تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

اون روز رو هرگز فراموش نمی کنم وقتی گفتی داری میای ایران... نمیتونم برات بگم شنیدن این حرف با من چه کرد... دلم میخواست فریاد بزنم نه نه نه ... نیا... همونجا بمون... بزار فقط توی این دنیای مجازی برام معنی داشته باشی... دلم نمیخواست چهره ی قشنگی که از این دوستی توی ذهنم نقش بسته بود با ظواهر کثیف دنیای مادی به هم بریزه... از نزدیک شدن بهت می ترسیدم... دلم میخواست این دوست داشتنه قشنگو برای همیشه توی دلم نگه دارم... بشینم پشت این صفحه شیشه ای و قلبم پرواز کنه تا برسه به دل مهربونت... ولی نتونستم بگم چون از طرفی شوق دیدارت نفسم رو بند آورده بود...

اینطوری صحبتامون ادامه پیدا کرد...

گفت: راستی من فردا در تهران یه جلسه انتخاباتی دارم

گفتم: جدی؟

گفت:شماره تلفن من در تهران اینه ۰۹۱۲.......

گفتم:می ترسم بهت زنگ بزنم

گفت:چرا؟

گفتم: دلم یه جوریه.........نمیدونم ........قدرتشو ندارم

گفت:نمیخوام کاری رو بکنی که دوست نداری......هر چند .........

گفتم:دوست نداشتن نیست...فقط برام سخته

گفت: هر جور راحتی...با اینکه میدونی دوست دارم...

گفتم:نزدیک شدن به تو منو می ترسونه ... نمی خوام چیزی این دوستی رو بهم بزنه

گفت: باشه ...گفته بودم بهت... روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست...

گفتم:تهران می مونی؟

گفت: بستگی داره به جلسه فردا

گفتم:ساعت چند جلسه داری؟

گفت: ۴ بعد از ظهر

گفتم: میخوام بهت زنگ بزنم. چه ساعتی؟

گفت:خوشحال می شم. از فردا ساعت ۱۰ به بعد

گفتم: باشه

گفت: هنوز زنگ نزدی دلم یه جوری شده

گفتم: من هم همینطور ... قلبم داره از جا کنده می شه

بیشتر برام گفت... از خودش... از کارش...از احساسش

گفت: حالا دیگه تو کاملا منو می شناسی

گفتم: توی دلم می شناختمت... دنیای بیرون برام مهم نبود تو خواستی که اینطور هم بشناسمت

گفت:حالا ناراحتی

گفتم: نه فقط نگرانم

گفت: نگران از چی؟ از جدایی؟

گفتم: از دنیای واقعی می ترسم... نه به این خاطر که تو  .... .هستی نه به خاطر اسمت

گفت:پس چی؟

گفتم:اینو قبلا هم بهت گفتم. دنیای واقعی ما رو از هم جدا می کنه... تو این روند رو جلو انداختی

گفت: خدا نکنه... من قلبم روشنه نترس

گفتم:باشه (این جمله آخرش همه شک و تردیدهامو از بین برد... کاملا نمیدونستم قلبش روشنه یعنی چی؟ ولی باورش داشتم...) 

گفت:میدونی چرا حرفهای عاشقانه حافظ و سعدی ۸۰۰ سال نو مونده

گفتم: نه ولی میدونم که به عمق روح آدم رسوخ می کنه

گفت: چون عشق زمینی اونا رو از عشق آسمونی جدا نکرده

عشق زمینی...... عشق آسمونی... چه کلمات قشنگی... آدمو با خودشون می برن... ولی واقعیت زندگی میتونه این دو تا رو در کنار هم داشته باشه! هر جمله ای که ازت می شنوم مدتها منو به فکر فرو می بره... نمیتونم از کنار حرفات بگذرم... همش حس می کنم اگه دقت نکنم چیزی رو از دست دادم.... مثل یه تشنه که به آب می رسه و می خواد یکباره همه اونو سر بکشه و یک قطره اش رو هم از دست نده... قلبم در اضطراب فردا می تپید و خیالم بی پروا لحظاتش را با تو سپری میکرد...

