تبليغاتX
حدیث عشق
آتش عشق تو در جان خوش تراست......دل زعشقت آتش افشان خوش تر است

شازده کوچولو پرسيد: "اهلي کردن" يعني چي؟

روباه گفت: "يک چيزي است که پاک فراموش شده، معنيش ايجاد علاقه کردن است، اگر تو منو اهلي کني، انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشي، آن وقت صداي پايي رو مي­شناسم که با هر صداي پاي ديگري فرق مي­کند، تازه! نگاه کن! آن گندم­زار را مي­بيني؟ براي من که نان خور نيستم، گندم چيز بي فايده­اي است، اما تو موهات رنگ طلاست، پس وقتي اهليم کردي، محشر مي­شود، گندم که طلايي رنگ است، مرا به ياد تو مي­اندازد و صداي باد را هم که توي گندم­زار مي­پيچد دوست خواهم داشت،

تو تا زنده­اي، نسبت به اون که اهلي کرده­اي مسئولي، تو مسئولِ گلتي... 

نوشته شده توسط angel در ساعت 6:38 | لینک  | 

 

 

دلم میخواد خوشحال باشم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 20:36 | لینک  | 

 

زنگ زدی و گفتی ساعت ۵/۸ یه فیلم مستند از پدر پخش میشه... دل تو دلم نبود که ببینم... برای اولین بار بود که میدیدمش راستش تصویرهای مختلفی ازش تو ذهنم بود ولی بیشتر دلم میخواست بدونم حرکات و حرف زدنش چه حسی بهم میده...

همیشه میگفتی شباهت زیادی بین شما هست ولی تا وقتی ندیده بودمش از دیدن عکسهای مختلف این شباهتو چندان حس نمی کردم شاید به این خاطره که بیشتر از چهره بیشتر حالتهای مشابهی دارین...

دچار احساس عجیبی شدم، انگار از سالها پیش می شناختمش، می تونستم در لابلای حرفهاش کلماتی رو پیش بینی کنم، یا منتظر بودم چیزی رو بیان کنه که تو ذهن من میگذشت...

ذهنم تصویر گم شده ی پازلی را جستجو می کرد که تا حد زیادی کامل شده بود، دلم با هرکلام و هر حرکتش به گوشه ای پر می زد و در نهایت احساس کردم درست همون کسی است که تو برام تعریف کرده بودی، یک پدر... مطمئن از چیزی که میگفت... و محکم و ثابت قدم از راهی که پا به آن گذاشته بود... و در عین حال رئوف و مهربان حتی نسبت به کسی که یادگارهای دردناکی در وجودش برجا گذاشته بود ولی معلوم بود نه تنها حالا که در جایگاه متهم قرارگرفته بلکه از ابتدا هم برای پدر کسی نبود جز موجودی قابل ترحم ...

نمیدونم باید برای داشتن همچین پدری بهت تبریک گفت یا برای دیگه نداشتنش تسلیت... پرواز قشنگش همیشه در یاد کسانی که به پرواز می اندیشند به یادگار می ماند و جای خالیش هر از گاه گونه هایشان را با باران اشک می نوازد...

میدونم همیشه هست درست با ویژگیهای یک پدر...

دوسش دارم و بی تاب برای دیدنش...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:33 | لینک  | 

 

 

 شنبه ظهر امتحان داشتم اومدی دنبالم و با هم رفتیم. بعد از امتحان برای ناهار رفتیم آبعلی خیلی جاده قشنگی بود حس خیلی خوبی داشتم تا شب با هم بودیم و شب تو رفتی خونه. یکشنبه صبح اومدی که بریم دنبال خونه ولی گشتنمون چندان موفقیت آمیز نبود،  بعد هم تو رفتی سرکلاس... تا بعد از ظهر که اومدم دنبالت.

بالاخره ساعت ۵ بود که مهمونامون زنگ زدن که رسیدن، با هم رفتیم دنبالشون اومدیم خونه و بعد از اینکه یه استراحت کوتاه داشتند رفتیم کافی شاپی که تو میدون ونک با بقیه بچه ها قرار گذاشته بودیم، شب خوبی بود با چند نفر آشنا شدیم که مسلما هر کدوم دنیای جالبی داشتند، بعد هم برای شام رفتیم باغ گیلاس که جای قشنگ و آرومی بود.

شب که رسیدیم خونه هر دومون خسته بودیم ولی تو خوابت نمیگرفت در طول روز حس می کردم انگار حواست یه جای دیگس چند بار ازت پرسیدم ولی جواب درستی ندادی میدونستم که شاید باید موقعیت مناسبی باشه تا بخوای باهام حرف بزنی ... اونشب خیلی تلاش کردم که بیدار بمونم تا ساعت ۲ صبح هم بیدار بودم ولی اتفاقی افتاد که مجبور شدم برم دراز بکشم و نفهمیدم کی خوابم برد...

گفته بودي من اومدم تا تنهائيهاتو پر كنم... فكر مي كردم دارم اينكارو مي كنم... اميدوار بودم جاي يه چيزايي كه ميگفتي برات اذيت كننده بوده بگيرم... خيلي تلاش كردم تا اينطور بشه ... وقتي از اون لحظات برام حرف مي زدي هميشه آرزو مي كردم بودم و ميتونستم كاري بكنم... فكر مي كردم میتونم اینکارو بکنم ولی اون شب بهم ثابت کردی که خیلی هم موفق نبودم... راستش احساس بدیه... حسی که فقط باید تجربه کنی... نمیدونستم چرا باید اینطوری بشه ولی گاهی اتفاقاتی میافته که نمیشه پیش بینی کرد و حسی به آدم میده که چندان خوشایند نیست... صبح که بیدار شدم به محض اینکه چشامو باز کردم این حس اومد سراغم انگار خواب دیده بودم... انگار حس کرده بودم ... نمیدونم چی بود ولی انقدر بد بود که دلم نمیخواست صبح شده باشه... بهت گفتم چرا بیدارم نکردی... چرا...

بعد از صبحانه تو رفتی خونه بخاطر بچه ها و من با الیویه و کلوئه تنها موندم تقریبا تا ظهر خواب بودند و من تو فکر عکس العملی که نشون داده بودم... نمیدونم چرا نمیتونستم خودمو قانع کنم که به من ربطی نداره... و نمیدونستم اصلا این موضوع جای این همه درگیری ذهنی رو داره یا نه... ولی باور کن انقدر برام بزرگ و مهمی که نمیتونم از هیچ چیزی در مورد تو بی تفاوت بگذرم ... خودمو میذاشتم جای کسانی که به تو نزدیک بودن و در مقابل این اتفاقات چه واکنشهایی نشون میدادن... نمیتونستم بفهمم کدوم باعث شده دیگری چه عکس العملی انجام بده... از یه طرف میگفتم اصلا چرا من باید عکس العملی نشون بدم شاید به من ربطی نداره ولی از اینکه شونه هامو بندازم بالا و از کنار مسئله ای رد بشم که تو همیشه بهم گفته بودی دوست نداری اتفاق بیافته... گفته بودی با خدا عهد کردی ... ناممکن بود، از یه طرف هم اگه قراره چیزی بگم... اون حرف چیه؟ باید چطوری بگم؟ باید چیکار کنم؟ و نهایتا بی تفاوتی کار من نیست... پس گذاشتم احساسم منو به جایی ببره که باید ببره...

میدونم تو هم اذیت شدی ولی سعی کردم خودم باشم... با همه عشقی که به تو دارم... بالاخره گذشت ولی لحظات بدی بود، هیچ وقت فراموش نمیکنم راستش برای اولین بار از حرفهایی که بهم زدی تمام وجودمو ترس گرفته بود و از اینکه می دیدم از اتفاقات و حرفهایی که در خلوت من و تو گذشته نگرانی به شدت دلم گرفته بود، میخواستم بگم نگران نباش، من با خودم درگیرم تا بهترین راه رو انتخاب کنم ... چون میخوام بمونم... چون میخوام تو رو برای همیشه داشته باشم... چون نسبت به تو بی تفاوت نیستم... چون دوست دارم... بهرحال اینم یکی از درسهایی بود که باید با تو تمرینش می کردم... هنوزم گاهی سردرگمم ولی میدونم عشقی که بین من و تو هست ما رو راهنمایی میکنه...

