی رخ تو ماه را بیاراید!
گفتم:![]()
گفت: میبوسمت
گفتم:دوست دارم
گفت: تو گفتی جسم من برات معنی نداره ولی من با تمام وجودم دوست دارم... دارم ازت یاد میگیرم تمرین کردن یعنی چی...
گفت: نگفتم معنی نداره گفتم چشم بستم ... مثل آدم گرسنه ای که در برابر شیرینترینها باشه اما روزه دار
گفتم: آره می فهمم
گفت: روزه ای به این سختی تا حالا نگرفته بدم... حالا افطار کی؟
گفتم: گفتی دوام عشق به افطار نکردنه
گفت: وای از دست تو ...
گفتم: اگه واقعا افطار این عشق رو ازم بگیره هیچ وقت حاضر نیستم این روزه شکسته بشه
گفت: خدا نکنه منم روزه دار می مونم تا آخرش... دعا کن زنده بمونم... تحمل کنم... طاقت بیارم... داری دعا می کنی برام؟
گفتم: نمیدونم اینکه تو قلبم میگذره دعاست یا .... ولی نمیشه بیانش کرد
گفت: یا چی؟ بگو الان که شرم حضور نداریم همه اش رو بگو... بزار تا منم تو دلت قدم بزنم
گفتم: نمیدونم میتونم خودمو راضی کنم تا تو طاقت بیاری یا نه؟... من مثل تو قوی نیستم... فقط نمیخوام تو رو از دست بدم... به هر قیمتی...
گفت: به هر قیمتی؟
گفتم: نمیتونی باور کنی؟
گفت: چرا ... اگه باور نمیکردم نمیذاشتم اینجوری همه قلبم و پر کنی اینقدر که جا برای خیلی ها حتی خودم تنگ بشه
گفتم: فقط زمان میتونه لااقل به خودم ثابت کنه چقدر با خودم رو راست بودم... ولی دلم نمیخواد جای کسی رو تو قلبت بگیرم این تنها چیزیه که منو عذاب میده
گفت:جاي کسي رو نميگيري فقط قلبمو پر ميکني مثل هواي تازه اي که صبح زود توي کوهستان وارد ريه ها ميشه و آدم خودش با اراده خودش ميخواد نفس عميقتري بکشه تا بيشتر ريه هاش پر بشه
شاید یه روزی بتونم براش از این عذاب بگم... یادمه یه جا می خوندم آدما از ضعفهایی فرار می کنن و متنفرن که در وجود خودشون حسش می کنن ولی میخوان با نکوهش کردنش در وجود دیگران ازش دور بشن... همیشه آدمهایی رو که ناخونده وارده زندگیهای مردم می شدن سرزنش می کردم... دارم چیکار میکنم... این بهونه ها دارن منو به کجا میبرن؟ نمیخوام بهونه های دلم منو به سمت خودخواهی بکشونن ... نمیخوام بلغزم... ولی یه نیرویی هست که منو به جلو هل میده ... انگار رسیدن به اون رسیدن به خودمه... یعنی باید باور کنم که نمیخوام به چیزی برسم یعنی این واقعیت داره که دارم به اصل خودم برمیگردم؟
زودتر از تو رسیدم ... چند دقیقه انتظار بیشتر منو آشفته کرد... اومدی... میدونستم که تو نمیتونی منو بشناسی ولی به جرات می گم که اگه نمیدونستم ماشینت چیه منم نمیتونستم قیافتو تشخیص بدم. فقط میتونم بگم متفاوت بودی از اون چیزی که من فکر میکردم... متفاوت... خیلی عجیب بود که این بغض لعنتی رهام نمیکرد... انگار به کسی رسیده بودم که سالها میشناختمش و حالا میخواستم یکباره قصه تمام روزهای دوری و جدایی رو براش بگم ولی شرم حضور مانع میشد. چشام از نگاهت گریزان بود چون مطمئن بودم همه چیز رو میتونی از نگام بخونی... همیشه اینطور بودم...همیشه قلبم کف دستام و تو چشام بوده شایدم به همین دلیل برگه برنده ای تو زندگی برام نمونده...