ا

نوشته شده توسط angel در ساعت 17:6 | لینک  | 

عادت کرده بودم... عادت کرده بودم خودمو نبینم... عادت کرده بودم خودمو فراموش کنم... باورم شده که چاره ای نیست... داشتم می رفتم به کجا خودمم نمیدونستم فقط می رفتم به امید روزی که به انتها برسم... فکر می کردم فقط در انتها به آرامش خواهم رسید ... تا اینکه تو پیدا شدی... چرا؟ چطوری؟ و خیلی سوالهای دیگه... که هنوزم براشون هیچ جوابی ندارم جز اینکه باور کنم خدایی هست که صدای منو شنیده... یه مهربون که تو رو فرستاده تا منو برگردونی... بهم نشون بدی که میتونم آروم باشم... که حق دارم خوشحال باشم... و لیاقتم انقدر هست که سرمو بالا بگیرم و در آیینه پاک و شفاف دل تو خودمو ببینم.......

یادمه ...

گفتم: از خودت بگو

گفت: تو که منو تخلیه اطلاعاتی کردی! دیگه چیزی نمونده

گفتم: جدی؟

گفت: سه روزه بخش زیادی از فکرم رو اشغال کردی... تازه هنوز ندیمت

گفتم:

گفت:یکبار تو قزاقستان بودم عاشق یه دختر قزاق شدم هنوز مجرد بودم تو راه برگشت انقدر گریه کردم تو هواپیما که دوستام میگفتن دیونه شدم

گفتم: جدی؟

گفت: من خیلی وقتها از ترس خودم سعی می کنم با کسی آشنا نشم

گفتم: زیاد عاشق شدی؟

گفت: زیاد که نه فعلا چهار بار... تو چی تا حالا عاشق شدی؟

گفتم: فرصت زیادی واسه اینکار نداشتم ولی گاهی دلم لرزیده اگه این عشق باشه!... عشقهایی که داشتی چطوری تموم شدن؟

گفت: هر کدوم یه جور... قزاقه بعد که برگشتم ایران تا یه مدت درگیرش بودم یواش یواش فراموش کردم یه مدت حتی زنگ می زدم قزاقستان با هم صحبت می کردیم... ( سکوت کرده بودم... پرسید اونجایی؟)

گفتم: آره دارم گوش می دم

گفت: گوش می دی؟

گفتم: آره با گوش جان... می خونم در اصل

گفت: راستی برات یه نرم افزار می فرستم که هم چته هم صوت به ایملیت... هد ست که داری؟

گفتم: نه

گفت: ای بابا میخوای برات بفرستم اگه بهت بر نمی خوره؟

گفتم: نه ... میتونم همین جا بخرم نمیتونم استفاده کنم

گفت:فهمیدم برای cam که مشکل نداری

گفتم: چرا... باید خیلی چیزا از من بدونی تا منو درک کنی

گفت: منم منتظرم تا بیشتر بشناسمت!

گفتم:نمیخوام دوستیمون با مشکلاتم میکس بشه

گفت: دوستی باید به درد بخوره اگه دوستیه!

گفتم: اگه بخوای با من دوست باشی باید محدودیتهای منو چشم بسته بپذیری

گفت: چشم محدودیت دوست هم دوست داشتنیه

گفتم:من دنبال حلال مشکلاتم نبودم که با تو آشنا شدم

گفت: من هم همینطور ولی... هر جور راحتی

گفتم: کاری از دست تو بر نمیاد... بازگو کردنش فقط ذهن تو رو منحرف می کنه و باعث سوء تفاهم میشه ... نمیخوام دوستی تو رو از دست بدم

گفت: من بین دوستام به دوست ایام ناخوشی (سنگ صبور) معروفم ولی تو باید بیشتر باهام آشنا بشی... دوست ایام خوشی زیاده ... چون خودم خیلی سختی کشیدم تو زندگی از بچگی تا ....؟

گفتم: میدونم چه احساسی داری...من هم اگه بدونم میتونم به درد کسی بخورم دریغ نمی کنم همیشه اینطور بودم... 

گفت: شاید ...

از در درآمدی و من از خود بدر شدم گوئی از این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می دهد زدوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:2 | لینک  | 

همه چیز خیلی سریع پیشرفت... انگار خودمو انداخته بودم توی یه رودخونه پر از آب. بدون هیچ تقلایی و منتظر تا شتابان منو به سمت دریا ببره... از ورای امواج خروشان رود سکوت و آرامش دریا رو حس می کردم ... رسیدن به آرامش ... نمیدونم به ساحل دریای آروم رویاهام می رسم یا در کشاکش این امواج از پا می افتم...