با الیویه و کلوئه روزای خوبی رو تجربه کردیم... یه شب رفتیم کردان که یکی از بچه ها برای اسب سواری و شام دعوتمون کرده بود که البته فقط قسمت دومش کامل اتفاق افتاد و در مورد اول فقط تونستیم اسبها رو تماشا کنیم ... ولی اونجا خانمی اومده بود (مادر رضا) که یکی از جالبترین آدمایی بود که تا حالا با هم دیدیم...

چهارشنبه عصر رفتند و ما هم بعد از یه جلسه طولانی و شام با آقای ع... که از ترکیه اومده بود رفتیم دربند و برگشتیم خونه...

پنجشنبه نزدیک ظهر رفتی... میخوام بدونی خونه بی تو خیلی غمگین میشه... دوست دارم

  

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:56 | لینک  | 

 

پنجشنبه صبح زود با هم رفتیم دماوند هنوز درگیر امتحانامم، البته تو هم امتحان داشتی تا ساعت ۱۰ خودمونو رسوندیم و تو هم به امتحانت رسیدی.

عصر پنجشنبه رفتین... بخاطر موضوع خونه... منم رفتم دنبال بچه ها، بعد هم با بچه های ف... اومدیم خونه،تو راه بودم که زنگ زدی و با هیجان زیاد بهم خبر دادی کاری که با بانک ... شروع کرده بودیم درست شده انرژیی که تو صدات بود همه وجودمو گرفت. تنها کسانی که کنارم بودن بچه ها بودن که از خوشحالی من لبخند به لباشون نشست و تعجب کرده بودند که این چه خبری بود که تا این حد منو خوشحال کرد...جمعه با بچه ها رفتیم خونه ف...اینا و تا شنبه اونجا بودیم. شنبه صبح اومدیم خونه و من منتظر شدم تا شما بیایین. بهم زنگ زدی و گفتی که رسیدی تقریبا ساعت ۲ بود که اومدم شرکت و بعد هم شهرداری... خلاصه درست شد و من خیلی خوشحال شدم که بالاخره این اتفاق افتاد. نمیدونم خوبه یا بد ... فقط همنینقدر که تصمیم گرفتیم کاری رو انجام بدیم و تا این مرحلش به خوبی انجام شده، خوشحالم...

وقتی کارم تموم شد اومدم شرکت دنبالت و با هم اومدیم نزدیک خونه جلو پارک و تو ماشین فوتبال ایران ـ پرتقال رو با هم دیدیم... بعد منو رسوندی و رفتی. یکشنبه روز خوبی نبود، تو تا عصر کلاس داشتی و من با بچه ها بودن نمیتونم دقیقاْ بنویسم این چند روز با بچه ها چطوری گذشت... خنده هاشون... دعواهاشون... غذاخوردنشون... خوابیدنشون و از همه مهم تر حرفهاشون... یه شب دیدم ش... داره گریه می کنه گفتم چی شده گفتم دلم واسه بابام تنگ شده گفتم میخوای الان ببرمت پیشش، گفت نه آخه اونوقت دلم برای تو تنگ میشه مثل شبای دیگه که تو نیستی و من هنوز گاهی انقدر برات گریه میکنم تا خوابم ببره... گذاشتمش رو پام و انقدر باهاش حرف زدم تا خوابش برد... میدونم اونجا موندم فقط میتونست باعث بشه شبا بچه ها جسم خسته و بی روح منو کنار خودشون داشته باشن ولی وقتی این احساسات میاد سراغم باز می مونم که آیا من حق داشتم حتی این حضور بی ثمر رو ازشون بگیرم؟ بعد از خودم بدم میاد از اینکه گاهی بدون اونا خوشحالم از اینکه بی حضور بچه ها لحظاتی رو در کنار تو می گذرونم که بیشتر به پرواز شبیه تا زندگی... بعد با خودم میگم در عوض وقتی می بینمشون روح این شادی رو بهشون منتقل می کنم، درعوض... ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی نمیتونه این احساس ناخوشایند رو نسبت به خودم از ذهنم پاک کنم...

بچه ها دلشون میخواست باز اینجا بمونن ولی من دوشنبه امتحان داشتم و قرار بود ۳ روز برم با م... دماوند بمونم، پس مجبور بودم ببرمشون... وقتی رسوندمشون بغض بدی تو گلوم بود، لازم بود در مورد حرفایی که زده بودن و رفتارایی که کرده بودن کمی فکر کنم... تو کلاست تموم شده بود و اومده بودی دنبالم... وقتی نشستم تو ماشین از قراری که برای فرداشب با همکلاسیهات گذاشته بودی صحبت کردی و ... هر چی میگذشت حالم بدتر میشد ولی دلم نمیخواست از دنیایی که توش بودی بیرونت بیارم... رسیدیم خونه نشستی پشت کامپیوتر برای تهیه یه نامه که قرار بود بفرستی کیش... منم کتابمو گذاشتم جلوم و سعی کردم بخونم آخه این چند روز که بچه ها بودن دلم نیومد بهشون بگم نمیتونم غذایی رو که شما دوست دارید بپزم... نمیتونم باهاتون بازی کنم... نمیتونم... خلاصه تو هر از گاهی که از کار دست می کشیدی باهام صحبت می کردی انگار تو هم فهمیده بود حال بدی دارم ولی طوری برخورد کردی که انگار هر چی که هست انقدرا هم مهم نیست... نمیخوام بگم فقط این بود ولی شاید عکس العمل تو منو مصمم تر کرد که سکوت کنم ... راستش خدا میدونه که تصمیم نبود،  قدرت حرف زدن نداشتم... از چی بگم... حرفای تکراری؟ هر چند همیشه برای من زندس ولی شاید گفتنش تکراریش کنه... بیشتر از هر شب موندی می فهمیدم دلت میخواد یه جوری این یخ بشکنه ولی شاید انقدر این بغض تو گلوم بزرگ شده بود که فرصت بیشتری برای تخلیش لازم بود... شاید باید یه شب تا صبح سرمو میذاشتم رو سینتو باهات حرف میزدم تا دلم خالی بشه... صدای ضربه های ساعت اذیتم میکرد دلم میخواست زودتر تموم بشه... نگرانی تو رو حس میکردم و از اینکه نمیتونستم خیال تو رو از جانب خودم راحت کنم و از نگرانی درت بیارم بیشتر اذیت می شدم... نمیدونم تا حالا سر دوراهی موندی یا نه؟...

شاید هنوز پات به آسانسور نرسیده بود که دیگه گریه امونم نداد... بهت زنگ زدم، قطع شد... دوباره... خلاصه با هم صحبت کردیم... گفتم میخواستم باهات خداحافظی کنم وقتی می رفتی نتونستم ... گفتی منم منتظر همین بودم... گفتم...نه از اون چیزایی که هنوز اذیتم می کرد ولی دلم میخواست تو شب راحت بخوابی، امیدوارم موفق شده باشم.

فقط میخواستم بدونی زمان بدی بود... موقعیت بدی...

صبح زود با م... رفتیم دماوند و ۳ روز اونجا موندیم واسه امتحان، دلتنگی بدجوری اذیتم می کرد ولی چاره ای نبود ۳ تا امتحان پشت سر هم ... شبا که آسمونه پر از ستاره رو نگاه می کردم با خودم تصور می کردم بهت نزدیکترم انقدر نزدیک که میتونم حست کنم، باهات حرف بزنم، برات بگم چی تو دلم میگذره... چهارشنبه آخرین امتحان بود وقتی برگشتم دل تو دلم نبود که ببینمت اومدی دنبالم... انگار اولین بار بود که می دیدمت وقتی نگات می کردم تو دلم خالی میشد... برام از دلتنگیهات گفت... از اینکه مجبور شده بودی برگردی به تنهائیهای قبلیت و این بیشتر از همه چیز منو اذیت کرد راستش فکر کردم شاید نباید می رفتم می موندم ولی گفتی نه... شاید این فاصله ها باعث میشه که ما خودمونو محک بزنیم... گفتی نمیتونم یه روز هم بدون تو بگذرونم... گفتی... گفتم حتی اگه یه روزی پیش بیاد که مجبور بشیم از هم دور بمونیم من بازم دوست دارم... شاید نتونم تو رو برای همیشه و توی همه لحظاتم کنار خودم داشته باشم ولی میتونم عشق تو رو تا وقتی مال منی تو دلم زنده نگه دارم و باهاش نفس بکشم، راه برم و زندگی کنم... تا همیشه...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:2 | لینک  | 

 

امروز رفتم دماوند، امتحان داشتم عصر که برگشتم خونه، خیلی جات خالی بود دلم میخواست فقط صدای تو سکوت خونه رو بشکنه ولی نتونستم خودمو راضی کنم بهت زنگ بزنم با رویای تو خوابم برد و با صدای تلفن تو بیدار شدم اومده بودی خرید تا شب چند بار با هم صحبت کردیم و هر بار من برای شنیدن صدات مشتاق تر بودم، خدا رو شکر می کنم که این فرصتها رو پیش میاره چون گاهی دلتنگی خیلی سخت میشه حتی اگه دو روز قبل ۱۴ ساعت رو با هم گذرونده باشیم ...