خیلی سریع گذشت... پارک جهان کودک... تو ماشین... اضطرابمو حس کرده بودی ولی تلاشت برای آروم کردنم چندان موثر نبود چون نمیدونستی چطوری دارم با خودم می جنگم... چطوری دارم از همه چیز کنده می شم تا به تو نزدیک بشم... و چقدر دارم تلاش می کنم تا خیلی چیزا رو از تو پنهان نگه دارم... میخواستم بهت بگم اگه اینجام بخاطر اینه ... بخاطر ... بخاطر... ولی نه نمیخوام درهم شکستنمو کسی ببینه ... نمیخوام تقلاهای نافرجاممو تو زندگی کسی بدونه... نمیخوام ... نمیخوام... و در انتها مطمئن بودم که تو همه ی این چیزا رو می دونی... با نگاهت بهم میگفتی که آروم باشم ...
وقتی برگشتم کانکت شدم یادمه ...
گفتم: دلم میخواد گریه کنم... نمیدونم چرا؟... نمیدونم تا کی؟...
گفت: باورش سخته... حال غریبیه... اما این حال و صاحبش رو دوست دارم کاش بازم ببینمت هر چندکه ... من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم... وای که منو دیونه کردی عاقبت
گفتم: دست و پا چلفتی بازی در آوردم امروز ... نه؟
گفت: خیلی از دیدنت کیف کردم ... اینو نگو معصومیت از تمام وجودت میبارید
گفتم: اینطورا هم نیست
گفت: اینو من باید بگم تو فقط حق داری در مورد من نظر بدی
گفتم: نمیتونم در مورد کسی که از جنس خودم نیست نظر بدم ... تو خیلی معنوی فکر میکنی... انگار مثل من مادی نیستی
گفت: یعنی چی؟
گفتم: نمیتونستم نگات کنم فکر می کردم نگات از درون وجودم میگذره
گفت: وای ییییییییییییییییییی اینجوری میگی من یه بلایی سر خودم میارم ها
گفتم: چرا؟
گفت: آخه من اینجورام نیستم ... تو به من اعتماد به نفس می دی
گفتم: فکر می کنم به اندازه ی کافی داری خودت
گفت: ممنونم
گفتم: تو گفتی از خدا پرسیدی که با من چیکار کنی... اونم بهت گفته... اگه یه روز بگه تمومش کن... اینکارو می کنی؟
گفت: اینو نپرس خدا مثل من و تو نیست... هر روز یه چیزی بگه
گفتم: به اندازه ی تو نمیشناسمش... میدونی وقتی میخواستم بیام دم در اتاق که رسیدم برگشتم کتاب حافظ رو از روی میزم برداشتم این شعر اومد: خوش خبر باشی ای نسیم شمال که به ما می رسد زمان وصال....که توی کتابم برات نوشتمش
گفت: خوندم خیلی قشنگ و به جا بود
گفتم: آره
گفت: دیدی حافظ هم با ماست
گفتم: ![]()
در مورد کارم بیشتر پرسید...
گفتم: دلم نمیخواد از این فضا خارج بشیم چون دنیای واقعی با واقعیتها سرو کار داره و من دنیای واقعی قشنگی ندارم
گفت: خوب خودت قشنگی... خودت ارزشمندی... دنیای تو هم برا من قشنگه... من از واقعیت زندگیم هنوز نگفتم ... همه ی ما شرایط مشابهی داریم کم و زیادش و نوعش مهم نیست ولی نه ناامید و نه خسته ... یعنی نباید باشیم... تو توی زندگیت مشکل داری من بیرون خونه
گفتم: از اینکه ببینمت و اشک توی چشام باشه... بدم میاد... پشت این صفحه راحت ترم
گفت: می فهمم
گفتم: محسن
گفت: فرشته ![]()
گفتم: دوست دارم...