شاید سومین چت بود...

گفت: سلام خوبی؟

گفتم: سلام شما چطورید؟

گفت: خوبم قربان تو

گفتم: دیروز اینجا بارون تندی بارید (ولی نگفتم زیر بارون قدم زدم و گذاشتم دونه های بارون بریزن کف دستام ... نگفتم بارون رو دوست دارم چون منو یاد چیزای خوب میاندازه مثل تو...)

گفت: دیشب می خواستم یه نامه بهت  ایمیل کنم ولی گفتم هنوز زوده

گفتم:چی زوده؟

گفت: راستش از حساسیتت جا خوردم... می خواستم بیشتر از خودم برات بگم ... شاید تو منو یه بچه پولدار بی غم فرض کردی

گفتم: نه اگه اینطور بود دور از خانوادت زندگی نمی کردی

گفت: وقتی گفتی از ترحم بیزاری..... من هم به یه دوست احتیاج دارم دوستی که بشه بهش همه چی گفت برای وقتای تنهایی...

گفتم: شاید منظورم بد گفتم... از اینکه در مورد مسائل مادی بنالم بدم میاد راستش یه جورایی بهم بر می خوره

گفت:از این غرور خوشم میاد محکمه

گفتم: اگه قراره دوست باشیم بهتره این دوستی بر اساس توانائیهامون باشه نه بخاطر ترحم برای ضعف ها... وقتی با توانائیهات کسی رو جذب کنی بادوام تره

گفت: آره درسته

گفتم: اگه میخوای از خودت بگی دوست دارم بشنوم

گفت: راستش و بگو دیروز که گفتم می خوام برم نماز بخونم پیش خودت چی گفتی

گفتم: گفتم نماز هم می خونی

گفت: عجیبه

گفتم: نه خیلی ها نماز می خونن

گفت: تو چی؟ می خوام بدونم چقدر نزدیک به هم فکر می کنیم

گفتم: نه... نمی خونم ولی آدمهایی که نماز می خونن برام قابل احترامن... نفس pray رو دوست دارم

گفت: من مدتی فرانسه زندگی کردم وقتی خیلی جوون بودم و خیلی چیزا دیدم و شنیدم ... من تا آخر خیلی از کوچه های این دنیا رفتم ...الان دارم برمی گردم با خودم یه سوغات دارم... دوست داشتن

گفتم: داری به چی بر می گردی؟ به اصل خودت؟ به خدا؟...

گفت: به اون چیزی که خدا منو بخاطرش آفریده... عشق به موجودات خدا... حتی اگه قاتل پدرم باشند آخه من پدرمو وقتی ۹ سالم بود از دست دادم سعی می کنم از کسی متنفر نشم

گفتم: واقعا می تونی همه رو دوست داشته باشی! این خیلی خوبه من نمی تونم اینطور باشم...بعضی وقتها بدون دلیل از بعضی ها بدم میاد

گفت: یعنی زود از کسی متنفر می شی؟

گفتم: نه کلا آدم مهربونی هستم ولی دلم نمیخواد باشم

گفت:چرا؟

گفتم: شاید فکر می کنم یه جور ضعفه

گفت: ولی من از صداقتت خوشم میاد

گفتم:دلم میخواد واسه دوست داشتن دلیل داشته باشم

گفت:برای دوست نداشتن دلیل پیدا کن

گفتم: آره ...( و از این همه محبتی که تو قلبش بود شگفت زده شده بودم داشت کم کم تصویری رو که از یه مرد توی ذهنم داشتم بهم می ریخت همیشه فکر می کردم مردها فقط می تونن کسی رو دوست داشته باشن که براشون منفعتی داشته باشه...)