بوی لباسات آرومم میکنه، فکر کردن به حرفات بهم دلگرمی میده و یاد کسی که جز او هیچ کسی همراه این لحظه های ما نیست امیدوارم میکنه...

حتی این لحظه ها هم قشنگی خودشو داره، چون با یاد تو میگذره... خوشحالم که تو رو دارم...

 

When a GIRL is quiet, Millions of things are running in her mind. When a GIRL is not arguing,She is thinking deeply. When a GIRL looks at u with eyes full of questions, She is wondering how long you will be around. When a GIRL answers "i'm fine" after a few seconds, She is not at all fine. When a GIRL stares at you, She is wondering why you are lying. When a GIRL says I love you, She means it. When a GIRL says "i miss you", No one in this world can miss you more than her.

نوشته شده توسط angel در ساعت 20:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:58 | لینک  | 

 

تولدت مبارک مسافر من

یه روز یه مسافر از کنار جاده زندگیم گذشت... منو با خودش همراه کرد و شد مسافر من... با مسافر زندگیم سفری رو آغاز کردم که چون و چراهای زیادی توش بود و هست... هدف مسافر سفر بود و هدف من همراه شدن... مسافر دلبسته راه بود چون مصمم بود باید سفری آغاز کرد و من دلبسته این راه شدم چون همسفرش شده بودم... از زیبائی های راه برام میگفت و من زیبائی کلامشو می شنیدم... قشنگی های سفرو بهم نشون میداد و من محو قشنگیهای وجود مهربونش بودم...

انگار مسافر بودن سخت تر از همسفر شدنه... بخاطر همینه که همه منتظرن مسافری پیدا بشه تا همسفرش بشن، ولی توی این مدت اون با من طوری رفتار کرد که گاهی اوقات فکر کردم منم میتونم مسافرش باشم و اون همسفرم... حالا دیگه فرقی نداره که کی مسافره و کی همسفر... من و اون با هم عجین شدیم... حالا دیگه سفر مهمه و آثاری که بجا میذاره...

تو این سفر دومین باریه که میتونم شاهد سالروز پا به عرصه وجود گذاشتن مسافرم باشم... میدونم اگه بگم عزیزترینم تولدت مبارک حق مطلبو ادا نکردم، میدونم اگه برات کادویی بخرم که موندگار نباشه دلم و دلت راضی نمیشه ... فقط دلم میخواد برات بنویسم... به اندازه یه کتاب حرف تو دلم هست... به اندازه یه افسانه میتونم از زیبائی های این سفر برات بگم از روزی که تو متولد شدی و سفر قشنگتو آغاز کردی... از  کسی که میدونست تو این سفر یه روز یه جایی هم برای من هست... از لحظاتی که تو این سفر بی من و با من گذروندی... و از دنیایی که از این پس با هم می سازیم... یه دنیای قشنگ بهترینم... یه دنیای پر از عشق... میتونم حسش کنم... میتونم بوی عطرشو استشمام کنم...

جای مامان و پدرجون خالی که بالیدن این عشقو شاهد باشن هر چند به قول تو اونا تنها شاهدان همیشگی دنیای من و تو هستند...

همیشه دوسشون دارم چون تو رو به من دادن... همیشه دوست دارم چون همه دنیای منی...

نوشته شده توسط angel در ساعت 15:32 | لینک  | 

 

از یکم تا پنجم خرداد رفتیم دبی، بخاطر شرکت توی نمایشگاه ...

صبح زود که رسیدیم فرودگاه ماشینی که از قبل اجاره کرده بودیم اونجا بود ولی کلی طول کشید تا همدیگرو پیدا کردیم. چون صبح زود بود و هتل ما هنوز آماده نبود اول رفتیم بانک تو کمی کار داشتی و یه حساب هم برای من باز کردی بعد هم صبحانه خوردیم و رفتیم هتل... بماند که کلی معطل شدیم چون ما اینترنتی رزرو کرده بودیم و ...

بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ، روز بعدش هم همینطور تقریبا دو روز اول وقتمون به نمایشگاه رفتن گذشت و کمی دنبال کارهای تاسیس شرکت...

یه شب با هم رفتیم کنار دریا، هر چند دریا خیلی طوفانی بود ولی خوش گذشت آخر شب با لباسهای پر از شن برگشتیم هتل...

آخرین روز هم رفتیم وایلد وادی... که حسابی جالب بود ولی خیلی خستمون کرد مخصوصا منو چون تقریبا وقتی رسیدیم فرودگاه خواب بودم...

حس می کردم حوسلمو نداری بعد از شام با موبایلت تو اینترنت مشغول بودی ... بهم گفتی آدم نباید اینقدر خودشو خسته کنه... راستش از اینکه خوابم میومد و تو فرودگاه نمیتونستم راحت بخوام حسابی کلافه بودم... قرار بود بریم کمی خرید کنیم ولی دیگه نشد...

میگن آدما تو سفر بهتر همدیگرو می شناسن... درست میگن مگه نه؟

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 13:50 | لینک  | 

 

وقتی اومدم هنوز مشغول کار بودی... تلفن و ... دلم میخواست طوری رفتار کنم که باورت بشه آرومم... باورکنی میخوام آروم باشم، یه بار منو متهم کردی به حسودی، به اینکه مثل کسی رفتار میکنم که سالها با من رفتار کرده، به اینکه نسبت به تو بدبینم... راستش انقدر این حرفها دلمو به درد آورده که هرگز حاضر نیستم باز کاری انجام بدم که شایسته شنیدنشون باشم... میخوام به جای اصرارهای بی ثمر به لحظه های قشنگ با تو بودن دلخوش باشم، واقعا نه با تظاهر... تو رو داشتن برای همیشه آرزوی تمام لحظه هامه پس حاضرم هر کاری انجام بدم تا محقق بشه، حتی اگه شده پا رو دلم بذارم که انقدر بهونتو نگیره... می خواستم بهت بگم دارم تغییر می کنم... دارم اون طوری میشم که تو رو کمتر آزار بده... دارم موقعیتها رو از هم تفکیک می کنم...دارم روزمرگی رو که جزء لاینفک هر زندگیه رو بهتر می پذیرم و برای خودم و تو یه خلوت کوچولو درست می کنم فقط و فقط برای لحظه هایی که هیچ کار دیگه ای نیست... هیچ کس دیگه ای نیست... و هیچ... 

انگار دارم منطقی تر رفتار کنم و عاقلانه تر...

یه کم دور و برت راه رفتم، نشستم و ... ولی تو همچنان مشغول بودی هر از گاهی حرفی میزدی... به خودم گفتم باید منتظر بمونی... و موندم...رفتم تو اتاق دراز کشیدم و چشامو بستم تا شاید تلفنا تموم بشه و تو بیای کنارم... گفتم شاید بخوای منو به نوازشهای دستهای مهربونت مهمون کنی... شاید بخوای بعد از این دو سه روزی که ندیدمت با حرفهای قشنگت ذهن آشفتمو آروم کنی... شاید بخوای مثل همیشه منو به حرف بیاری و سکوت قلبمو بشکنی...و شاید بخوای فرصت سرگذاشتن رو شونه هاتو از من دریغ نکنی... نیومدی... خوابم برد... کنار پیراهنت که بوی تو رو میداد... انکار نمیکنم که چند بار از خواب پریدم و می شنیدم که همچنان ...

بالاخره اومدی، بیدار شدم ولی وقتی گفتی "بخواب من دیگه دارم می رم" کم مونده بود بغضم بترکه ولی دستمو گذاشتم رو چشامو فشار دادم تا اشکام پس بزنه... دیگه خوابم نمی برد... اومدم تا دم در همراهیت کنم، همچنان درگیر تلفن بودی با اشاره سر، خداحافظی...

پس ... پس یعنی هیچی نمیخواستی بهم بگی... یعنی ... حرفام مونده بود تو دلم... چند لحظه پشت در نشستم و با خودم فکر کردم این همه حرفی که تو دلمه و میخواستم بهت بگم چیه؟ ولی فقط تونستم این یک کلمه رو پیدا کنم پس بارها و بارها تکراش کردم ولی هنوز دلم خالی نشده... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...  دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...سلامت... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 0:14 | لینک  | 

 

اگه اصرار دارم لحظه ای رو بدون تو نگذرونم، اگه تلاش می کنم از هر زمانی و به هر قیمتی برای با تو بودن استفاده کنم، اگه بخاطر اینکه کنار تو باشم از خیلی چیزای دیگه فاصله می گیرم و اگه ... واقعا برای پرکردن تنهائیام نیست... همیشه وقتی در مورد خودمون فکر می کنم من یا تو به تنهائی تو ذهنم نمیاد بیشتر کل این موضوعه دغدغه منه، اینکه چطور میشه یکی شدن رو با تو به انتها رسوند... چطور میشه لحظه های خالی و کمرنگ زندگی رو در کنار تو به خاطرات قشنگی تبدیل کرد تا توی روزایی که بهشون نیاز داریم بشن حلقه های اتصالی که حتی فکر کردن بهشون به تداوم و عمق بخشیدن به این رابطه کمک کنه... دلم میخواد وقتی به گذشته فکر می کنم یا رویایی از آینده رو برای خودم مجسم میکنم نقطه های خالی کمتری توش باشه... میدونم لحظاتی هست که تو مجبوری به زندگی عادیت برگردی و من منتظر باشم تا باز خورشید بخاطر اینکه ما رو به هم برسونه طلوع کنه... میدونم روزایی هست که هر کدوم از ما باید در کنار کسانی باشیم که بخشی از ما هستند، بخشی از گذشته ما و شاید همونها باعث شدن تا ما الان کنار هم باشیم...

از "اصرار" صحبتهایی کردی که همیشه یادم می مونه... شاید تو درست می گی، نباید اصرار کرد... هر چند همیشه لحظه های بی تو، خالی ترین لحظات عمرمه ولی میدونم به همه چیز میشه عادت کرد... میشه منتظر موند تا بگذره... میشه اصرار نکرد... میشه صبور بود... میشه صبورتر بود... میدونم که تو هم این لحظه ها رو دوست نداری... ولی فرق من و تو اینه که من هیچ وقت نتونستم وقتی به تو فکر میکنم، جز احساسم از عقل یا منطقم هم کمک بگیرم...

به هر حال منو ببخش اگه گاهی با اصرارهای مسخرم ذهنتو به هم ریختم یا باعث شدم اذیت بشی... باید کمکم کنی تا آروم تر باشم، تا خودمو عادت بدم، تا کمتر اصرار کنم... تا دیگه اصرار نکنم...

حتما همونطوری میشه که خدا میخواد...

نوشته شده توسط angel در ساعت 6:22 | لینک  | 

 

با تو در میان همکلاسیهایت و اساتیدی که همگی برایت احترام و شان خاصی قائل بودند باز هم مایه مباهات و افتخار من بود... مهمانی شام به مناسبت پایان اولین ترم و من هم در کنار تو از تک تک لحظه ها لذت بردم... مخصوصا زمانی که روی صحبتی با تو بود یا تو رشته کلام رو به دست میگرفتی...

کلامت با همه تفاوت داشت، مثل همیشه متفاوت و دوست داشتنی...

لحظاتی گذشت و خاطراتی به جا موند تا تکه ای از توشه سفر قشنگ با تو بودن باشه...

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:10 | لینک  | 

 

"برای تو می نویسم نه به پاس صبوری ها و دلگرمی ها و نه حتی به پاس رنگی که به زندگیم بخشیدی، که برای همه اینه،ا واژه ها از بار حقارت خرد می شوند. برای تو می نویسم تا حتی واژه ها را در ستایشت از دست نداده باشم.

باید بنویسم اما از واژه ها دلم خون است، باید بنویسم و این بار شعر هم یاری نمی کند. گوئی واژه ها نیز با من قهرند اما باید بنویسم... برای همه از بزرگی خویش در پناه تو گفتم، حال از کوچکی خویش می گویم در برابر تو. همه باید بدانند... باید بنویسم، دردناک است، گاهی واژه ها تنها چاره اند.

اگر چشمانت را ندارم اما شور نگاهت همیشه با من است، اگر صدایت را ندارم اما سحر کلامت جاودانیست و اگر حضورت را ندارم، اما گرمی لبخندت بر وجودم نقش بسته. با این همه باز گاهی به واژه ها دل می بندم. می دانم عزیزم می دانم حقیرانه است. من برای خوب بودن تلاش می کنم و در این کار همیشه نوعی خستگی هست. تو طراوت لبخندی و من تو را به خستگی هایم مهمان می کنم. جز تو مرا پناهی نیست."

می دانم باز هم دستانت مهربانت همراهیم خواهند کرد و باز به دلگرمی قلب مهربانت ادامه خواهم داد، تصور تکیه بر شانه های استوارت که هرگز رنگی از تزلزل با خود ندارند بیشتر مرا شرمنده لغزشها و بی تجربه گیهای کودکانه ام می کند...

چشمهایم را می بندم و باز به دنیای با تو بودن پا می گذارم صدایت را با گوش جان می شنوم صدایی که مرا به خود میخواند به دور از دنیای گرگ و میش جایی دور تر از دنیای بودن یا نبودن جایی که بودن خویش را در وجودت معنی کنم ... به عقربه رقاص زمان نگاه می کنم که بدون توجه به من می رقصد و می رقصد ... صدای قلبم را می شنوم که سراسیمه تر  از همیشه ترا در خود تکرار می کند... به آسمان نگاه می کنم و بارش باران رحمتش برای آبیاری این نهال نوپا، باز مرا در شگفت و بهت فرو می برد... دستی از آنسوی مرزهای پندار آرام و بی صدا مراقب است تا فریادها به دل بنشیند و دل نگرانیها به آرامش تبدیل شود...

و این عشق جاودانه گردد...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 9:59 | لینک  | 

 

خسته نيستي ... هزاران اميد به تو بسته است ...

نوشته شده توسط angel در ساعت 21:30 | لینک  | 

 

شاید فصل خوبی نباشه برای سرماخوردن، ولی وقتی از هر چیزی خاطراتی با تو درست می شه هم خوبه همه قشنگه هم بیادموندنی...

گرچه دیروز هردومون رفتیم دکتر ولی امروز که دیر کردی فهمیدم حالت بدتر شده وقتی اومدی از تب تنت داغ داغ بود، کمکت کردم لباساتو عوض کردی و دراز کشیدی... خوابت که برد رفتم بیرون یه کم خرید کردم و اومدم ... بعد هم رفتم دنبال ش... ظهر که برگشتم هنوز تب داشتی و خوردن مایعات هم انگار کمکی نمی کرد... بهت گفتم میخوای آب بیارم کمی پاهاتو بذارم توش، گفتی آره... وقتی اینکارو کردم گفتی تو تنها کسی هستی که بعد از مامانم منو پاشویه کردی... راستش از اینکه گاهی تو رو یاد مامانت میندازم نمیدونم باید بگم چه احساسی دارم ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم خودمو بزارم جای مامان... کاش بود تا بهش می گفتم چقدر دوسش دارم، کاش بود و می دید که چقدر عاشقتم...