گفت: بحثمون خیلی فلسفی شد ... تو فیلم هم می بینی؟

گفتم: الان دارم فیلم تو رو می بینم ولی تو حتی یه لبخند هم نمی زنی...(با وب کم می دیدمش)

گفت: آخه اینجوری که نمیشه تو منو ببینی من تو رو نبینم

گفتم: عکسمو می بینی که

گفت:ما با توايم و با تو نه ايم اينت بولعجب     در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم

گفتم:از شعر خوشت میاد؟

گفت: خیلی من جونیمو با حافظ و سعدی کلی خاطره دارم

گفتم: خیلی خوبه من هم شعر دوست دارم... خیلی مذهبی هستی؟

گفت: مذهبی؟

گفتم: آره

گفت: مذهبی ها گوگوش گوش میدن؟

گفتم: نمیدونم تا حالا با یه مذهبی واقعی آشنا نبودم

گفت: نمی دونی؟! اما حتما خیلی شنیدی که... نه؟

گفتم: آره ولی نمیدونم چرا نمی تونم بهشون اعتماد کنم ... گفت: ببین حزب اللهی بودن با مذهبی بودن فرق داره ها

گفتم: میدونم ولی فکر می کنم از خدا سخت گیر ترن

گفت: آره موافقم

گفتم: بیش از اون چیزی که ظاهرم نشون بده خدا رو دوست دارم و فکر می کنم خودش کافیه واسه آدما

گفت:آره حتما همینطوره ظاهر آدما واسه آدما خوبه نه واسه خدا

گفتم:نماز خوبه؟

گفت: از اين جهت که فرصت با خدا صحبت کردنه فرصت مهميه نه ؟

گفتم: واقعا این حس رو داری در حال نماز خوندن؟

گفت: گاهی اوقات

گفتم: من نماز خوندم ولی هیچ وقت این حس رو نداشتم وقتی به خدا فکر می کنم و نماز نمی خونم بیشتر بهش احساس نزدیکی میکنم

گفت:من بين دوستام به داشتن يک مکتب خاص خودم  مشهورم 

گفتم: اون چیه؟

گفت:مفصله ولي خلاصه اش دوست داشتنه من فکر ميکنم خود اسلامم معنيش همينه          

گفتم:آدمهایی که قلب بزرگی دارن می تونن اینطوری فکر کنن

گفت: همه قلبشون بزرگه ولی خودشون نمی دونن

گفتم: شاید

گفت: مطمئن باش امتحان کن می فهمی

گفتم:تو منو یاد آدمهایی می اندازی که تا حال فقط تو ذهنم تجسم می کردم .... ندیدم هیچوقت

گفت: خوبه... چرا؟

گفتم: برای اینکه حرف زدن اینطوری شاید راحت باشه ولی عمل کردن سخته

گفت:آره دقیقا ( و تلفنش زنگ خورد....)

گفتم: منتظر می مونم تلفنت تموم بشه...

گفت: تموم شد ... اگه بهت بگم چیکار داشت خندت می گیره که تو اینترنت با کی آشنا شدی

گفتم: چیکار داشت؟

گفت: استخاره ميخواست !! استخاره ميدوني چيه؟

گفتم: آره

گفت: بعضي دوستام از جاهاي مختلف زنگ ميزنن براشون با قرآن استخاره کنم

گفتم:اعتقاد داری؟

گفت: من؟ معلومه

گفتم: فلسفش چیه؟

گفت: به فال حافظ اعتقاد داری؟

گفتم: فال حافظ برام جالبه یعنی استخاره مثل فال حافظه؟

گفت: به نیت آدما بستگی داره و اعتقادشون

گفتم:داری جالب می شی برام

گفت: تو هم همینطور

گفتم:از خونوادت برام بگو

گفت: گفتم که... ( و از خانوادش برام گفت من هم همینطور... انگار گره ها داشت محکم تر می شد... صحبتهاش بوی محبت می داد...)

گفتم: با همسرت هم همینقدر مهربونی؟

گفت: آره ولی یه مشکلی هست خيلي از من کوچکتره , ده سال گاهي اوقات بامن خيلي فاصله پيدا می کنه ....خودت از شوهرت چيزي نگفتي ولي داري از من حرف ميکشی... ( قبلا بهش گفته بودم نمیخوام در مورد همسرم چیزی بگم ...)

گفتم: متاسفم دیگه نمی پرسم

گفت: مهم نیست احساس خوبی بهت دارم

گفتم:لطف داری

گفت: چه مودبانه و باکلاس جواب میدی! تعارف نکردم

گفتم:من هم صمیمانه گفتم تعارف نبود... از آدمهایی که مذهبی نیستند هم خوشت میاد؟

گفت:مه همه جور دوست داشتم و دارم خاصيت زندگي تو خارج از کشور اينه که بايد به عقايد همه احترام بذاري 

گفتم: نمیدونم .... تجربه اش رو ندارم... اونجا درس می خوندی؟

گفت:نه تجارت می کردم

گفتم: سنت واسه این کار کم بوده!