امروز وقتی کتاب دکترو می خوندی و اشک رو گونه هات جاری شده بود از چیزایی که گاهی تو ذهنم میاد و منو به هم می ریزه خجالت کشیدم... گریم گرفت ولی شاید نه به اون دلیلی که تو گریه می کردی... گریم گرفت چون خیلی وقتا که تو نیستی تنهائی بدجوری کلافم می کنه و به خودم حق میدم تو دلم از تنها موندانم شکوه کنم، از اینکه چرا تو نیستی، چرا بچه ها نیستن، چرا...چرا؟ گریم گرفت چون از خودم خجالت کشیدم از اینکه چرا قوی تر نیستم، از اینکه چرا مطمئن تر نیستم و از اینکه چرا ایمانم بیشتر نیست... و گریه ام گرفت چون وقتی از دوست داشتن حرف می زد انگار حرف دلم من بود ...

"دوست داشتن! وای که چه قدر دل من می تواند دوست بدارد! باورکردنی نیست، به اندازه ی ستاره های آسمان ها و ریگ های بیابان ها و نگین انگشتری سلیمانی.

ولی من شکست نمی خورم.

اگر تنها ترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن ها است. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق، گرگ های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی."

دوسٍت دارم به اندازه ی ...

نوشته شده توسط angel در ساعت 0:33 | لینک  | 

 

دلم تنگ شده... واسه تو... واسه بچه ها...

نوشته شده توسط angel در ساعت 1:15 | لینک  | 

 

دلم میخواد بنویسم... انگار با نوشتن دارم خودمو تکرار می کنم... انگار نوشتن بهم هویت میده... همیشه وقتی تو دلم آشوبی بپا میشد می رفتم سراغ نوشتن، یه جور تخلیه روحی... یه سبکی خاص بعد از نوشتن هست که فقط کسی که تجربه داره می تونه بفهمه...

یاد قدیما افتادم اون موقعها که آرزوهای بزرگی داشتم، نه فقط برای خودم بیشتر دغدغه هایی که هر کسی ازش خبردار می شد با تعجب میگفت بچه جان تو رو چه به این حرفها... ولی خیلی چیزا بود که ذهن منو آشفته می کرد... یه چیزای کلی مثل فقر... مثل بی عدالتی... مثل حق مثل حقیقت مثل اخلاقیات... همه چیزم شده بود این حرفها، انقدر زیاد که مامان منو برد پیش روانشناس... و مابقی قضایا... دنبال این چیزا بودم که سر از یه دنیای کوچیک و تاریک درآوردم... به امید خیلی چیزا وارد این دنیا شدم ولی همه جا یخ زده بود... همه چیز اندازه داشت، حتی فکر کردن... حتی آرزو کردن... حتی نفس کشیدن... همه متهم بودن... همه مظنون... این سفر دو تا قربانی کوچولو داشت که فکر می کردم باید بمونم و ازشون مواظبت کنم ولی هر چی میگذشت اوضاع بدتر میشد تا جایی که اونا شده بودن شاهد کلنجارای من با دنیایی که تلاش من برای وسعت بخشیدن بهش بی نتیجه بود...

یه روز رفتم سراغ کسی که همیشه مامان ازش حرف می زد، یادمه روزی که منو تو این دنیای کوچیک رها کرد آخرین لحظه گفت فقط به خدا می سپارمت... ازش خواستم تمومش کنه و بچه ها رو سپردم بهش... زیاد طول نکشید... تموم شد ولی نه اونطوری که من تصور می کردم...

تو اومدی، از دنیایی که دلم باهاش آشنا بود... با آرزوهایی که حد و مرزی نداشت و با دلی به روشنی و پاکی دریا... با تو آروم شدم... برگشتم به خودم، تلاش کردم که برگردم... دلم میخواد با تو تا انتهای دنیا قدم بزنم... دلم میخواد با تو بودن، تجربه تمام لحظه های عمرم بشه وقتی از با تو بودن حرف می زنم و تو کنارم نیستی یه حس غریبی دارم یاد حرفهای تو می افتم که میگی شاید لحظه های جداییه که لذت با هم بودنو بیشتر می کنه بعد تصور میکنم روزی رو که تمام لحظه هاشو با تو گذروندم و باز عطش بودن با تو تمام وجودمو پرکرده اونوقت می فهمم که قصه من و تو قصه دله نه جسم، یادم میافته که تو همیشه با منی همه جا و باز آرزو می کنم هیچ لحظه ای رو بی تو و بی یاد تو از دست ندم... گاهی که حرفهاتو نمی فهمم و نمیتونم با رفتارت کنار هم بذارمشون، بهشون فکر می کنم... دلم نمیخواد بین من و تو فاصله ای به اندازه یک حرف یا یک نگاه مبهم وجود داشته باشه پس هر وقت ذهنم از حل یه موضوع هر چند کوچیک عاجز می شه اونو به دلم می سپرم و هیچ وقت نشده قلبم جوابی برای سوالهای ذهنم نداشته باشه... با دلم به سمت تو اومدم و تا انتهای این راه اونو دنبال می کنم... میدونم دل من و تو از یه جنسه پس از هر راهی باز من و تو به هم می رسیم حتی اگه به قول تو لحظاتی هست که تو به دنبال انجام وظایفت باشی و شاید من هم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 21:44 | لینک  | 

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 7:26 | لینک  | 

 

دو تا سفر تقريبا پشت سر هم باعث شد كمي از نوشتن فاصله بگيرم... اوليش شيراز بود كه صبح رفتيم و شب برگشتيم، يه سفر كاملا كاري ولي پر از لحظه هاي قشنگ با تو بودن... اتفاقي كه تو هتل افتاد! و ... ديدار از سعديه و شنيدن اشعار ماندگار سعدي كه بر ديواره هاي مقبره ش نقش بسته بود با صداي گرم تو خستگي و حجم زياد كار رو برام سبك و دلنشين كرده بود...

بعد هم سفر يك هفته اي به تركيه...

درسته كه باز هم مسائل و جلسات كاري مثل هميشه جزء لاينفك سفر بود ولي در كنار تو بودن، قشنگترين نكته اين سفرهاست. هر وقت حرف از يك سفر به ميون مياد اولين و جذاب ترين چيزي كه منو ترغيب ميكنه با تو و كنار تو بودنه... لحظه هاي تازه اي رو با هم تجربه كرديم... دوستهاي تازه اي پيدا كرديم شايد بشه گفت اولين دوستان مشترك من و تو، كساني كه ازشون خيلي چيزا ياد گرفتيم...

اين يك هفته فراز و نشيب هاي زيادي داشت، اتفاقاتي كه شايد براي همه به معني فاصله بود ولي براي من و تو مايه وصل بيشتر شد چون انگار چيزي من و تو رو به هم پيوند زده كه ناگسستنيه، ظاهري نيست كه بند به ظواهر باشه... سطحي نيست كه هر موضوع سطحي و سبكي بتونه اثرات عميق و اساسي روش بزاره... هيچ چيز نتونسته قلبمو از تو بكنه... هيچ چيز نتونسته محبت تو رو از دلم خارج كنه. اينا همه رو لطف خدا نسبت به خودم ميدونم چون فقط اونه كه ميدونه بدون تو مي ميرم... ازش خواستم تا هستم عشق تو همراهم باشه، تا هستم تو باشي، تا هستم دستاي گرمت مال من باشه و قلب مهربونت همراهم... ميدونم اين بار ديگه تنها نيستم چون ملتمسانه به سمتش رفتم و ازش خواستم تو رو از من نگيره ... ميخوام شاهد موفقيتهات در هر زمينه و هر جايي باشم، حتي در عرصه هاي بين المللي... نميدوني وقتي تو جلسات صحبت مي كردي چقدر به وجودت افتخار مي كردم، چقدر تو دلم ذوق مي كردم كه كنار توام... با تو ام و همراه تو... بهترينم در پروازهاي بلند خيالت هرگز جاي مرا خالي نخواهي ديد، تا انتهاي افق آرزوهايت بال پروازت خواهم بود و تا كرانه هاي اقيانوس افكارت گام به گام همراهيت خواهم كرد...

این سفر نیز به پایان رسید، زیباتر و شیرین تر از آن چیزی که در تصور ما بود... چنان آرام از کنار وقایع و اتفاقاتی که می توانست مشکل ساز شود گذشتیم که وقتی با خودم فکر می کنم باز هم هیچ چیز جز لطف و توجه مدام خدا چیزی نمی بینم.

به امید لحظه های قشنگی که با شتاب به سمت ما می آیند، با هم قرار گذشتیم هیچ کدومشون رو از دست ندیم. یادته؟

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 22:47 | لینک  | 

 

گفتم: مثل همیشه برخورد نکردی... گفتی: جدی شدم... گفتم: فرق داری با همیشه... گفتی: شاید، بهتره یا بدتر؟ ولی من جوابی نداشتم... با تو بد و خوب معنای مطلقشون رو از دست دادن... یادمه یه بار گفته بودی بد و خوب نسبیه! اون روز نتونستم قبول کنم ولی انگار داره باورم میشه...

به مهربونیهای بی حد و مرزت عادتم داده بودی... شاید حالا موقشه که به جدیتت هم عادت کنم.

برای با تو بودن و تو رو داشتن حاضرم هر راهی رو امتحان کنم، میدونم که بن بستی وجود نداره... میدونم با تو هیچ راهی به بیراهه نمیره...

نگاه مهربونتو دوست دارم حتی وقتی حرفهای جدی می زنی...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 16:51 | لینک  | 

 

باز خوابم نمی بره هر چند صبح زود باید بیدار شم (شیراز)

امشب وقتی زنگ زدی راستش خیلی برام قوت قلب بود، تلفنتو قطع نکردم وقتی داشتم باهاش صحبت می کردم چون انگار اینجا بودی... انگار یه کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم... نمیدونی اینجور وقتها چقدر بهت دلگرم میشم... چقدر از اینکه تو رو دارم تو دلم ذوق می کنم... از اینکه تنها نیستم...

نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه نکنم... گفتی باید محکم باشی... نباید مثل زنای معمولی گریه کنی... نمیدونی چی تو دلم میگذشت... نمیدونی که دلم با گریه ی آروم هم راضی نمیشد  دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم ...

وقتی گریه هام تموم شد و تو دوباره زنگ زدی... میخواستم بهت بگم ببخشید... ببخشید که بازم با این آشفتگی هام که همیشه خواستی از خودم دورشون کنم و انگار من هر چی تلاش می کنم کمتر موفق میشم، آرامش اندک تو رو هم به هم می زنم...

بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شما
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

تو میدونی امشب چی گذشت، گفتم شاید حافظ از حال بچه ها باخبرتر باشه...

 
نوشته شده توسط angel در ساعت 22:40 | لینک  | 

 

یک سال گذشت... درست یکسال پیش... شاید یه همچین وقتی بود، نزدیک غروب...

امروز وقتی اومدم خونه یه راست رفتم سراغ آرشیوی که از مسنجر نگه داشته بودیم، همینطور آرشیو همین وبلاگ... اولین چت... شروع کردم به خوندن وقتی نگامو از مانیتور برداشتم که ساعتها گذشته بود و تو بهم مسیج زدی که کارها رو پیگیری کنم...

الان زنگ زدی ... داشتی می رفتی شرکت، به شوخی بهت گفتم نرو بیا اینجا گفتی جلسه دارم تا ۷... گفتم میشه بعد از جلسه من بیام شرکت با هم بریم بیرون... گفتی آره، میخواستم بهت بگم میدونی امروز چه روزیه؟ ولی نگفتم میدونم این مناسبتها خیلی یادت نمی مونه... ظهر که دیدمت چند بار نزدیک بود بهت بگم ولی انقدر با هیجان از مباحث کلاس صحبت می کردی که دلم نیومد ذهنتو پراکنده کنم... راستش خودمم تا وقتی باهات بودم دیگه یادم رفت و جذب حرفات شده بودم... ولی همینکه ازت جدا شدم دلم میخواست زودتر برسم خونه و یه چیزی بنویسم... یه چیزی که شاید سالها بعد وقتی با هم می شینیم و می خونیم خاطره این روز رو به همین اندازه که الان برای من قشنگ و تازس، حفظ کنه. وقتی داشتم آرشیو رو می خوندم بارها و بارها اشکام سرازیر شد...

پس بزار با اولین حرفامون شروع کنم:

گفتم: اینجا کسی هست که بدونه ارکات چیه؟

گفتی: آره

گفتم: شما عضو ارکاتی؟

گفتی: نه

گفتم: من میخوام با کسی صحبت کنم که عضو باشه

گفتی: شاید بتونم به دوستم بگم...

گفتم: ....

گفتی: ...

گفتی: ادت می کنم

گفتم: باشه

منم اینکارو كردم تو رو add کردم ولي نه فقط به لیست مسنجرم، به متن زندگیم... به تاروپودهای قلبم... به عمق افکارم... به نفسم ... تو رو پيوند زدم به وجودم... حالا شدي يه جزء لاينفك از هستي من... همه جا تو زندگيم جاي پاتو مي بينم، توي تمام لحظه ها زمزمه هاتو مي شنوم و توي همه ي شرايط حضورتو حس مي كنم... ميدونم با مني... ميدونم همراهمي... ميدونم پناهمي... ميدونم همه هستي مني...

امروز سالروز اولين قدميست كه ندانسته و ناخواسته به سمت تو... خودم و زندگي برداشتم... سالروز لحظه اي كه فقط به دنبال قلبم به راه افتادم و خودم رو در وجود تو يافتم... حالا كه اينجا ايستادم و به عقب باز ميگردم هيچ قدرت ديگري رو جز اراده و خواست آنكه ما رو در اين مسير قرار داد براي پيمودن اين راه دشوار كه بر ما آسانتر از آني كه بتوان تصور كرد گذشت، نمي بينم...

با خواست او شروع شد، با كمك او پيش رفت و باز هم با لطف او ادامه خواهد يافت...

همنفسم، مي خوام بدوني حالا ديگه دانسته و خواسته ادامه ميدم... تا روزي كه پاياني نداره ... تا جايي كه انتهايي براش متصور نيستم و تا وقتي تو بخواي...

دوست دارم... عاشقتم... عاشقت مي مونم ... براي هميشه...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 18:26 | لینک  | 

 

بیست و نهم ساعت ۴۵/۴ با بچه ها به سمت بندرعباس حرکت کردیم، هواپیما یه توقف کوچیک توی اصفهان داشت و بالاخره قبل از تحویل سال رسیدیم . اونجا ... منتظرمون بودن. لحظه ای که سال تحویل شد همه داشتند سعی می کردن برای کسانی که دوسشون دارن یا مناسبتی باهاشون دارن پیغام تبریک بفرستند یا تلفنی صحبت کنن . من فقط تو رو داشتم و بچه ها، نمی تونستم بهت زنگ بزنم پس برات پیغام فرستادم و جالبه که تنها پیغامی که بین اون همه آدم send شد پيغامي بود كه من براي تو فرستادم با اولين تلاش ... بعد دعا كردم... همه ي آرزوهاي خوب دنيا رو براي تو، بچه ها، خانوادت و همه كساني كه تو دوسشون داري و من... دعا كردم هر اتفاقي كه پيش مياد دلهاي من و تو رو به هم نزديك كنه حتي اگه ظاهرا فاصله اي بين ما بندازه... دعا كردم هيچ وقت مجبور نشم بهت تمام حقيقتو نگم و هيچ وقت احساس نكنم تو مجبور به اين كار شدي... دعا كردم اون چيزي كه هستم هموني باشه كه تو دوست داري و اگر گاهي اينطور نيست بتونم به سمت اون شخصيتي كه ايده آل تو هست حركت كنم... و خيلي آرزوهاي ديگه كه انگار تا نصفه شب طول كشيد ... تا وقتي كه با ياد تو خوابم برد...

بعد هم ادامه تعطيلات... قشم... كه خيلي به بچه ها خوش گذشت و منم از خوشحالي اونا سرحال شده بودم. بودن با بچه ها و ديدن خنده ها و شاديهاشون خيلي برام لذت بخش بود ولي خيلي دلتنگت شده بودم گه گاه با هم تلفني صحبت مي كرديم ولي خيلي كم... تا اينكه برگشتيم بندرعباس و اومدم كه ماشينو ازت بگيرم... بعد از تقريبا يك هفته ديدمت... قيافت انگار تغيير كرده بود، البته تو هم به من گفتي يه جوري شدي... خيلي كوتاه بود ولي طعم بوسه هات هنوز رو لبامه...