گفت: خانوممه زنگ زده...

گفتم: با بچه ها هم صحبت کردی؟

گفت: نه بازی میکردند صبح صحبت کرده بودم

گفتم: الان کوچیکن ولی بزرگتر بشن براشون سخته دوری از تو

گفت: آره تو این فکرم که یا برگردم یا اونا رو بیارم اینجا

گفتم: کارت که دولتی نیست؟

گفت: چطور مگه؟

گفتم: همینطوری ... هر وقت نخواستی می تونی سوالهامو جواب ندی من ناراحت نمی شم... راحت باش

گفت: راحتم ولی راستش می ترسم

گفتم: پس ولش کن

گفت: امروز عکست باحجابه

گفتم: گفتم شاید اون طوری دوست نداشته باشی

گفت: گفتم که شخصيت آدما , عقايدشون برام قابل احترام و  دوست داشتنيه  ديروز که بهت نگفته بودم از عقايدم ميخواستم برات يه شعر  بنويسم , خجالت کشيدم  

گفتم: الان می تونی بنویسی

گفت:  گفتم ببينمش , مگرم ساکت شود درد اشتياق   او را بديدم ومشتاقتر شدم

گفتم:حالا که میدونم عقایدتو به خودم نمی گیرم

گفت:چرا؟

گفتم: چون .............. نمیدونم چرا فقط یه حسه

گفت: ميترسم بهت بگم بدليل حرفهايي که زدي و.... دوست دارمت , ميفهمي که   فيلم نوبت عاشقي محسن مخملباف رو ديدي؟

گفتم: این قابل درکه ... چون تو همه رو دوست داری

گفت: خوبه

گفتم: چی خوبه؟

گفت: این برداشت تو

گفتم: به واقعیت نزدیکه؟

گفت:آخه تو فرهنگ ما نميشه به يک زن شوهردار گفت دوستت دارم   شايد هيچ جا نشه ولي اين دوستت دارم با دوستت دارماي  معمولي فرق داره  

گفتم: بهتره فکر کنی به یه دوست این حرفو زدی نه یه زنه ..... شاید اگه یه هم جنس خودت هم این حس رو در تو بوجود بیاره بخوای این حرف رو بهش بگی...

گفت:باشه ... متشکرم

ولی تو دلم خوشحال بودم که اون کسی که این حرفو بهش زدی من بودم نه یه هم جنس خودت یا هر فرد دیگه ای گرچه گفتی این دوست دارم با بقیه دوست دارم ها فرق داره ولی من اصلا نمیدونم بقیه چه شکلیه ...  این دوست دارم رو دوست دارم................

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:58 | لینک  | 

سالها بود از ساعت بدم می اومد... زمان برام مفهومی نداشت می خواستم بگذره فقط بگذره... هر روز که به انتها می رسید می گفتم یه روز دیگه هم گذشت داره نزدیک تر می شه و هر وقت بغض گلومو می فشرد نمی دونم به کی میگفتم شاید به خدا ... فقط تو دلم فریاد می زدم خسته شدم خسته شدم خسته شدم ... چرا تموم نمیشه

تا اینکه جای پای یه دوست تو زندگیم پیدا شد. «دوست» این کلمه قشنگه ولی خیلی براش کمه ... از علایق هم پرسیدم: 

گفتم:اوقات بیکاری رو چطور می گذرونی

گفت:می ریم تفریح اونهم از نوع سالم

گفتم: مثلا

گفت: مثلا شنا

گفتم : کتاب هم می خونی؟ 
گفت:آره کتابهای مربوط به کارم رو بیشتر

گفتم: موسیقی؟

گفت: موسیقی جلف رو دوست ندارم

گفتم: کلا از گوش دادن به موسیقی لذت می بری یا دوست نداری؟

گفت: چرا سالهای ۶۷ ۶۸ خودم سه تار می زدم ولی بخاطر کارم رهاش کردم. حیف شد. موسیقی بخصوص توی ماشین یکی از بهترین تفریحات منه