با بچه ها و ... حركت كرديم به سمت شيراز، ترمز ماشين يه كم ايراد داشت ولي قوت قلبي كه تو بهم داده بودي كه مي تونم انقدر بهم انرژي و اعتماد به نفس داده بود كه ميدونستم تا اون سر دنيا هم مي تونم برونم... داراب براي ناهار توقف كرديم، خيلي جات خالي بود... عصر هم رسيديم شيراز... رفتيم هتل يه دوش گرفتيم و رفتيم تو شهر يه كم گشتيم و براي خواب دوباره برگشتيم ... صبح دوباره رفتيم تو شهر تا جاهاي ديدنيشو ببينم كه راستش خيلي هم موفق نشديم ظهر بعد از ناهار به سمت اصفهان حركت كرديم. سر راهمون تخت جمشيد بعد هم پاسارگاد... كه هر چي ازش بنويسم مخصوصا تخت جمشيد بازم كمه... خيلي قشنگ و ديدني بود، يه جورايي به آدم اعتماد به نفس ميداد يه غرور خاص نسبت به ايران قديم هر چند داشته ها و زمان حال بايد اين حسو به آدم بده ولي خلاصه حس خوبي بود... شايد اولين باري بود كه عظمت ايران تا اين حد به چشمم اومد...

شب شد و ما همچنان تو جاده بوديم يه كم سخت بود ولي لطف خدا و ياد تو هر كاري رو آسون مي كنه برام... ۵/۱۱ رسيديم اصفهان خونه يكي از همكارهاي ... و صبح زود هم بيدار شديم رفتيم تو شهر، سي و سه پل و ... ظهر هم بعد از ناهار به سمت تهران حركت كرديم... يه توقف كوتاه بعد از قم و بعد هم تهران... وقتي رسيديم خيلي خدا رو شكر كردم كه توي اين سفر ما رو به حال خودمون رها نكرد... مثل هميشه و مثل همه ي سفرهاي ديگه ي زندگي...

عصر هشتم همه رفته بودن، منتظرت بودم كه بياي... خيلي دلتنگت بودم... خيلي...

وقتي اومدي نصفه شب فكر مي كنم ساعت يك بود... قرار بود ۵ روز آخر تعطيلات رو با هم باشيم... واقعا براش هيچ برنامه ريزي نكرده بودم فقط ميخواستم با تو باشم... فرقي نمي كرد كجا... و ميدونستم كه تو هم همين حسو داري...

شايد بشه گفت پنج روز رويايي...  تمام لحظه هاش پر بود از حرفهاي قشنگت... نگاه هاي مهربونت، بوي عطر تنت... صداي نفسات و ... هزاران نكته جالب و جذاب كه مثل گره هاي قالي تار و پود زندگيمونو محكم تر و عميق تر مي كرد... هيچ وقت فراموششون نمي كنم واقعا برام فقط لذت بردن از اون لحظه ها  جالب نبود بيشتر از همه وقتي فكر مي كردم دارم با تو زندگي مي كنم و اين روزا و لحظه ها دارن خاطرات زندگي و با تو بودنو شكل مي دن غرق لذت مي شدم...

دو روز آخر هم يه سفر قشنگ و موندن يه شب توي كوه بين برفها، توي يه خونه قشنگ چوبي كه ميشد از پنجرش تا دوردستها رو ديد و پيست اسكي ... خاطره هاي قشنگ با تو بودنو به اوج خودش رسوند.

تعطيلات تموم شد... تو رفتي و من و شب كه ديگه با هم داريم كنار ميائيم بدون تو مونديم ولي با ياد تو...

حالا سال جديد شروع شده... كار، تلاش، ساختن آينده و هزاران انگيزه براي بودن، موندن و ادامه دادن...

با تو... با هم... و با همه آرزوهاي خوب دنيا... دوست دارم...

نوشته شده توسط angel در ساعت 10:19 | لینک  | 

 

امروز روز پایانیه ساله، وقتی به عقب برمیگردم و روزهای گذشته رو مرور می کنم انگار سالهای ساله که تو توی زندگیم بودی، باورم نمیشه فقط نزدیک یک ساله... میتونم برگردم به گذشته حتی به دوران کودکیم و تمام لحظه هاشو با تو تصور کنم ولی چیزی که بیشتر از همه منو به وجد میاره لحظه ها، روزها، ماهها و سالهائیه که قراره با تو آینده مونو رقم بزنیم...

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد من و ساقی به هم تازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يکی از عقل می‌لافد يکی طامات می‌بافد بيا کاين داوری‌ها را به پيش داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازيم
سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شيراز بيا حافظ که تا خود را به ملکی ديگر اندازيم

روزی که داشتی می رفتی سفر گفتی بمون چون فقط همسرم نیستی اگه بری خیلی کارها هست که لنگ می مونه... گفتم می مونم چون همسرتم... گفتی خیلی بیشتر از این... گفتم آره می مونم چون دوست دارم... چون دوستتم... چون... گفتی وقتی این حرفو میگی خیلی بیشتر بهم می چسبه چون همسر داشتنو تجربه کردم و خیلی هم ... ولی هیچ وقت دوستی نداشتم... گفتم ولی حالا داری، برای همیشه... تا وقتی که م... منی، تا وقتی که بخوای...

از عید گفتی و هشدار از عقب نمودن از قافله ای که بسرعت داره می گذره... شاید تنها سالیه که حس خوبی دارم به معنای واقعی ... حسی که راضیم می کنه هر چند میدونم راه درازی درپیشه ولی از ابتدای راه میتونم عاقبت قشنگی که با تو در انتظار مونه، مجسم می کنم... روزی رو که با تو نشستیم و به گذشته های دورمون فکر میکنیم... میتونم لبخند تو رو تجسم کنم و دستای مهربونتو که همیشه دوسشون داشتم حس کنم...

دلم میخواد سالهای سال توی چنین روزی بشینم و از گذشته های قشنگی که با هم ساختیم بنویسیم و از آرزوهای بلندی که در آینده خواهیم داشت... از موفقیتهای کاری و درسی... و از همه چیزایی که هردمونو خوشحال میکنه...

بهت می بالم، از اینکه دوستتم، همکارتم، همراهتم و همسرت احساس غرور میکنم... میدونم این همراهی و همدلی تا آخرین نفس ادامه داره چون خدا این همراهی رو بارها و بارها تائید کرده ... پس ادامه می دیم همنفس...

 

 

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 7:40 | لینک  | 

 

پنجشنبه صبح که می رفتم کلاس غذا گذاشتم رو گاز، تو هم رفته بودی شرکت ظهر اومدم خونه منتظرت موندم تا ناهار بیای می دونستم خیلی سرت شلوغه و ممکنه دیر بیای... ساعت نزدیک ۳ بود که اومدی... خیلی خسته بودی با هم ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم عصر هم رفتیم بیرون... قرار بود شب بریم خونه ف... که نشد (دعواش شده بود) خلاصه شام رفتیم بیرون کباب خوردیم و پیاده اومدیم خونه... از صبح که بیدار شدم کلی با خودم کلنجار رفتم که سرحال باشم چون میدونستم روز آخریه که قبل از تعطیلات می بینمت ... شب هم مثل همه شبایی که تا حالا با تو گذروندم رویائی و آروم گذشت و صبح با صدای تو بیدار شدم... از لحظه ای که بیدار شدم تا وقتی رفتی بارها و بارها اشک تو چشام جمع شد ولی از تو پنهانش کردم ولی نزدیک ظهر بود که داشتی می رفتی دیگه نتونستم طاقت بیارم... بغلم کردی و گفتی یاد لحظه ها و روزای خوبی باش که با هم گذرونیدم ولی می تونست اینطوری نباشه... محکم باش... و ... بهت قول دادم که باشم... ولی آخه وقتی نیستی انگار یهو بی کس و تنها می شم... سردرگمم نمیدونم باید چیکار کنم... دلم برات تنگ میشه...

ظهر منم رفتم آرایشگاه میخواستم موهامو مش کنم آخه تو چند بار گفته بودی ولی راستش خیلی خودم راغب نبودم خلاصه گفتم خودش یه تنوع... چند ساعت اونجا بودم تا بالاخره تموم شد ...همه میگن قشنگ شده ولی خودم هنوز باهاش کنار نیومدم...

عصر اومدم خونه و presentationي كه بايد براي شنبه آماده مي شد رو شروع كردم كه پريا آنلاين شد و شروع كرد به حرف زدن... انقدر حرفهاي تلخ زد كه راستش حالم بد شد ... همينطوريش نزده من مي رقصيدم اونم كه حرفهايي زد كه حسابي خلاصه اشك ما رو درآورد ... ديگه نتونستم ادامه بدم چشام درد مي كرد رفتم رو تخت دراز كشيدم، خوابم برد... ساعت 8 بود كه زنگ زدي بپرسيدي presentation آماده شده يا نه... گفتم خوابم برده بود تا شب حاضرش مي كنم و واقعا هم تا 12 نشستم و تمومش كردم...

امروز صبح زود با صدای تلفنت از خواب بیدار شدم گفتی داری میای اینجا... خیلی خوشحال شدم ولی بخاطر موهام ازت خجالت می کشیدم وقتی اومدی گفتم چشاتو ببند... تو هم چشاتو بستی... اومدم کنارت و خودمو چسبوندم بهت تا نتونی منو ببینی... گفتی خیلی بهت میاد... قشنگ شدی... مثل ... خلاصه خوشت اومد، برام جالبه که همه تو آرایشگاه گفتن قشنگ شدی ولی تا تو نگفتی احساس خوبی بهش نداشتم...

با هم صبحانه خوردیم ... گفتی خدا خودش همه کارها رو جور می کنه... گفتم چطور؟ گفتی فقط دلم میخواست بعد از آرایشگاه ببینمت و قبل از رفتنم یه خداحافظی.... داشته باشیم که همونطور هم شد...

می دونم هیچوقت خدا نمی تونه با بی خیالی از کنار دل تو بگذره... به همین خاطره که می گم یه چیزایی رو ازش نخواه، چون میدونم خواسته های تو دیر یا زود محقق میشه و این باعث میشه همیشه یه ترسی توی دلم باشه...

ساعت تقریبا ۸ بود که با هم رفتیم بیرون تو باید ۹ به یه جلسه می رسیدی و منم چند تا کار بود که باید انجام می دادم ... نزدیک ساعت ۱۱ جلسه تموم شد و همدیگرو دیدیم... می دونستم داری استرس زیادی رو تحمل می کنی ولی نمیتونستم کاری بکنم جز اینکه کنارت باشم تا لحظه آخر... چند بار رفتی شرکت تا اوضاع بالاخره یه کم سرو سامان پیدا کرد ساعت ۱ منو گذاشتی سر توانیر و رفتی...

آروم آروم اومدم پائین... دلم نمیخواست خیابون تموم بشه ولی خیلی زود رسیدم خونه... زیرپوشت وسط اتاق بود، بوی تو رو میده... شلوارت که میخواستی ببریش هنوز رو تخته... هر چیزی رو که نگاه می کنم ... لیوانی که توش چای خوردی... دلم میخواد همینطور بمونن تا تو برگردی... نمیدونم چرا اینبار مثل این احمقا رفتار می کنم ... تو رو خدا مواظب خودت و ... باش.

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 15:36 | لینک  | 

 

از همه laptopهاي دنيا بدم مياد...

و از همه چیزایی که تو رو از من دور کنه ...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 6:4 | لینک  | 

 

دیروز سرکلاس یکی از بچه ها که دکترای زبان باستانی داره در مورد فلسفه چهارشنبه سوری، عید، هفت سین، شب قاشق زنی و سیزده بدر مطالبی گفت که خیلی جالب بود می گفت:

زرتشتیان قدیم معتقد بودند که هر انسانی با تولدش یک فروهر هم به دنیا می یاد که هر کس در هر زمینه ای اگر بهترین باشد یعنی فروهر او بهترین است مثلا اگر کسی مدیر خوب و شاخصی است پس فروهر او چنین است و ... هنگام عید فروهرها به زمین باز می گردند و چهارشنبه سوری مردم ۴ یا ۷ آتش درست می کنند تا بدینوسیله راه خانه را به فروهر خود نشان دهند و پریدن از روی آتش را عربها بعد از اسلام در ایران باب کردند. در مورد هفت سین هم می گفتند هفت چین بوده که ۷ قطعه ظرف بوده که از خاور دور (چین) به ایران می آورده اند و مردم در این ظروف برای فروهر از هر ماه نمادی را قرار می داند و مفصل توضیح دادند که مثلا آب ... ماهی و ... هر کدام نماد کدام ماه است و به چه معناست... در شب قاشق زنی هم فروهرهایی که در روی زمین کسی را ندارند (مثلا اشخاصی که از دنیا رفته اند) به در خانه دیگران می روند و آنها به فروهرهای میهمان خوراکی و شیرینی می دهند فروهرهای ناشناس خود را با پارچه ای می پوشانند که نمادی از روح کسانی است که در این دنیا نیستند و در مورد سیزده بدر هم که ما سبزه ها را از خانه خارج می کنیم و در جوی آب می اندازیم به این معنا بوده است که ره توشه فروهرها باشد چون آنها در چنین روزی زمین را ترک می کنند...

 

نوشته شده توسط angel در ساعت 23:0 | لینک  | 

 

http://www.rafed.net/media/doaa/al-sabah.ram         http://fadak.org/do3a/sabah.ram

... و آن‌گاه مي‌بينيم كه يك «شبه خدا» در گوشه‌اي از اين دنياي بزرگ خدا... تنها ايستاده است و همه... را در خويش ويران مي‌كند، همه را با خاك يكسان مي‌سازد و ... و كوير مي‌سازد.
و آن‌گاه مي‌بيني، در اين كويري كه به عدم مي‌ماند، عدم- آنچنان كه خدا نيز خلقت جهان را در آنجا آغاز كرد- «انساني تنها»، اين خداگونه‌ي تبعيدي، در اعماق دور اين كوير بي‌كرانه‌ي پر آفتاب، دست‌اندر كار يك «توطئه‌ي بزرگ» است!
توطئه‌اي به همدستي خدا و عشق
براي بازآفريني جهان! «فلك را سقف بشكافتن و طرحي ديگر انداختن»
خلقتي ديگر بر روي ويرانه‌هاي اين عالم، بر خرابه‌ي هرچه هست، هرچه بود! بناي جهاني نو در اين دنياي فرتوت حشرات بي‌شمار! جهاني كه ساكنان آن سه خويشاوند ازلي‌اند
خدا، انسان و عشق
اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي‌كند و اين است آن «پيماني» كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم.
ما براي همين «هبوط» كرديم و اينچنين است كه به سوي او باز مي‌گرديم
                                                                                                         "کویر"


نوشته شده توسط angel در ساعت 6:1 | لینک  | 

 

صبح که اومدی یه حال خاصی بودی، خیلی خوشحال... گفتی به قرآن رجوع کردم، بازم خدا ما رو تایید کرد... بازم خدا چیزی گفت که دیگه نباید نگران باشیم... گفتم چرا دوباره از خدا پرسیدی مگه شک داری؟ گفتی نه ... فقط چون دلم آروم بگیره... کاری که موسی با همه ایمانش بخاطر آروم گرفتن دلش کرد...  قرآن رو برداشتی و برام خوندی... خطاب خدا به حضرت مریم بود که بهش گفته بود:

فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْناً فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيّاً 

پس [ از آن خرما ] بخور و [ از آن نهر ] بياشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم كسى را ديدى [ كه درباره نوزادت پرسيد ] بگو: من براى [ خداى] رحمان روزه [ سكوت ] نذر كرده ام، پس هرگز امروز با هيچ انسانى سخن نخواهم گفت.

گفتی دیگه نگران نباش... گفتم تا تو رو دارم نیستم...  

نوشته شده توسط angel در ساعت 5:42 | لینک  |