گفتم: من هم دوست دارم در هر حالی که باشم دوست دارم

گفت: به کدوم خواننده بیشتر علاقه داری؟

گفتم: ایرانی؟

گفت: آره

گفتم: هنگامه صداش قشنگه ولی گوگوش و داریوش رو دوست دارم 

گفت: خیلی جالبه چون من هم با گوگوش و داریوش و سیاوش قمیشی و معین خیلی کیف می کنم

گفتم: من عاشق صدای سیاوش قمیشی ام

گفت: شعراش چطور؟

گفتم: خیلی قشنگن

گفت: احساس تنهایی می کنی؟

گفتم: میخوای روانشناسی کنی؟

گفت: نه ... از آهنگهایی که دوست داری حدس می زنم

گفتم: آره ... گاهی... ولی اکثر آدمها این حس رو دارن (نمی خواستم تنهایی وجودمو حس کنه...)

گفت: قبول دارم من که مرد هستم هنوز گاهی با این آهنگها گریه ام می گیره

گفتم: احساس مرد و زن نداره...

گفت: تو تفریحت چیه؟

گفتم:به ندرت بیکارم ولی از هر فرصتی برای گوش دادن به موسیقی و خوندن کتاب استفاده می کنم گاهی هم شنا...

گفت: عجب! یعنی خیلی کار می کنی؟

گفتم: اداره تا ساعت ۴ گاهی هم ۶ بعد هم که میرم خونه کار ترجمه البته درسم هم هنوز تموم نشده

گفت: لیسانس؟

گفتم:آره دیر شروع کردم شرایطم یه جوری بود که رهاش کرده بودم

گفت: برای چقدر درآمد؟

گفتم: خیلی کم و کاریه که دوست دارم البته نه اداره رو کار ترجمه رو دوست دارم

گفت: پس برای تفریح کار می کنی؟ یعنی درآمدش برات مهم نیست

گفتم: نه کار اداره فقط بخاطر پولشه که میام. اگه میتونستم رهاش می کردم و می رفتم دنبال ترجمه و ادامه تحصیل

گفت:آخه میگی درآمدش خیلی کمه که!

گفتم: چاره چیه

گفت:شاید من بتونم کمکت کنم

گفتم: ممنون همینقدر که با هم دوست باشیم برای من بزرگترین کمکه

گفت: نمونه ترجمه هاتو برام می فرستی؟ انگلیسی به فارسی و برعکس

گفتم: خیلی عالی نیستن و تا حالا فقط انگلیسی به فارسی کار کردم که به شکل چند تا کتاب جیبی چاپ شدن یا در دست چاپن البته نمیشه گفت کتاب... ولی خوب واسه شروع بد نیستن

گفت: ترجمه هات چاپ شدن؟

گفتم: آره . ولی چیزایی نیستن که منو راضی کنن... بازاریه... ولی اول کارمه و چون میخوام این کارو ادامه بدم شروع کردم.....گاهی پشیمون میشم چون خیلی زوده ولی با چند تا از استادام مشورت کردم میگن همینقدر که جسارت شروع رو داشتی کافیه حالا باید ادامه بدی

گفت: چه جالب . میشه اسم کتاباتو به من بگی آخه من یه انتشارات شخصی دارم ولی خیلی پرکار نیستم تازه گی ها چند تا کتاب وارد کردم که میخوام ترجمه بشن

گفتم: نمیدونم از پسش بر میام یا نه

گفت: من صبر زیاده ... نمونه ترجمه هات رو برام بفرست من هم کتابها رو به دستت می رسونم

گفتم: روش فکر می کنم

گفت: منتظرم

گفت: اگه قرار باشه رابطه کاری داشته باشیم باید بیشتر از هم دیگه بدونیم

گفت: باشه من حاضرم

گفتم: آخه مشکل از طرف منه...

گفت: چرا؟ ما که از اول قرارهامون رو گذاشتیم تو گفتی شوهر داری و من هم گفتم وضعیتم چیه

گفتم: آخه من در خیلی از موارد محدودیتهایی دارم

گفت: خیلی خوب اگه ناراحت می شی فراموشش کن من فقط میخواستم کمکی کرده باشم

گفتم: کمک؟!!! ( راستش کمی بهم بر خورده بود... نه از دست اون... فقط بخاطر اینکه داشتم تو صحبتهام می گشتم که من چی گفتم یا چه تصویری از خودم مجسم کردم که فکر می کنه میتونه به من کمک کنه... همیشه از مظلوم نمایی و جلب ترحم دیگران بیزار بودم... توی یک لحظه به خودم گفتم احمق چیکار کردی؟ حتما صحبتهای تو باعث این برداشت شده... و هزار تا علامت سوال دیگه...)

گفت: آره دیگه البته به خودم هم... چون دلم میخواد این انتشارات راه بیافته

گفتم: باشه روش فکر می کنم بهت میگم ... شاید یه رابطه ی کاری مورد قبول باشه ولی باید بدونی من کمک نخواستم

گفت: من نمیخواستم ناراحتت کنم باور کن از اینکه گفتی مترجمی و به این کار علاقه داری خواستم برای دوستی بیشتر و کمک به خودم استفاده کنم. الان هم اگر ناراحت می شی اصلا فراموشش کن

گفتم: دلم میخواد در دوستی توی دو سطح مختلف همدیگرو نبینیم . من از احساس ترحم بیزارم

گفت: هر وقت دوست داشتی بدون من هم یه انتشارات نوپا دارم که به کمک تو احتیاج داره. تو خیلی حساسی هیچ احساس ترحمی در کار نیست. ما همه با توانائیهامون کار می کنیم... و تا وقتی که تو نخوای دیگه از این موضوع چیزی نمیگم

گفتم: باشه ( و بحث رو عوض کردم... نمیدونستم چرا یه هو ناراحت شدم. آیا بخاطر این بود که واقعا به کمک احتیاج داشتم و اون فهمیده بود؟ شاید یادآوری این مطلب که تو مشکل داری توی زندگیت منو عذاب میداد وگرنه کلمه کمک اونقدرا هم کلمه زشتی نبود که منو آشفته کرد...)

گفت: باید برم نماز بخونم

گفتم: من هم باید برم خونه

گفت: تا فردا ... ( شاید خودش هم فکر نمیکرد این فردا به خیلی از فرداهای دیگه متصل میشه ...)

نوشته شده توسط angel در ساعت 11:43 | لینک  | 

من نویسنده داستانهای عاشقانه نیستم اصلا تا حالا چیزی به اسم داستان ننوشتم ولی ننوشتن از این داستان و گم شدنش در زمان شاید ظلم بزرگی باشه در حق کلمه ی زیبای عشق... داستانی که به این کلمه سه حرفی معنایی به ژرفای اقیانوس بخشید و رنگی به زیبایی آسمان... همه چیز از یک چت ساده شروع شد داشتم توی یکی از چت رومهای یاهو مسنجر دنبال کسی می گشتم که عضو اورکات باشه و یکی از دوستانم را که در هند زندگی می کنه به اورکات دعوت کنه ...

گفتم: کسی هست که بدونه اورکات چیه؟

گفت:بله من میدونم

گفتم: عضو هستید؟

گفت: نه

گفتم: ولی من میخوام با کسی صحبت کنم که عضو اورکات باشه تا برای یکی از دوستام دعوتنامه بفرسته

گفت: شاید بتونم از طریق یکی از دوستام این کار رو انجام بدم ... شما؟

گفتم: زن/۳۴/ایران

گفت: مرد/۳۴/دوبی

گفتم: اینجا اورکات فیلتر شده ...

گفت: ولی اینجا میشه بازش کرد... برای همسرت میخوای دعوتنامه بفرستی؟

گفتم: نه یکی از دوستام... شما متاهلی؟

گفت: با هم رو راست باشیم... بله... شما چطور؟

گفتم: من هم متاهل هستم و دو تا بچه دارم

گفت: پس برای من مثل یه خواهر میمونی

گفتم: من با واقعیات زندگی می کنم نمیتونم خواهرت باشم ولی یه دوست شاید...

گفت: باشه

گفتم: باید برم

گفت: آی دی شما رو اد می کنم

گفتم: باشه (و خودم هم اسمشو تو لیست مسنجر اضافه کردم... ولی نمیدونستم با این کار دارم تا همیشه وجودشو تو قلب خودم حک می کنم...  و نفسم رو به نفسش گره می زنم...)

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:15 | لینک  |